تبليغاتX
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
 
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
 
 
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!!
 
 

خاطرات نیروگاه 1

نمی دانم آیا تا به حال به مرگ فکر کرده اید؟ به شهری ، کشوری یا دنیایی که شما را از زندگی تفکیک خواهد کرد،به جایی که دیگر در آنجا جوانی ،پیری ،زود ،دیر،گریه ،ساعت ودقایق بی معنا خواهد بود.

زندگی کردن در مکانی که مرگ را در ذهن شما تداعی می کند ، چه احساسی را به شما منتقل خواهد کرد؟این زندگی بعد از زندگی ،نام اش همان مرگ ماست وشهری که زندگی دیگری را در آن آغاز می کنیم: 

"شهر مردگان"

مدتی ست که برای امرار معاش وفرار از بسیاری از واقعیت های زمخت زندگی ام  وندیدن دیدنی های تکراری زندگی ام،پس از گذراندن 4 سال دانشگاه برای کار به نیروگاهی آمده ام ،به مکانی که مثل محشر روز قیامت هر روز دیوارها وستونها وایکس لگ هایش علم می شوند.ساعات کار ما از 7صبح تا 6بعدازظهر است.بهترین ساعات عمر وجوانی من در کاری اجباری دارد سپری می شود اما اینها هیچکدام چندان برایم مهم نیستند،مهم احساس جدیدی ست که در زندگی جدیدم از آن رنج می برم.اینجا کار یعنی اجبار;باید انجام دادهرچه را که از تو می خواهند وتو نیز برده وار هر آنچه را که می خواهند بدون چون وچرا باید بپذیری وانجام دهی. اینجا تو باید فرمان بردار باشی ودرجه ی فرمان برداری شما همچون پادگانهای سربازی ست،با این تفاوت که درجه ی نظامی ها بر دوششان سوار است ودرجه تو در زونکن کمد بایگانی رییس ات.

اینجا زیاد نباید خندید،چرا که به تو می فهمانند که کار را انسانهای اخمو درست انجام می دهند; اینجا نباید دوست داشت،چرا که جنس همه چیز وهمه کس یا از سنگ است یا از بتن. اینجا نباید از عالم بیرون خبردار شد چرا که پس از برگشت از آن عالم ، جیب هایت را مسئول حراست تخلیه میکند وفکرت را هم شاید .....   .

اینجا نباید با کسی صمیمی شد،چرا که موش ها گوش دارند وگوش ها نیز خبرچین.اینجا نباید با انسانها زیاد از خودت بگویی ،چرا که هاله ی دور آنها به تو هشدار می دهد: "میدان مین ".

اینجا باید خبردار باشی ودستانت را به نشانه ی احترام به مافوق ات  بر روی باسن ات سوار کنی.اینجا باید کسی یا کسانی دیگر باشی ، طوری که شبها به مهمانسرایت روانه می شوی ،نقابهای روزانه ی تزویر بر صورت اندیشه ات سنگینی خواهد کرد،اینجا از عمر تو تا شخصیت ات به فاکتورهای امور مالی شرکت انتقال داده می شود تا با قیمتی که رییس تعین می کند همچون کالای مغازه اتیکت زده شوی.

اینجا دقیقه ها بی ارزش اند ، تنها زمان مهم ساعت 7 صبح و۶ بعد از ظهر است،  ساعاتی که تو باید فرار کنی ،از خواب شیرین صبحگاهی واز کار اجباری روزانه. اینجا باید هر مافوقی را که می بینی در مدح اش چه شعرها بسرایی ،متاسفانه ما مردگان این دیار استعدادمان را همره با ورود به این عالم از دست داده ایم وگرنه هرکدام برای خود سعدی و سنایی و رودکی می شدیم.

شهر جدید من تجسم مجازی عالم برزخ است; تو در جهانی که بین مرگ وزندگی معلق هستی نفس می کشی، از خانواده ،دوستان ،شهر واطراف ات بی خبری وهمچنان پشت سرهم داری نفس ات را حرام می کنی .اینجا همه چیز حلال وحرام با تزویر و ریا ، با دروغ و اسکناس به حلال حلال تبدیل می شوند.

اینجا شاید اردوگاه کار اجباری کشور من باشد. اینجا اردوگاه مردگان متحرک دیار من است، پس به  شهر مردگان خوش آمدم./

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:33  توسط فرزاد کمانگر  | 
 
  بالا