تبليغاتX
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!!
 

 

عمو یادگار،خوابی یا بیدار؟

از 61 تا هشتاد وچهار

زمستون بود ونبود از ما کار!

 

از هشتاد وچهار یا یه کم زودتر

یه عده رفیق داد زدن خبر!

تا کی زمستون ؟ تا کی یخ بندون؟

ما می خوایم بهار!ما می خوایم بهار!

 

خاله خرسیا همه پا شدن

یادشون اومد داشتن یه رویا

رویاشون نبود، مال خودشون

با این وجود تصمیم گرفتن بمونن تو غار.

 

عابد توانچه ،بهروز عزیز،امین هگلی یا ویکی عیار

اومدن گفتن : بیاین بیرون، بیاین بیرون

خاله خرسیا همه خزیدن تو غاراشون

می دونی چطور؟ عینهو یه مار.

 

رفیقای ما اومدن امروز با برابری با آزادی

اینابودن دشمن همون دیو یخی ،اینا بودن نار.

 

دیو یخا می دونست که اینا سرکشن

نمی خزن مث خرس زمستونی ، توی غارشون

گفت :اینا رو یکی به یکی بزنید به دار.

 

خاله خرسیا از ترس اینکه نشن پار پار

شروع کردن پشت سرگفتن از سرکشا،

بوق زدن، بوق   

                  جار زدن، جار.

 

جار رسوایی ،جار نامردی ،جار هیچی خودخودشون

دادن به همون رضا مقدم ، همون کلاغی که می کرد قارقار.

نکنه دیوه بخورتمون،نکنه دیوه مث همیشه بکنتمون

ما سرکش نیستیم ،ما یاغی نیستیم،کی خواسته بهار؟

 

تف به همتون،که از عقب و که از جلو ،فقط بلدید خودی بزنید،

پیمان وبهروزبا بیژن عاشق ، همه انسان مخلص و آزاد

آخرین دفاع: نه به چوب دار،

هاوار هاوار : آهای دنیا

ما می خوایم بهار ، ما می خوایم بهار،

هزار مرتبه اعدامم بشیم

ما می خوایم بهار.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:3  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

 اندکی کوتاه از بنیاد فلسفه ی هگل

الف) ایده آلیسم یونانی وهگل

 

هگل مدعی ست که فلسفه ی وی زبده ی تمام نظرات فیلسوفان قبل از خود بوده که فلسفه ی وی آنها را در خود هضم کرده است.اما بیش از عوامل دیگرتاثیر 2 فاکتور فلسفی بسیار مهم را در آثار وی می توان دید :1)فلسفه ی ایده آلیسم یونانی              2)فلسفه ی انتقادی کانت

به طوریکه می توان بنیاد فلسفه ی هگل را بنیاد تاریخی این 2 فلسفه نامید.

به قول یکی از بزرگان : "آنچه که هگل در پی آوردنش است،آیینی نو یا توصیفی جدید نیست ،بلکه همان فلسفه ی کلی ست که از یک عصر به عصر دیگر رسیده است ودر سیر تاریخی ودر بطن خود به آموخته های افلاطون وارسطو می بالد".

اما ما گفتارمان را نه از ارسطو وافلاطون بلکه از ایلییان آغاز می کنیم،زیرا در این مکتب می توان اصول اساسی فلسفه ی کلی را در پشت کاوش های کسانی چون پارمنید یا زنون دید.

ایلییان کسانی بودند که معتقد به این بودند که هستی تنها حقیقت است.فقط هستی ست که به راستی هست.آنها منگر هر نوع گردیدن وچندگانگی(کثرت)بودند.آنها گردیدن را نفی می کردند وهستی را یگانه می دانستند.آنها معتقد بودند که این عالم مادی تنها به طریق لامسه وحس به دانش ما در می آیند.آنها هستی را امری لاتغیر می دانستند.این عقیده که هستی خارج از زمان ومکان است وبه حس در نمی آید،اساس تعلیم ایلییان بود.

فرق دیگر اساسی فلاسفه ی ایده آلیست یونان ،آشکار کردن تفاوت میان خرد واحساس وباور داشتن به اینکه تنها خرد است که می تواند حقیقت را در یابد ونه احساس.این جزیی از همان فلسفه ی کل است.این نظر را همانقدر می توان به هگل منسوب دانست که به ایلییان.

