"آنکه دندان می دهد نان می دهد؟؟؟!!!"
باید تصحیح شود:
"آنکه دندان می دهد نان نمی دهد".
تفاوت تنها در یک " نه" است ،نه ی تاریخی ،نه ی سلطه گر وبالانشین برای ندادن. او که نان نمی دهد پس برای چه دندان می دهد؟! اودندان رابه ما برای جویدن خر کاری های زیاد برای نان درآوردن وپرداخت فیش های آب وبرق های نوسانی ما و ساییدن دندانها ی خشم مان برای آب وبرق مجانی در جنوب عراق ولبنان به ما داده است وبرای خنده های مضحک هذیان های اینهمان گویانه ی توده.او در فرآیند ادیپی ندادن نه ی تحمیق را می زاید،آری اروس همان اسطوره ی شهوت پرستی بدون پدر ،پدر را چنان می زاید که با نه به تمام امور اجتماعی وحیاتی مان پدر را دیالکتیک وارانه تا پایان تاریخ طبقاتی به اشکال گوناگون برای سرکوب اشانتیون دندان(نان) بازتولید کند.
اصلا آنکه نان نمی دهد چرا باید دندان دهد؟ این باردندانتان نیز در همان پروسه قدرت نمایی پدر به پدر_کرم هایی ، سپارده می شود تا فرآیند ادیپ ندادن گامی دیگر به سوی خوردن وندادن بردارد. اگر چنین کنید بندگی کرده اید وچون بره ای رام سر فرود می آورید، در غیر اینصورت مجبوربه گناه می شوید که پاسخ منفی اخلاق منحط را طی کرده اید،آری شما گناه کرده اید،ما باز به پدر محبت می کنیم چرا که پدر با بخشایش ما،همواره پدر میماند.
ما این بندگان فرزندان اروس، باید پدرهای آسمانی مان را به زباله دان زمینی مان پرت کنیم.ما باید بخشایش را از پدرانمان دریغ کنیم.ما باید تمامیت پدران سرمست مان را نابود کنیم.می باید شورش کنیم.می باید با هم شورش کنیم.
درباره ی فریدریش ویلهلم نیچه
فریدریش ویلهلم نیچه به سال 1844 در شهر روکن واقع در پروس از مادر زاده شد.نیچه پدری کشیش داشت و اجداد پدر ومادر وی تا چند پشت کشیش بودند.او خود نیزتا آخر عمر مبلغ وواعظ آیین خود باقی ماند.او همواره به مسیحیت حمله می کرد چرا که ریشه ی اخلاق ورفتار او در مسیحیت بود.
با مرگ زودرس پدر او در محیطی نرم وبا حساسیتی خاص زنانه پرورش یافت.در دوران نوجوانی رفتار وی به شدت مودبانه بود واکثرا انسانی منزوی بود، او از کودکان وخانوادگانی که فرهنگ بیرون وخانه شان به مانند هم بود متنفر بود طوری که همسالانش وی را کشیش کوچک می خواندند.او تمام وقت اش را صرف خواندن انجیل برای خود ودیگران می کرد.
در 18 سالگی ایمانش را به خدای نیاکانش از دست داد وبقیه ی عمر را به جستجوی خدایی نو به سر برد،او معتقد بود که خدای نو را تنها در کالبد" انسان برتر" یافته است.با از دست دادن خدای نیاکان،آن امر اجتماعی که نیچه به شدت به آن وابسته بود(چنانکه در نوشته هایش مدام از آن می گریزد) خلا بزرگی در نیچه شکل می گیرد،طوری که زندگی برای وی مبارزه ای نومید وار خواهد بود.او مدتی به شرابخواری ومدتی دیگر را به همبستری با زنان مشغول شد اما پس از مدتی این گذشته را نفی می کند.در همین ایام یعنی در سال 1865 بر کتاب "جهان همچون اراده وتصور" شوپنهاور دست می یابد طوری که این کتاب بر وی تاثیری شگرف می گذارد،طوری که تفکر سیاه شوپنهاور تا ابد در اعماق وجود وی باقی می ماند.
