ولتر وانقلاب روشنگری فرانسه :
ولتر قیافه ی جالبی نداشت،زشت وخودخواه و سبک و وقیح وبی اعتنا،حتی بی ادب بود .با اینهمه بی اندازه خوش محضر ومهربان بود ودر راه کمک به دوستان از بذل مال ونیرو دریغ نمی داشت.در نابود ساختن دشمنان نیز همین طور بود،چنانکه می توانست با یک نوک قلم ،خصم را از پا در آورد وهمین که دشمن اولین قدم را برای آشتی برمی داشت وی تسلیم می شد،خلاصه مردی بود جامع اضداد.
در حقیقت ولتر غیر از اینها بود و این صفات چه خوب وچه بد در مرحله ی دوم قرار داشت.اوهوشی سرشار وبی پایان وتابناک داشت.آثار او تا 99 جلد می رسد.
اما متاسفانه امروزه در حق این خالق بزرگ نمایشنامه ها ومرد پیروز میدان مبارزه با کلیسا وخرافات کم لطفی می شود چرا که آثار این بزرگ کمتر مطالعه شده است.او بی شک از بزرگترین نویسندگان قرن 18 بود.
ولتر وروسو برای سست کردن پایه های خرافات وجهل سایه گسترده در اروپا لازم بود که احساس واندیشه را جانی نو بخشیده و اذهان مردم را برای آزمایش وتغییر آماده سازند.
آن هنگام که لویی شانزدهم آثار ولتر وروسو را مطالعه میکرد گفت که : "این 2 نفر فرانسه را به باد داده اند".یعنی سلطنت وتاج وتخت او را.ولتر معتقد بود که هیچ چیز همانند تعلیم وتربیت آزاد کننده نیست،بنابراین وظیفه ی آزاد ساختن فرانسه را برعهده گرفت.فرانسه با ولتر تفکر را آغاز نمود.ولتر که نام اصلیش "فرانسوا ماری آروئه"بود در سال 1694 در پاریس از خانواده ای اشراف زاده به دنیا آمد.تولد وی با رنج وزحمت همراه بود چرا که مادرش با تولد وی از دنیا رخت بربست.ولتر به محض اینکه نوشتن را فراگرفت،شروع به شعر گفتن کرد.اطلاعات ولتر در ابتدا از یک کشیش عیاش سرچشمه گرفت.این کشیش همانطور که راه دعا نماز را به ولتر آموخت راه شک وتردید را نیز به وی آموخت.
ولتر کم کم راه استدلال را فراگرفت وزمانی که همسالان وی در کوچه مشغول بازی بودند وی با علما در مسایل الهیات وکلام بحث میکرداو زندگی فکری خود را با ادبیات آغاز نمود.زندگی ولتر سراسر پر از درد ورنج وشوق زندگی بود.او در زمان لویی چهاردهم به باستیل تبعید شد وبه دلایل نامعلوم نام ولتر رابرای خود برگزید وبه طور جدی به شعر گروید.او در زمان زندانی شدنش در باستیل مجموعه شعری حماسی به نام "آنریاد" را سرود که شهرت او را در تمام شهرهای فرانسه بسط داد.او کم کم به نوشتن نمایشنامه سوق پیدا کرد به طوری که پس از زندان با یک جهش به روی صحنه ی تئاتر رفت،به طوری که نمایشنامه ی ادیپ وی 45 روز تمام به نمایش در آمد وگوی سبقت را از تمام نمایش های دیگر ربود. او مدتی به بیماری آبله دچار وتا مرحله ای بسیار وخیم بیماریش اوت کرد در این مدت نمایشنامه ی آنریاد وی توسط ناشری نامعلوم پخش ودر نتیجه وی به تبعید دوباره ای محکوم شد واین بار به انگلستان رفت.او در آنجا توانست انگلیسی فراگیرد وبا ادبای انگلیسی آشنا شود.همچنین او در این زمان با آثار بیکن،هابز ولاک آشنا شد وپس از مرگ نیوتن وبا مطالعه ی آثار این دانشمند بزرگ شیفته ی وی شد چنان که در کتابی به نام مردم انگلیس ،بین آزادی مردم انگلیس وبردگی مردم فرانسه مقایسه ای انجام دهد ودر این کتاب به اشراف بیکار وکشیشان عشریه بگیر فرانسه حمله کرد اما این کتاب چاپ نشد دقیقا 5 سال بعد او با اجازه ی نایب السلطنه ی فرانسه به پاریس برگشت وهمان کتاب مردم انگلیس وی توسط ناشری ناشناس چاپ وهمه جا منتشر گشت.او پس از تصمیم پارلمان فرانسه مبنی بر سوزاندن کتاب وپیگرد وی همچون فیلسوفی خوب پا به فرار گذاشت.او در سالهای فرار شروع به نوشتن داستانهایی نظیر "زادیگ"،ساده دل"، "خرد وکلان " و دنیا بله انسان می گذرد " و . . . را کرد.
