
تاریکی فقط شبهاست
و
روشنی فقط روزها
اما بنده به فرمان ایستادن همیشه.
ساحل های آرام فقط
هنگام کرختی تابستان اند
و
امواج سرکش،هنگام گریه ی بهار.
اما زن به زیر پا له شدن تمام فصول.
کار در کارخانه های بی رمق نان
7:30 صبح تا 4 بعدازظهر،
و
دست های پینه زده ی پدرم تا بوق سگ.
اما کار نکرده ی ما را هیچ پایانی نیست.