|
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
|
||
|
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!! |
بچه ها !!!
کاغذی بردارید
بنویسید :کبوتر زیباست
بنویسید : کلاغ بی نهایت زشت است
بنویسید : که آذر خوب است
بنویسید : که دارا ، فردا،
قهرمان می زاید
بنویسید : که دارا یک . . .
دارد
بنویسید که آذر بی عروسک هم،
تا شب جمعه ی آینده
مشق تان این باشد:
که پدر دندان دارد اما
نان ندارد بخورد.
درباره ی ایمانوئل کانت
فلسفه ی اصالت معنی کانت به اندیشه ی قرن نوزدهم مسلط بود وهیچ مکتبی تا این حد تاثیر ونفوذ نداشت.او اروپا را از منجلاب دلبستگی به اصول مصلوب اش بیدار کرد و این در سال 1781 بود یعنی سالی که کتاب مشهور خود نقد عقل محض را منتشر کرد. از آن زمان تا روزگار ما فلسفه ی انتقادی کانت غرق اندیشه ونظر او گشته است.
کانت در سال 1724 در شهر گونیسبرگ از بلاد پروس متولد شد.او از خانواده ی فقیری بود که به شدت به جغرافیا واوضاع اقوام دوردست اظهار شوق می کرد.مادر وی فرقه ی پتیست بود.این فرق اصرار داشت که اصول وفروع دین باید به دقت وشدت اجرا واعمال گردد و تاثیر وبایستگی این فیلسوف ونوع تربیت دینی وی او را تا آخر عمر شاهد خواهیم بود.ولی کانت که در عصر فردریک پادشاه و ولتر می زیست ، نمی تواند خود را از جریان شک وتردید رها گرداند.او بالاخره از تعصب ومحافظه کاری در دوران کهولت دست برمی دارد وبه آزادی خواهی ارج می نهد ودر این راه که بسیار مشقت می کشد.او در دوران فردریک کبیرکتاب نقد عقل محض را به چاپ رساند ودر سال 1755 کانت دانشیار دانشگاه می شود .2 بار وی تقاضای استادی دانشگاه را کرد وهر 2بار رد شد.بالاخره در سال 1770 به مقام استادی منطق ومابعدالطبیعه نائل آمد.
او مابعدالطبیعه وفلسفه اش را گردابی بی پایان می داند که نه کرانه ای دارد ونه درآن روشنی پدیدار است.او همیشه به فیلسیوفان مابعد الطبیعه می تاخت ومی گفت که این فیلسوفان در برجهایی از امور نظری مسکن گزیده اند او پیش بینی نمی کرد که خود او بزرگترین تونل های فلسفی را ایجاد کند.او به علم طبابت مشکوک بود وفکر می کرد که بدون طبیب سالم تر خواهد زیست وبدین نحو 80 سال زندگی کرد.او درباره ی هرچیزی بیشتر از عمل فکر می کرد.او در زندگی خود مجرد ماند وزنی را اختیار نکرد.
نقد عقل محض""
مقصود کانت از نقد عیب جویی وبه اصطلاح معمولی انتقاد نیست ،بلکه به معنی تجزیه وتحلیلی ست برای سنجش وارزیابی،کانت به عقل محض حمله نمی کند مگر برای تعین حدود آن.
کانت در" نقد عقل محض" امیدوار بود که امکانات عقل را نشان دهد وآنر از معلومات غیرمحض وغیر خالص که از راه حواس حاصل می شود جداسازد.او عقل محض را معلومات مربوط به حواس نمی داند بلکه عقل محض را به طبیعت وفطرت وساختمان ذهن انسان مرتبط می داند.
او اولین سوال را چنین مطرح می کند که اگرماده به همراهی تجربه از میان برود،با عقل می توان چه کاری انجام داد؟او تجربه راتنها راه وصول به علم ودرک آن نمی بیند." تجربه را امری ذهنی میداند که ما را به آنچه" که هست" می رساند نه آنچه که "باید باشد" وجزآن نمی تواند باشد.