او در سال 1750 به دعوت فردریک پادشاه راهی برلین شد وبا وی چنان رفتار خوب وبه مساواتی شد که ولتر تا پایان عمرهمواره لطف ها ورفتارهای فردریک را در سفرش به برلین می ستود. او در رساله ی باب طبایع واخلاق وآداب،نخستین تاریخ فلسفه را نوشت ونخستین اقدام اصولی را در تهیه وتکوین فکر اروپایی برای بار اول به عمل آورد.دقیقا به همین دلیل زمانی که از برلین به فرانسه برمی گشت فهمید که به خاطر این کتاب باز تبعید شده است.او پس از تبعید این بار به "له دلیس" رفت تا بتواند که شاید در آنجا پناهگاه دایمی تری بیابد تا در صورت آزار قدرتمندان مدتی را بیاساید.
او در این مدت کتاب ساده دل را در نقد با زبان طعن آوری نوشت.او در این کتاب با شرح وتفسیر مسخره آمیزی به الهیات قرون وسطا می تازد وداستان پسرکی را تعریف می کند که پس از وقایع بسیار واعتقاد کامل به جبر وبه تمام اصول مذهب کاملا بی اعتقاد می شود.
در این ایام با وجود سخنان پرطمطراق کشیشان برضددانش وجریان انتقادی ساخته شده در اروپا ناگهان کینه ای الحادی علیه کلیسا آغاز شد .نظرا ت انسان ماشین "لامتری" باعث تبعید وی شد وسالهای تبعید وی به نوشتن کتاب "علم کتاب الحاد "انجامید.همچنین نویسنده ای دیگر به نام هلوسیوس کتابی درباره ی اخلاق کفر والحاد بر ضد کلیسا نوشت.آنها معتقد بودند که جهل وترس خدایان را به وجود آورده وخیال بافی توده وفریبکاری طبقات حاکمه خدایان را آرایش داده است،ضعف بشری به پرستش این موجودات خیالی انجامیده وساده دلی وزودباوری مردم باعث حفظ خدایان گشته است وخدایان به این دلیل توسط کشیشان وسلاطین حمایت شده اند تا از جهل مردم برای منافع خود استفاده کنند.سپس ولتر به داستان وارد می شود ومجموعه ی نوشته هایش به دایره المعارف فلسفی به نام "قاموس فلسفی" می انجامد.او در این کتاب مانند دکارت ولاک با شک آغاز می کند : "ما باید حساب کنیم ،بسنجیم ،اندازه بگیریم،مشاهده کنیم ،ماهیت فلسفه این است وباقی خیال بافی ست ".
ولتر چنان به جنگ کلیسا می رود که در سالهای آخر عمر مجبور می شود تقریبا از مبارزه با ستم دست بر دارد.از لحاظسیاسی ولتر از اشکال گوناگون تعریف شده ی حکومت ها سر باز می زند. او از جمهوریت حمایت می کند اما از نواقص آن نیز آگاه است.او در مقایسه ی جمهوریت با حکومت مطلقه چنین می گوید : "4 هزار سال است که بحث سر این است :اگر از توانگران بپرسی جواب خواهند داد که حکومت اشرافی بهتر است و اگر از توده ی مردم ،جمهوریت را ترجیح خواهند داد وفقط سلاطین طالب حکومت مطلقه اند،حال چه شده است که تمام مردم زمین اطاعت از سلاطین را گردن نهاده اند."
