پرومته خدای آتش ،آتش را از خدایان دیگر می دزدد تا گرما را به هستی زمستان زده ی انسان هدیه دهد.
شیطان همان نیم خدای انسانی ، همان امر نمادین شده ی مذکر ،انسان را از باغ عدن همان زندگی یکسان ویکنواخت می رهاند تا انسان را به دنیایی بهتر ودیگرگون تر رهنمون کند.
انسان خود را می خواهد از بندهایش رها کند تا جامعه وآمال و آرزوهایش را به بهای خود مزین کند.
ژانوس شاه افسانه ای لاسیوم ،خدای بینایی رانده شده از آسمانها را پذیرا می شود ،خداوندگار رانده شده به ژانوس توانایی دیدن گذشته وآینده را می دهد ،چرا که سفره ی انسان حتی خدایان را نیز به صور نشسته است.
نیچه ، دیونوسیوس همان خدای شرب وعیش وشهوت همان خدای تملک گرای خودخواه را خط می زند تا آپولون صلح همان فرزند آرامش فلسفی ،همان خدای پیکر تراش حماسی از راه هنر ظهور یابد.اما به زودی در می یابد که انسان زمینی همان رسالت برترش از هر 2 خداوندگار فراتر وبا قدرت تر است.
اروس همان اسطوره ی شهوت پرستی عالم گیر ، همان خداوند بدون پدر ، پدر را چنان می زاید که با گاییدن امور اجتماعی مان ، ادیپ سرکوب را تولید و امیال انسانی را در خدمت پدران اخته می کند.
و اما مارکس از سرکوب منافع طبقاتی پرولتاریا سخن می گوید ، از واژگونگی ، از ذبح کردن ابژه ی مصرف انسانی در خدمت کاپیتالیسم.
تسلط وتسخیر امر اجتماعی توسط سرکوب قدرت ،زندگی را سلاخی می کند ،به امیال توده چوبه ی دار می بندد ،مصرف را قربانی مسلک می کند وآزادی را مصلوب که
مبادا آب وبرق ومطالبات زیستی توده به یک زندگی انسانی بینجامد.

تاریکی فقط شبهاست
و
روشنی فقط روزها
اما بنده به فرمان ایستادن همیشه.
ساحل های آرام فقط
هنگام کرختی تابستان اند
و
امواج سرکش،هنگام گریه ی بهار.
اما زن به زیر پا له شدن تمام فصول.
کار در کارخانه های بی رمق نان
7:30 صبح تا 4 بعدازظهر،
و
دست های پینه زده ی پدرم تا بوق سگ.
اما کار نکرده ی ما را هیچ پایانی نیست.