بنابراین از تجربه حقایق کلی به دست نمی آید".حقایق کلی را کانت متصف به ضرورتی ذاتی می داند که از تجربه مستقل وفی انفسه وبا ذات قطعی وصریح باشند،یعنی حقایق بدون توجه به تجربیات بعدی واقعیت داشته باشند.صحت این نتایج جلوتر از تجربه هستند و اصلا چه در گذشته وچه در آینده ربطی به تجربه ندارند.اوحقایق کلی را امری ثابت ولاتغیر می داند واین صفت ضرورت را مربوط به خاصیت ذاتی وساختمان ذاتی ذهن ما میداند که در یک رابطه ی دیالکتیکی مربوط به ذهن ما باید انجام شوند.
او ذهن را مجموعه ای از سلسله ی افکار وحالت دماغی نمی داند بلکه ذهن را عنصر فعالی می داندکه محسوسات را با هم ربط وبه قالب صور در می آورد تحت مکانیسمی مشخص ،ولی این کار چگونه انجام می گیرد؟
برای پاسخ به این سوال کانت در مرحله اول از ماورابودن حقایق کلی از علم وتجربه سخن به میان می آورد وعلم آنسوی احساس را علمی می داند که با اشیای عینی وخارجی چندان سروکار ندارد وبیشتر به مفاهیم قبلی این اشیا که در ذهن ماست ،اشتغال دارد.او برای تبدیل موادخام محسوسات به محصولات پخته ورسیدن به فکر ، 2 مرتبه قائل است :
نخست باید آنچه که قابل حس است(محسوسات) را با ذهن هماهنگ کرد وصورمدرکات را برآنها پوشانید واین صوریعنی مکان وزمان.دوما بایستی به مدرکاتی که بدین ترتیب به دست می آیند لباس مفاهیم یا مقولات فکر را پوشانید.حال باید ببینیم که منظور کانت از محسوسات ومدرکات چیست وچگونه ذهن اولی را به دومی تبدیل می کند؟
کانت معتقد است از تمام پیامهایی که به ذهن می رسند،بعضی از آنها پذیرفته وبعضی از آنها رد می شوند.ذهن تنها پیامهایی را تبدیل به مدرکات می کندکه می خواهد ما را از آنچه در عالم خارج می گذرد آگاه کند و باغرض فعلی ما سازگار باشد.او می گوید که ساعت همیشه "تیک تاک می کند اما ما همیشه آنرا نمی شنویم،وقتی می شنویم که هدف وغرض ما اقتضا کند البته که در این هنگام صدای ساعت شدیدتر از قبل نیست.نتیجه گیری آنسوی نامحسوس آن می شود که زمان ومکان " شرط اولی "ست چرا که بدون این شرایط ،محسوسات قابل تبدیل به مدرکات نیستندوبعد باید به مدرکات تبدیل شده وصورت مفاهیم ومقولات را به خود گیرند.
ب)تحلیل متعالی :
زمانی که از میدان وسیع محسوسات ومدرکاتبه دهلیز تنگ فکر واندیشه رسیدیم،از آنسوی محسوسات به فلسفه ی متعالی می رسیم.اکنون باید آن قسمت از مدرکات را بشناسیم که ذهن به مدرکات داده است وهمان فرایند دیالکتیکی تبدیل به مفاهیم را شناخت.
تحلیل متعالی ،محسوسات را محرکات خارجی اشیا به طور نامنظم می داند که مدرکات را محسوسات نظم یافته ای می داند که دارای صور زمان مکان وزمان اند ودر آخر مفاهیم را در فرآیندی دیالکتیکی تبدیل وتکامل مدرکات می داند.
ج)جدال متعالی :
او در پایان عقل محض همچون یک شخصیت آگنوستیک معتقد است که ما نمی توانیم که دقیقا اصل اشیا را درک کنیم،شی فی انفسه می تواند موضوع فکر واستدلال ما قرار بگیرد.شی در حین عبور از کانال حواس ماتغییر شکل می دهد.ما از ماهیت وجودی اشیاچیزی نمی فهمیم جز نحوه ی ادراک خاصی که از یک شی داریم.کانت معتقد است که آنچه که می بینیم ماهیت مادی اشیاست که در فرآیند عبوراز مجاریحواسی ما وبا تبدیل آنها به مدرکات،با پوشیدن صور زمان ومکان به مفهوم تبدیل می شوند.او اینجا اصلت معنی اش را چنین تعریف می کند :
"منظور از اصالت معنی این است که قسمت اعظم یک شی مخلوق نوع درک ما ونوع طبقه بندی وفهم ماست.ما شیی را در فرایند محسوس بودن درک می کنیم اما اینکه اشیا در پروسه ی قبل از حس چه بوده اند از قدرت درک ما خارج است".جدال متعالی وظیفه اش این است که محسوسات را از بن بست وحصار محسوسات وظواهربه عالم مجهول اشیا بیازماید وحدود توانایی این نوع عقل را مشخص کند.