او به مانند یک جهانگرد به مسئله ی ملیت کاملا بی اعتناست وبه سختی می توان وطن پرستی به معنای حقیقی کلمه را در وی دید. او از جنگ ووانقلاب به شدت متنفر است : " جنگ بزرگترین جنایت است چراکه هر مهاجمی برای توجیه حمله ی خود بهانه ی معقول وظاهر فریبی می تراشد ".او برابری در حق وآزادی وتصرف اموال وحمایت قوانین را به طور مساوی قبول دارد،موضع وی در برابر مسئله ی برابری امری خیالی ست: " مردم یک مملکت نمی توانند همه در قدرت مساوی باشند ولی می توانند همه مثل هم آزاد باشند".علاوه بر این او می خواست که بدون خونریزی انقلاب کند.در این زمان رذوسو صدای اکثریت مردم بود وتشکیلات طبقاتی را که در تمام جامعه می دید،بازگو می کرد.اما انقلابی آرام وصلح جویانه مردم ستم دیده را قانع نمی کرد زیرا آنها علاوه بر آزادی برابری را نیز می خواستند وحتی طالب برابر ی بودند که به قیمت آزادی تمام شود،دقیقا هنگامی که انقلاب به دست پیروان روسو از قبیل روبسپیرو افتاد برابری برقرار شد اما آزادی خفه شد.فرانسه با دانش ولتر وروسو به لرزه در آمد و تخم انقلابی روشنگری در فرانسه کاشته شد.نزاع کهنه ی عقل ولتری با طبیعت گرایی روسو می رفت تا انقلابی بزرگ را به غایت برساند.ولتر کتاب قرارداد اجتماعی روسو را به شدت مورد نقد قرار داد اما زمانی که متوجه شد که مقامات سویسی کتاب روسو را سوزانده اند بر اصل معروف خود وفادار ماند : "من یک کلمه از سخنان روسو را قبول ندارم اما تا دم مرگ برای اینکه تو حق گفتن سخنان خود را داشته باشی مبارزه خواهم کرد". روسو به عقل ایمان کمتری داشت،او طالب عمل بود.او به کمک احساسات برادری وطبیعت گرایی خاص خود وتفهیم تشکیلات طبقاتی در فرانسه عناصر طبقاتی از هم پاشیده را دوباره متحد ساخته وبنیان عادات کهنه وارتجاعی را براندازد. ولتر همه ی بدگویی ها ونقدهای روسو از تمدن را نقد می کرد ومعتقد بود که وضع انسان در تمدن بی اندازه بهتر از وضع وی در حال توحش است.
دراینجا همان دور قدیمی ظاهر می شود،مردم موسسات وتشکیلات را به وجود می آورند وموسسات وتشکیلات مردم را.ولتر وآزادی خواهان معتقد بودند که از راه تربیت عقلی می توان به آرامیرفتار مردم را تغییر داد ولی روسو وتندروان می گفتند که شکستن این دور ممکن نیست مگر اینکه غرایز واعمال شدید افراد بنای کهن تمدن را براندازد وبه راهنمایی دل واحساسات بنایی نو را به وجود آورد که در آن آزادی وبرابری افراد حکومت کند.
ولتر در 83 سالگی به پاریس رفت در حالی که پزشکان وی را از این سفر برحذر داشتند در آنجا به تماشای نمایشنامه ی "ایرن" نوشته ی خودش رفت.مردم به افتخار حضور ولتر در میان دیالوگ بازیگران تظاهرات عظیمی به راه انداختند .در این هنگام بود که ولتر حس کرد که زندگی از وی می گریزد ولی مرگ بر همه کس حتی ولتر پیروز گردیده است،مرگ وی در سال 1778 در پاریس اتفاق افتاد.