این نتایج را می توان در 2 نظرخلاصه کرد :نخست آنکه "وجود حقیقی نیست" و دوما "آنچه حقیقی ست وجود ندارد ".

نظریه ی اول  : "آنچه موجود است حقیقی نیست"،هرکس که از عقیده ی بوداییان آگاهی داشته باشد(بوداییان مایا یا جهان موجود را امری وهمی می پندارند) با این رای آشناست واز این رو این رای تا اندازه ای تحمل پذیر است. واما نظریه ی دوم : "آنچه حقیقی ست وجود ندارد".اینجا را هگل بازی با کلمات فیلسوفان می داند که از  سفسطه های ابدی یونانی ست.اینکه این 2 نظریه ها را شرح دادم به این دلیل بود که هر 2 نظریه جزیی از فلسفه ی "کل" را تشکیل داده وبرای فهم نظریه های افلاطون ،ارسطو و هگل ضرورت دارد.

 

ب)افلاطون وتاثیر فلسفه ی وی بر هگل

در ادراک ایلییان ،آنها میان احساس ودانش رابطه ای مستقیم می پنداشتند.آنها معتقد به این بودند که دانش تنها از راه احساس به دست می آید.افلاطون برای باطل کردن این نظر،در پی تحلیل احساس برآمد.وی نشان داد که احساس خالص ،هیچ دانشن به ما نمی رساندو سرچشمه ی هیچ گونه آگاهی و وجدان نیست.او دانش را امری می دانست که درباره ی هرچیز عبارت بود از مفاهیمی که بر آن اطلاق می شد."گفته ی ما درباره ی هرچیز به این دلیل است که مفهوم خاصی را برآن تحمیل کرده ایم وبه احساس ما بستگی ندارد".

افلاطون "کلیات " را امری حقیقی وعینی می دانست ولی سرچشمه ی دانش ما را درباره ی کلیات ،نه احساس بلکه خرد می داند.او معتقد بود که احساس نمی تواند ما را به مفاهیم رهنمون کند.مفاهیم پدید آورنده ی اعتبار واستدلال اند.از این رو خرد سرچشمه ی صواب واحساس زاینده ی خطاست.بدین گونه فلسفه ی افلاطون چنین می آموزد: " کلیات حقیقی اند ولی حقیقت وجود ندارد.هستی از حقیقت بر می خیزد وبه نحوی که "کل" آن هستی مطلق است که بنیاد همه ی چیزهاست که جهان را از بطن خویش برون آورده است.او سراسر کائنات را نمودی می دانست،نمودی ساخته ی دست کل،کلی که تنها حقیقت(هستی مستقل) است.

اعتقاد به مجاز بودن کائنات افلاطون دقیقا در طراحی آرمانشهر این فیلسوف بروزیافته ودر سراسر تاریخ ادیان می توان آنرا دید.

افلاطون معتقد بود که کلیات ،وجودی جداگانه وبدون تعریف وزمان ومکان دارندوجود حقیقی وجودش را در جهانی دیگر بازمی یابد.افلاطون معتقد بود که وجود حقیقی در این جهان وجودی ندارد .وجود حقیقی در جهان خاص خود وجود خواهد داشت./

 

ج) ارسطو وتاثیر فلسفه ی وی بر هگل

به عقیده ی ارسطو ،"چیزها" از ماده وصورت فراهم آمده اند.ماده ی ارسطویی همان ماده ی افلاطونی یعنی همان "آن" گوهر نامعین چیزهاست.صورت در فلسفه ی ارسطو برابربا مثال در عقاید افلاطون است،صورت همان کل است.ولی ارسطو وجود صوریا کلیات را در جهانی جداگانه منکر بود ومی گفت که اینها فقط در پدیده های وجودی جهان وجود دارند.اینها صفاتی بیش نیستند.مثال انسان همان صفت انسان بودن است وکل صرفا صفتی ست مشترک میان همه ی افرادیا مفهوم کل سفید را وی صفتی می دانست که میان همه ی چیزهای مشترک موجود است.