نقد عقل عملی""
کانت دیگر مطمئن بود که نمی توان دین را برپایه ی الهیات وعلم اساس نهاد.سوالی که در ذهن وی بود این بود که در این صورت دین را باید برچه اساسی بنیان نهاد؟او دین را برپایه ی اخلاقیات می داند وپایه ی اخلاقیات را سخت متزلزل می دید.کانت معتقد بود که باید برای دین اصول اخلاقی عام وضروری پیدا کنیم که مانند اصول ریاضی مطلق باشند."باید نشان دهیم که عقل محض می تواند عملی باشد یعنی بتواند فیالنفسه ومستقل از هر تجربه ای اشیارا تبیین کند".
کانت خوبی عمل را مطابق احساس باطنی تکلیف شده توسط شخص می داند،یعنی همان ضرورت قانون اخلاقی که از تجربه ی شخصی سرچشمه نگرفته ، بلکه قبل از هرعمل ما در گذشته ،آینده وحال است.این امر ضروری متضمن اراده واختیار شخص است .ما در عقل نظری از اختیار وآزادی اراده عاجزیم اما در عقل عملی اختیار خود را به علم حضوری درک می کنیم.او این امر اخلاقی ضروری باطنی را که وجدان نامیده می شود به سرچشمه ی خدا ربط می دهد وچنین نتیجه می گیرد : "اصل بقا وخلود نیازمند وجود علتی ست که با این معلول تطابق داشته باشد،به عبارت دیگر مستلزم وجود خداوند است".این امررا نیزبا عقل نمی توان ثابت کرد.حس اخلاقی که با عالم سروکار دارد،باید بر عقل محض که فقطسرگرم محسوسات در ظواهر است،برتری داشته باشد.او معتقد است که اصل عقل در اعتقاد به وجود خدایی که ماورای موجودات دیگر است آزاد است اما حس اخلاقی یا همان امر ضروری باطنی ما امر می کند که به آن معتقد باشیم.
پیروزی ظواهر انقلاب بر قوای ارتجاع در سال 1795 ،کانت را امیدوارساخت که در اروپا به زودی حکومتهایی مستقر می گردند ویک نظم بین المللی مبنی بر دموکراسی به وجود خواهد آمد که به استثمارواستعمارخاتمه خواهد دادوضامن صلح خواهد بود.
کانت در امر سیاسی اش موافق با مساوات در فرصت وموقعیت است تا هرکس بتواند لیاقت وشایستگی اش را ظاهر ساخته،بالا ببرد،یک امر کاملا لیبرالی نسنجیده.
هنگامی که ارتجاع وطرفداران جهل توده وسلاطین اروپا دست به دست هم دادند تا انقلاب فرانسه را در هم شکنند،کانت همچون جوانی با وجود اینکه 70 سال بیشتر داشت از استقرار دموکراسی وآزادی در تمام عالم طرفداری کرد اما دیگر تاب تحمل در برابر تازیانه های ظلم واستبداد را نداشت ونیرویش رو به زوال نهاد واین امر منجر به جنونی بی زحمت وآزار گردید.
توان وحواس او یکی پس از دیگری از میان رفت تا آنکه در سال 1804 در 79 سالگی رخت از جهان فرو بست.
در این کتاب کاموحوادث را همچون رمان بیگانه در زمان ماضی بعید به وقوع می رساند.