او مدتی به سربازی می رود اما بر اثر جراحات از سربازی باز آمده ودرست در نقطه ی مقابل آن یعنی زندگی با بحث ودرس می رود وبه جای آنکه دانشمندی جنگی شود،مردی زبانشناس می شود وبه استادی دانشگاه بال منسوب می گردد. سپس به شهر تریبیشن میرود که از بال آنچنان دور نبود ودر آنجا با آهنگسازی به نام ریچارد واگنر آشنا می شود که نیچه تحت تاثیر وی کتابش را می آغازد وبرای اینکه بتواند کتابش را در آرامش وجدا از غوغای مردم بنویسد به کوههای آلپ می رود.او در سال 1870 با شنیدن خبر جنگ فرانسه وآلمان به فرانکفورت برمی گردد ودر همان حال اندیشه وتصوری به ذهنش می رسد که تمام فلسفه ی وی را بر خود استوار می کند :
"در اینجا بود که برای نخستین بار بود که فهمیدم اراده ی زندگی برتر ونیرومندتر ، در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست ،بلکه در اراده ی جنگ ،اراده ی قدرت .اراده ی مافوق قدرت است".او در آغاز سال 1872 نخستین کتابش را با نام "تولد تراژدی از روح موسیقی " منتشر ساخت.اساس این کتاب برگرفته از فهم باواسطه ی نیچه از اساطیر یونانی بود :نخست دیونوسیوس ،خدای شرب وعیش ونوش ولهو ولعب وآواز ودرام وخدای آپولون ،خدای صلح واستراحت وسیر عقلانی وآرامش فلسفی ست.ا و در این کتاب سعی می کند عمیق ترین نشانه ی درام نویسی یونانی را پیروزی دیونوسیوس بربدبینی می داند از راه هنر.
او در این کتاب اصالت هنر یونانی را در اتحاد این 2 کمال مطلوب یعنی نیروی مردانه ی تزلزل ناپذیر ودیونوسیوس وزیبایی زنانه آرام آپولون می داند.او سپس در مقالات آینده اش به نهاد های آموزشی، به دولت وسوئ استفاده از تاریخ قلم بر کاغذ می راند.نیچه بیش از آنچه که می پنداشت روحی آپولونی داشت که متاثر از فضای تربیتی نیچه در کودکی بود.اوبه مانند اسپینوزا می خواست که عواطف واحساسات خویش را در راه آزمایش تسکین دهد.خود وی می گوید:"ما به شیمی عواطف واحساسات نیازمندیم".او در سال 1879 تا آستانه ی مرگ می رود .به طور قطع مریضی وی چنان سخت بود که او در این دوران آماده ی مرگ می شود ولی وی شفا یافت و مرگ این قهرمان به تاخیر افتاد.پس از این دوره او لفاف های تاریکی را از چشمانش بر می دارد وعاشق تندرستی وآفتاب ،خنده ورقص خواهد شد.پس از آن به عشق نیچه می رسیم،"لو سالومه" شاگرد کلاس فلسفه ی نیچه به نیچه جواب منفی میدهد واز این پس نیچه در مبارزه ای انعکاسی با لوسالومه کلمات قصاری بر ضد زنان می گوید.او به قول کامو همواره چون افلاطون رقت وترحم را رد می کرد تا خصلتی را که در وجودش بود در قلم نفی کند.پس از آن روح وی طغیان کرد ولبریز شد واندکی بعد بزرگترین کتابش یعنی "چنین گفت زرتشت " به وی الهام می شود.ب قول خود او " این کتاب یگانه است".این کتاب به مثابه ی انجیل نیچه بود زیرا کتب بعدی نیچه کاملا در شرح این کتاب اند.بعد از این قطعات قصارو پراکنده اش را جمع می کند و "نسب نامه ی اخلاق " را می نویسد،او در این کتاب همانند چنین گفت زرتشت سعی دارد که بنیان اخلاق کهن را براندازد وراهی برای اخلاق مرد برتر بازنماید.او اخلاق انسانی را به 2 دسته ی "اخلاق اشراف " یا مهتران ویا "اخلاق عوام الناس یا کهتران " تقسیم می کند. او اخلاق اشراف را به زمان باستان در میان مردم رم مرتبط می داند و اخلاق خواری وانقیاد را به آسیا ودر زمان یهود مربوط می داند.او در چنین گفت زرتشت پستی وانحطاط کهتران را در تبار شناسی به زمانی می داند که اخلاق کهتران به اخلاق مهتران جامعه سرایت می کند وآنان را همچون خزف وسفال پست وبی مقدار می کند .همچنین او در مقدمه ی چنین گفت زرتشت به ترحم وعشق می تازد چراکه این احساس را همان اخلاق مهترانه ی ضعیفانه می پندارد که شخص ضعیف با رجوع به آن فربه شدن ناعادلانه ی دیگران را برای خود توجیه می کند.او می خواهد سرانجام چنین بگوید،بالاترین چیز باارزش در انسان،قدرت اراده ونیرومندی واستمرار بر امیال وشهوات است.اوشخص بدون میل وقدرت را شخصی ضعیف وبدون شایسته ی زنده بودن می پندارد وحرص ورشک را برای ادامه ی پیکار بقا ضروری می داند:"او هدف را از هستی ،نه انسانیت بلکه انسان برتر می داند".