بدینگونه ارسطو به آیین فلسفه ی کل بازمی گرددکه وجود یعنی وجود منفرد.او کل یا حقیقی را فاقد وجودی جداگانه می دانست ومعتقد بود که کلیات نیز از هستی برخوردارند یعنی آنها به تنهایی نمی توانند وجود داشته باشند یا وجودی جداگانه ندارند.اگر بخواهیم که واژه ی وجود را درباره ی کلیات به کار بریم،می توان گفت که کلیات در چیزهاوجود دارند./

او فلسفه ی کل را چنین بازتعریف می کند که موجودات منفرد دارای هستی وابسته اند وفقط کل ،هستی مستقل دارد وچیزهای منفرد وجود خود را به "کل" وابسته اند.

ارسطو کل را سرچشمه ی درونی همه ی چیزها می دانست.آن اصل نخستین که جهان از برخاسته و "پیش از همه ی کائنات است".اما هگل برای این گفتهحکم تازه تر وعقلانی تری می داند که مبدا آن را می توان در همین تصور ارسطو از تقدم عقلی کل یافت : این در تفکر هگل به طور بارزتری بروز می یابد که از آموزه های ارسطو بسیار پخته تر است. هگل کل را چنین تعریف می کند: " کل سرچشمه ی سراسر وجود است.ولی وابستگی جهان به کل،وابستگی عقلی ست نه علی یا زمانی.به عبارت دیگر جهان از کل بیرون می تراود ،نه آنچنان که معلول از حیث زمانی از علت بر می خیزد،بل بدانگونه که نتیجه از صغری وکبری به دست می دهد".

با توجه به ایت تعریف از نگاه هگل می توان گفت که کل در نظر وی سرچشمه ی جهان است ،نه به این معنی که پیش از هستی وجود داشته،بلکه یعنی دلیل وعلت جهان است.علاوه بر این ،اثر نگاه ارسطو را در دیدگاه دیگرهگل را نیز می توان دید.

یکی از آنها تفاوت میان بالقوه وبالفعل است.ماده ی ارسطویی توانایی این را داشت که به شکل هر چیز در آید،این امر وابسته به آن بود که به آن کدام کل داده شود وچه صورتی روی آن نگاشته شود.در ذهن خود مثلا به ماده کلیاتی داده شود که آنرا سفید وبیضی وسخت وخوردنی گرداند وخواهید دید که برایتان تخم مرغ متصور خواهد شد.بدینگونه ماده بالفعل هیچ است وبالقوه همه چیز.ماده ، قوه ی همه ی چیزهاست ولی هنگامی فعلیت می یابد که صورتی به خود گیرد.هگل صورت را همان فعلیت می داند.اما ارسطو بر آن بود که زمانی که ماده وصورت با هم درآمیزند،چیزی را به وجود می آورند.در این آمیزش یا صورت برماده مشرف می شود ویاماده بر صورت.اما هگل عقاید ارسطو یی را با تمام حواشی وحول وحوشش نقد می کند .او فرض حقیقی بودن ماده را نمی پذیرد ومعتقد است که گوهر چیزها امری اعتباری وهیچ وپوچ است وبدین ترتیب آنرا طرد می کند.منظور هگل از ماده ،ماده ی ارسطویی نیست.در اصطلاح ارسطو ،ماده ی محض بالقوه وصورت بالفعل است ولی هگل این امر را نمی پذیرد.

واپسین آیینی که از تعالیم ارسطو بر هگل در خور یادآوری ست ،آیین مطلق گرایی یا خدانگری ست.در فلسفه وقتی می گوییم چیزی حقیقی ست ،منظورمان این است که آن چیز هستی بنیادینی ست که سرچشمه ی همه ی چیزها را در جهان برعهده دارد ومطلق است.فیلسوفان تا هگل نیز واژه ی مطلق را مکررا به جای خدا به کار می بردند زیرا در ادیان،خدا هستی بنیادینی ست که همه ی چیزها از آن به وجود می آیند وبدینگونه تاثیرات مستقیم ارسطو وفلسفه ی ایده آلیستی وی را در آثار هگل به وضوح می توان مشاهده کرد./

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:12  توسط فرزاد کمانگر  |