درباره ی اسپینوزا:
سرگذشت پرحادثه ودربه دری های قوم یهود در زمان فتح اورشلیم در سال 70 میلادی توسط رومیان وسپس دربه دری آنها تا سال 1598 در کشورهای پرتغال ، هلند ،آفریقا و . . . پایه های ذهنی وروحی فیلسوف بزرگ عصر یهود یعنی باروخ اسپینوزا را تشکیل می داد.
پدراسپینوزا از بازرگانانی بود که همواره در امور خود کامیاب بود ولی پسرش باروخ هیچ علاقه ای به تجارت نداشت وترجیح می داد بیشتر وقت خود را در کنیسه یا دور وبر آن بگذراند وبه مطالعه ی تاریخ ودین قوم یهود مبادرت داشت.به زودی از مطالعه ی تورات به قرائت تفاسیر دقیق وصحیح "تلمود" پرداخت و پس از آن سرگرم نوشته های میمونی ولوی بن جرسن وابن عزرا وحسدای کرسکاس گردید و ولع شدیدی به فلسفه ی عرفانی ابن جبرول وعلوم غریبه ی موسی قرطبی پیدا کرد.
در ابتدا عقیده ی موسی قرطبی را درباره ی وحدت خدا وجهان نظری نظر وی را به خود جلب کرد وعقیده ی ابدیت بن جرسن را تعقیب واز حسدای کرسکاس این رای را گرفت که عالم به منزله ی جسم خداست.
هرچه اسپینوزا درباره ی ادیان ومسایل صریح بیشتر می خواند ومی اندیشید ،یقینیات ساده ی وی بیشتر به شک وتردید بدل می گشت.کنجکاوی اسپینوزای یهودی را وادار کرد تا آثار متفکران مسیحی را بخواند تا درباره ی مسایل مهمی از قبیل ذات خداوند وسرنوشت بشر،بیشتر مطالعه کند.او نزد معلم هلندی به نام "وان دن انده" شروع به تحصیل زبان لاتین کرد وخود را در میدان وسیع تری از آزمایش ودانش وارد ساخت.این معلم خود نوعی از الحاد را داشت وحکومت ها وعقاید وآرا را مورد نقد قرار می داد تا اینکه در سال 1674 در توطئه ای بر ضد پادشاه فرانسه شرکت کرد وپس از شکست توطئه شان به دار آویخته شدند.
اسپینوزا پس از یادگیری لاتین عقاید سقراط ،افلاطون وارسطو را از نظر گذرانید وحتی به دوران ماقبل سقراط رجوع وآثار فلاسفه ی کائوس را نیز مطالعه کرد.او به شدت مورد تاثیر فلاسفه ای همچون ذیمقراطیس قرار گرفت که در باره ی مادی بودن اجزای هستی نظر می دادند.همچنین او آثار فلاسفه ی اسکولاستیک را نیز مورد مطالعه قرار داد.
اوسپس عقاید بونو(1548 _1600) را مطالعه کرد.برونویی که توسط دستگاه انگیزاسیون به مرگ بدون خونریزی محکوم شده بود.او پس مکتب اصالت اندشه ی دکارت را خواند.هسته ی مرکزی افکار دکارت ،اولویت ضمیر و وجدان بود.اوچنین استدلال می کرد که ذهن خود را بلا واسطه ومستقیم در می یابد ولی هیچ چیز دیگر بدین ترتیب نمی تواند خود را در یابد وعلم ذهن به علم خارج به وسیله ی جهاتی ستکه از راه حواس ومدرکات وارد ذهن می شود و هر فلسفه باید از ذهن شروع شود.دکارت به شدت میل داشت که تمام عالم را به جز خدا وروح با قوانین مکانیکی تفسیر کند. در سال 1656اسپینوزا به تهمت کفر والحاد به دادگاه شیوخ کنیسه احضار ودر آنجا به تکفیر والحاد از جامعه ی یهود محکوم شد.او اخراج وتکفیر را در ظاهر به راحتی پذیرفت اما ما شاهد تاثیر این تکفیر وطرد وی در تمام نظریات وی خواهیم بود.او طرد شد اما به هیچ گروه یا مذهب دیگری نگروید وتمام عمر را تنها به سر برد.کتابهایی که در زمان عمر اسپینوزا به چاپ رسید عبارتند از : "اصول فلسفه ی دکارت" ،"رساله ای در باب دین ودولت".