"ژان باتیست کلمانس "شخصیت اول داستان همان وکیل دوگانه باور را سر میز کافه ی عرق خوری به خواننده معرفی می کند.او از گذشته ی خویش می گوید:گذشته ی سراسر خوشی واحترام متقابل بین مردم و وی.ژان باتیست همان وکیل معروف میل واشتیاقی زیاد به رسیدن به مدارج والای انسانی دارد واز همه ی فرصت های روزانه برای کمک به همنوعان خود استفاده می کند واز احساس تولید شده ی از این خدمت انسانی خویش برای ارضای تمایلات درونی ونیازهای روانی خویش استفاده می کند."او به نابینایان کمک می کند تا از عرض خیابان عبور کنند ،به همه جنایت کاران ساده دل کمک می کند تا تبرئه شوند چرا که جنایت کار را بازیگر تئاتری می داند که برای فرار از روزمرگی وزندگی یکنواخت وله شده وبرای به چشم آمدن در یک لحظه جنایتی مرتکب شده است و این شرایط رکود ویکنواخت را مکانیسمی می داند که به تولید تکراری جنایت کار می انجامد.او به راحتی احساسات زنان را تحریک خواهد کرد با الگوریتمی نشانه شناسانه واستثمارگردر روابط سکس اش بسیار ماهر عمل کرده است:
" سکانس اول :از زندگی شاد با زنان ولذت بردن از احساس خوشبختی با آنان سخن گفته است
"سکانس دوم:اقراری دردناک از لحظاتی ناگواردر زمانهای دوری از معشوقه ی متوهم
"سکانس آخر :معشوقه ی احساساتی زودباور به اذن اباطیل روانشناسان اخته ی اجتماعی به درک متقابل واداشته شده ودر نهایت به تسلیم در برابر الگوریتم ژان مجبور می شود."
سپس کامو این استاد به تصویر کشیدن دنیای نشانه ای تصویری ژان را مجبور به اعتراف می کند،از همان انسان والای تصویر شده ناگهان شیطانی به چاه افتاده را تصویر می کند که برای والاترنگریسته شدن همان مفاهیم وارونه ی دنیای تزویر را تکرار می کند.
"ژان کلاهش را در برابر نابینایان بر می دارد اما نابینایان او را نمی بینند؟ژان کلاهش را برمی دارد تا در نمایش تئاتر مضحک حیله ،تماشاگرانش را جودوی اخلاقی کند طوری که هوراکشیدن های پشت صحنه ی این مدارهای انرژی وهمین قضات پیشداور را به خودجلب کند"."جنایت کاران را تا بدانجا کمک می کرده تا بدانجا که جنایت آنها به وی آسیبی نمی رساند وزنان را آنقدر دوست می داشت که به تسلیم آنان در برابر خواسته های وی منجر شود".
او در آخربه الگوریتم های تحمیقش اعتراف می کند و در حضور دیگران به گناه های خود اقرار می کند اما نه به تمام گناه ها.او باز الگوریتمی را طراحی می کند که دیگران را فریب آنان را به اعتراف به گناهان وابدارد وسپس باز آنان را مغلوب خود کند. فرمول الگوریتم فریب وی چنین بود : " در حضور دیگران اعترافی سخت می کرد واز چپ وراست خود را متهم می کرد ووسعی می کرد که فصل مشترکهای گناه های خود با دیگران را بازگو کند اما از آنجا که مردم بیشتر از آنچه باهوش باشند ،احساساتی اند ژان به واسطه ی آن تصویری می ساخت که تصویر همه بود وتصویر هیچ کس نبود.سپس او در مرحله ی بعدبازی را به آخر می رساند.او به تدریج ونامحسوس ، "من " را به "ما" تبدیل می کرد وبدین ترتیب ماهیت وجودی افراد را بدون اینکه آنها بخواهند به آنها می گفت.ناگهان آنها می دیدند که تصویری که ژان متصور شده بود به تصویر خود خواننده تبدیل می شد.
ژان باتیست یک طراح بود طراحی که می خواست تا لحظه ی مرگ،همه را جودوی اخلاقی کند ،احساسات را تحریک وبر فراز تصور مردم به حرکت در آید.او خواهان به بند کشیدن وتسلط اذهان توده بود.او تا لحظه ی مرگ دورو وفریبکار باقی ماند تا لحظه ی مرگ.
|
|