او بشریت را امری انتزاعی ودر خود می یابد ومعتقد است که اصلاح بشریت امری کاملا گنگ وناملموس است.او در شاهکارش(چنین گفت زرتشت) انسان برتر را چنان مطرح می کند که مخاطب فکر می کند گویی منظور ایشان از انسان برتر خود نیچه است.اما او با گفته ی انسان برتر هنوز زاده نشده،این امر ذهنی خواننده را مخدوش می کند. در ادامه او "انسان برتر" را ماحصل تربیتی درست وفرهنگی ممتازمیداند ونه محصول یک تصادف یا اتفاق طبیعی.
او در ادامه به طبیعت می تازد وبه این امر تاکید می کند که طبیعت پدیده ای دشمن انسان برتر است که همچون روح خشن اش دشمن بهترین موالیدش سخت بی رحم وطبیعت را به تبانی با ضعیفان محکوم می کند"طبیعت دائما کیف را فدای کم و بهتر را فدای بیشترمی کند".
او تنها انتخاب انسان بهتروبرتروتهیه ی وسایل اصلاح نژاد انسانی وتربیت اشرافی را ضامن بقای انسان برتر می داند و اصلاح نژاد انسانی را از طریق ازدواج انسان بهتر با انسان بهتر می داند.او افتخار،قدرت وهوش وهماهنگی 3 پارادایم مذکور رازمینه ساز انسان برتر میداند.او زندگی برتر را زندگی می داند که برمبنای هدف انسان برتر بنا شده باشد"بگذار یا بزرگ شویم ویا خاک پای بزرگان شویم".
او راه به سوی مرد برتر را حکوت مهتران واشراف ویا حکومت آریستوکراسی می داند.او در کتاب دجال به تمام امور من جمله عشق،ترحم ومسیحیت ویهودیت می تازد،چرا که این امور را موانعی می داند که مانع از شکوفایی بزرگان اند.او پیروزی مسیحیت را به مابه ی عروج دموکراسی وافول واز بین بردن انسان برتر می داند.
او در آخر چنین می گوید:"من کسی را که بخواهد چیزی برتر را بیافریند،سپس نابود شود را دوست می دارم"چنین گفت زرتشت.
بی شک فکر عاصی وطغیانی وی ،او را زودتر از خود پخته کرد وبسوخت،پیکار او با عصر خویش ،تعادل مغزش را به هم می زند ودر ژانویه ی 1889 در تورن دچار سکته ی قلبی می شود.سپس به هر زحمتی خود را به اطاق زیر شیروانی همان مونس شبهای عزلت اش می کشاند وشروع به نامه های جنون آمیز می کند.او با آرنجهایش پیانو را می شکند وبه گونه ای دیونوسیوسی فریاد می کشید.اوبه تیمارستان منتقل می شود.او از این زمان به بعد تا سال 1900 که از دنیا می رود در این وضعیت روان پریشانه زندگی می کندتا اینکه در سال1900 از دنیا خواهد رفت.