دررساله ی دین ودولت اسپینوزا معتقد است که بیان تورات به این دلیل با استعارات وتمثیل توام است،نه برای اینکه انبیا مجبور با شند که درسبک شرقی تمایلی به تزیین گفتار خود داشته باشند بلکه به این جهت است که انبیا مجبور بوده اند که برای تبلیغ دین خود مردم را تحریک کرده و گفتارخود ودینشان را با قریحه وذائقه ی مردم سازگار کنند.معجزات خداوندی و تجلیات مختلف مردم در ادیان مختلف دقیقا از اینجا نشات می گیرد.اسپینوزا معتقد بود که اگر براساس دید عامه تورات را شرح وتفسیر کنند،چیزی خلاف عقل در آن نخواهید یافت ولی اگر به معانی والفاظ آن توجه شود آنرا پر از اشتباه وتناقض واموری که مسلما از محالات وممتنعات است خواهیم یافت.او معتقد است مردم خواهان دینی هستند که سوبژکتیویته ی آنان را تحریک کند وبا روان توده آمیخته باشد،اگرچنین دینی سست ومتزلزل شود در پی ایجاد دینی دیگر خواهند بود.او با دیدی یکسان به دین موسی وعیسی می نگرد و در ادامه عدم بقای یهود را در گرو فشار مسیحیان وتعصب وگریزیهود نمی داند.همچنین اسپینوزا الاهیت مسیح را قبول ندارد ولی او را در میان نوع بشر،مقدم می دارد.همچنین او در کتاباصلاح قوه ی مدرکه صور مختلف علم را به 4 دسته تقسیم می کند :او نخستین قسم علم را علمی میداندکه از افواه مردم حاصل می آید.قسم دوم را علمی میداند که از راه تجربه حاصل می شود.قسم سوم را علمی می داند که از استدلال مستقیم یا علم حاصل از راه استدلال به دست می آید وبالاترین قسم علم را علم حضوری وبدون واسطه می داند.
او علم به صور ونسبت جاودانگی اشیا را علم شهودی می داند بنابراین او علم شهودی را علمی میداند که در ماورای اشیا می خواهد از قوانین ونسب ابدی آن آگاه گردد.او هم چنین میان سلسله امور ناپایدار هستی وسلسله امور جاودانی وپایدار فرق اساسی می نهد :"امور ناپایدار جهان اشیا،عوارض و اعراض است وامور ناپایدار جهان قوانین و ذوات. او همچنین در باب اخلاق ، خدا،طبیعت ،ماده وروح وعقل واخلاق و . . . رساله ها دارد.
آخرین اثر وی رساله سیاسی وی است که ناتمام باقی می میاند.او تفاوت را در فلسفه ی سیاسی میان تشکیلات جامعه قبل وبعد از پیدایش بحث می کند وبا مشاهده ی رفتار دولت ها ، تصوری از نظم طبیعت یا بهتر بگوییم،بی نظمی را را به دست می دهد: "بشر دوستی وخیرخواهی میان دولت ها وجود ندارد". او معتقد است که مردم بالفطره حاضر نیستند که در نظم اجتماعی شرکت کنند بلکه ترس از خطر موجب همکاری وتعاون می شود واین همکاریبه تدریج غرایز اجتماعی رانمو می دهد وسپس تقویت می کند.
او مردم را افرادی می دانند که ذاتا هواخواه انفراد ودشمن قوانین وعرف اند غراز اجتماعی را غرایز فردی متاخرتر وضعیف تر می داند.او مانند روسو انسان را بالفطره خوب نمی داند بلکه انسان را تحت تاثیر نیازهای اجتماعی خود وهمانند سازی دیگران با خود تعریف می کند: " ما آنچه را که شبیه خود ماست دوست می داریم ".
