تبليغاتX
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر - در اندوه مرگ فرشاد عزیزم
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!!

 

کاش می توانستم برای لحظاتی از دیگران خالی شوم ،صداها را نشنوم وبه نجواها واکنشی نشان ندهم ، تنها به خود بیندیشم و به آرزوهایی که دیگرتصاویرشان سخت تر از هر روز درخاطراتم تداعی می شوند،کاش می توانستم به جای کسانی باشم که دیگر سالهاست  نیستند ، به آنچه که دیگر نمی خواهم باشم،به جای تمامی خاطراتی که می خواستم نباشند!

کاش می توانستم به دیگری فکر کنم که احتمالا یا من  ،یا او ویا هر دو دچار دیگر فراموشی شده ایم ! کاش می توانستم به همان خیابان عشقی فکر کنم که دیرگاهی طولانی ست که هیچ رهگذ ری  از آن عبور نکرده است.

کاش می توانستم به همان مسجد قدیمی بروم که ندای الله واکبر بانگ های رو به قبله ی دل به عربده ی ظلم و زور بدل شده است.کا ش می توانستم به لحظات مستی دوران دبیرستان با همان رفیق قدیمی برگردم که تمام هم وغم  ما به دست آوردن معشوقه ای بود که ما را تنها گذاشت.

کاش به کودکی هایی برمی گشتم که می خواستم زودتر بزرگ شوم ولذت مرد بودن ، عاشق بودن ودرد ورنج وعصبانی شدن را با تمام وجودم حس کنم وحال از آن تصمیم کودکانه ام اندوهگین وپشیمانم.

کاش می توانستم به لحظاتی برگردم که به خاطر ندانستن کم حرف بودم نه به خاطر رنج از دانستنی هایی که نمی توانی به زبان برانیش !

کاش جسارت سلامی دوباره وتکرار دوست داشتن با عزیزان ازیاد رفته مان را داشتیم! 

کاش می توانستم باز دستان کوچکم را در دستان بزرگ پدرم بگذارم و یا در پیاده روها به دنبالش می دویدم و او را با همان احساس کودکانه ام دوست می داشتم !

کاش می توانستم به آن دوران برگردم  که درسهایم را ظهرها به این خاطر می خواندم وشاگرد زرنگ بودم که غروب شود تا در سر همان کوچه ی قدیمی معشوقه ی فراموش شده ام راببینم!

کاش می توانستم باز لحظات خالی زندگیم را با خیال پردازی به همان آینده ی خیالی پرکنم نه با دردها ورنج هایی که در آن همه ی لحظات زیبایم در زیر واقعیت هایی پر درد مدفون می شوند ! کاش باز می توانستم به کوه ها برگردم ، به آنجایی که احساس می کنم به آنجا تعلق دارم ،به "شاهو" به "پالنگان" به همان دره های فراموش شده ی کوردستان  وبه قول کریشنا مورتی قوه ی لمس انسان بودن واحساس های جاودانگی نوجوانی را به قلب بی حس ام باز می گرداندم. 

کاش همچون گذ شته با یاد کسی خفته وبا بیداری ، همان کس رادرنقش سقف خانه مان باز می دیدم. به هر آنکس که می دیدیم لبخندی پرز التهاب می بخشیدیم.با دیدن اش  جانماز خانه مان را می بوسیدم وبا یاد تمام آن خاطرات دلگشا ، می خندیدم ،می خندیدم ،می خندیدم !

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:42  توسط فرزاد کمانگر  |