پدرم مرا در چهل سالگی آرزو کرده بود
ودعای مادرم در سی سالگی شروع شد !
من اما ،
با فاصله ی پنج سال از خواهش آنان زاده شدم.
ودوتایی شکر گفتند !
پدرم چشمانم را آبی خواسته بود
ومادرم سیاه
وخدا قهوه ای داد
وآنان شکر گفتند.
زن همسایه آرزو کرده بود
مادرخوانده ام شود،
ومادرم بیشتر از اینکه برای ما وقت بگذارد
بیشتر وقتش را
با گاو وگوسفند ومرغان خانگی می گذراند
ومن آغوش خواهربزرگم را خوب به یاد دارم.
عمویم یک بار گفته بود :
" دخترم را به تو خواهم داد "
وآیتی نو بر سرنوشتم رقم خورد
وعموزاده ام از آن پس از دیدن من شرمگین می شد.
راستی چرا از او سوال نکردم :چرا ؟
روزهایمان چه عجولانه گدشتند :
پدرم در بیست وهفت سالگی ام درگذشت
ومن این بارمادرم را تنها گذاشتم
تا بیشتر با گاو وگوسفندها باشد
وزن همسایه مان
که آرزویش بر دل مانده بود
تمام عمرش را در راه مرقد گذراند !
وخواهرم پس از سیزده سال
2 پسر زایید
ومن به دامادم گفتم :
نکند او را دست کم بگیرد !
ودختر عمویم ،
راستی از تو چه پنهان محبوب من :
دختر عمویم دلگیر است
چرا که من تو را آیتی کردم برای زندگی !
رنگ چشمانم ، اما
عینا خودش :
قهوه ای ، قهوه ای
مثل اینکه همیشه
آنجا بوده ای
چون مردمک !