او بدین ترتیب می اندیشد :" در توسعه وتکامل تشکیلات اجتماعی ،قانون انفرادی قدرت را دربرابر تشکیلات اجتماعی معدوم می داند ومعتقد است جزیی از قدرت یا حکومت ذاتی شخص تسلیم حکومت وتشکیلات اجتماعی شده ودر عوض قدرت باقی مانده برای فرد مستحکم ووسعت داده شده است،قانون برای این ضروری ست که مردم گرفتار شهوانیات واحساسات اند".او دموکراسی را شکل معقول حکومت می دانست. در دموکراسی او به دولت اجازه داده می شود که بر اعمال افراد نظارت داشته باشد اما اجازه نمی دهد که دولت بر افکار واندشه ی شخص مسلط شود،با وجود این اسپینوزا از دموکراسی نیز نقدهایی دارد.او معتقد است که دموکراسی به عنوان تعدیل کننده ی قدرت نمی تواند به تنهایی خرد وحکمت را ایجاد کند پس از مدتی بر اثر میل به تسلط قدرت دموکراسی به حکومت آریستوکراسی(حکومت اشراف) تبدیل می شود.او همچون افلاطون دموکراسی را تنها با روی کارآمدن بهترین واصلح ترین افراد جایز می داند.او هنگامی که فصل دموکراسی کتا را می نوشت،وفا ت یافت.
در توصیف باروخ همان به که ارنست رنان در مجلس پرده برداری از مجسمه ی اسپینوزا بر زبان می راند : "خوار وزبون باد آنکه هنگام عبور از اینجا به قیافه ی نجیب ومتفکر اسپینوزا ناسزا بگوید.هرکه از راه این مرد برود به وی خواهد رسید.سیاحان متفکر که در قرون آینده خواهند گذشت اورا سرلوحه ی خود قرار داده ومعتقدند که او مظهر الهیات است که اینجا متجلی شده است ".
زندگی سیاسی فرانسیس بیکن
بیکن در سال 1561 میلادی در لندن(یورک هاوس) در منزل پدر خویش سربیکن متولد شد.پدر وی 20 سال مهردار سلطنت ملکه الیزابل بود.در این سالها پس از شکست نیروی دریایی اسپانیا وکشف آمریک ،تجارت بریتانیا در تمامی دریاها توسعه گرفت وادبیات انگلیسی با شعر اسپنسر ونثر سیدنی رونق گرفت. در صحنه های تئاتر با درام های شکسپیر ومارلو وبن جانسون به لرزه در آمد.مسلما در چنین محیطی شخص با قریحه ای چون بیکن باید پرورش می یافت.
در 12 سالگی او به کمبریج ترینیتی برای خواندن فلسفه رفت ولی پس از 3 سال آنجا را ترک کرد.در حالی که از تعبد به ارسطو وفلسفه ی اسکولا ستیک به ستوه آمده بود ،از فلسفه به سیاست روی برگردانید.
اوبه تدریج در مناصب حکومتی به شدت بالا رفت وتوانست به مشاور قضایی ،معاون دادستان کل وبه مقام صدر اعظمی برسد.او به مانند گوته علمی را که به عمل منتهی نشود مسخره می کند."باید دانست که در صحنه ی زندگی بشرتنها خدا وفرشتگان تماشاچی محض اند،بنابراین او را می توان از آغازگران مکتب پراگماتیسم(عمل گرایی)دانست.به علاوه خدا ودینش به مانند دین پادشاه با وطن خواهی توام بود.با اینکه بسیار او را به الحاد متهم می کردند ولی به شدت از این لقب روی گردان بود.ارزش بیکن در روانشناسی بیشتر از سایر علوم چون الهیات واخلاق بود.وی یکی از تحلیل گران شکست ناپذیر روح بشر است.سخنان او درباره ی مبتذل ترین موضوعات نو واصیل بود."مردی که ازدواج می کند از همان روز اول هفت سال پیر می شود".
اما با اینکه او زمان زیادی را برای آزمایش عشق داشت اما هیچ وقت نتوانست آن را براستی درک کند . او بیشتر از عشق به دوستی اهمیت می داد اگرچه درباره ی آن هم سوظن دارد."در این جهان دوستی کم پیدا می شود" ویا"آنها که رفیق ندارند وخود را رفیق خود می دانند مردمان قسی القلب وخونخواری اند".
او در کتاب مقالات درباره ی سیاست برای کسی که خواهان قدرت است محافظه کاری را امری طبیعی می داند وطالب قدرت مرکزی نیرومند وفردی ست وصریحا از نیروهای نظامی(میلیتاریسم)دفاع می کند.همچنین او به مانند ارسطو به جلوگیری از انقلاب دستور می دهد."بهترین راه جلوگیری از انقلاب وعصیان از بین بردن ماده ی عصیان است.ماده ی عصیان یا فقر زیاد یا عدم رضایت است ،موجبات وعلل انقلاب عبارتند از بدعت در مذهب،مالیاتها،نقض قوانین وعادات،حذف امتیازات،بیدادگری عمومی،ترقی مردم نالایق وبالاخره هرچه مردم ناراضی تر باشند واین امر مشترک آنها را متحدتر کند".او همجنین راه خوب را برای اجتناب از انقلاب ها تقسیم عادلانه ی ثروت می داند."ثروت به منزله ی کود برای زمین است ،یعنی زمانی می تواند مفید باشد که یکجا جمع نشود" ولی معنی این حرف حکومت اشتراکی یا حتی دموکراسی نیست بلکه او می خواهدکه نخست از مالکین قشون داوطلبی تشکیل شده وبعد برای اداره ی حکومت روش حکومت اشرافی با پادشاهی ورهبری یک فیلسوف برقرار گردد.اودر پایان با دچار شدن به تب نامنظمی که در تمام عمر بدان دچار بود نتوانست با مرض مبارزه کند ودر 9 آوریل 1626 در سن 65 سالگی در گذشت.بیکن در وصت نامه اش این سخنان غرورآفرین را نوشت : "من روح خود را به خدا ،جسم را به گور،نام خود را به قرنهای بعد واقوام جهان تقدیم می کنم.اقوام جهان واعصار بعد از من این هدیه را بپذیرند".
" از ارسطو تا رنساس"
بعد از مرگ سقراط ،شاگردان وی به 2 گروه تقسیم شدند ، گروه اول افرادی که تفکر لا قیدی را و گروه دوم افرادی که تفکر اپیکوری (لذت محوری) را ترویج می دادند.
با ضعف یونانیان وغارت آنها توسط رومیان ،رومیات تفکر لا قیدی آتنیان را به شهرها وروستاهای آن بردند تا اینکه ما به دوره ی مسیحیت خواهیم رسید،دوره ای که فضایی تنگ وخفه کننده از قوانین پاپها وسلا طین اروپا را تسخیر می کند. در این دوره منظره ی تاریخ عوض خواهد شد.در رم انحطاط زراعت ودگردیسی ثروت به فقر را شاهد خواهیم بود.تشکیلات قدرت رومی از هم پاشیده می شود وقدرت رو به ضعف می نهد وغرور وافتخار رومی به بی حسی ولاقیدی تبدیل خواهد شد.
خانواده های کوچک وتربیت یافته ی رومی به عشیره های بزرگ وخشن جاهل ژرمنی بدل گشتند،فرهنگ دوره ی بت پرستی در برابر آداب وسنتع شرقی تسلیم شده وبه طور نامریی تمام امپراتوری به دست پاپها می افتد.
کلیسا که در قرون نخستین از طرف امپراتوران حمایت می شد،بتدریج قدرت را از دست آنها می گیرد وتعداد کلیساها وقدرت وثروت ونفوذ شان به شدت بالا می گیرد ولی همچنانکه خود کلیسا می دانست این وحدت ونفوذ در اروپا مستلزم ایمان مشترکی بود که از قوای مافوق الطبیعه نیرو گرفته از گردش روزگار وتغیرات الجتماعی در امان باشد.در نتیجه اصول لایتغیر وقاطع وصریحی را مانند سرپوشی بر روی فکر اروپای جوان گذاشته بود.اما دیریا زود می بایست این تار درهم تنیده به دور انداخته شود.
پس از هزار سال فضای اختناق آمیز وبسته ی کلیساها وسلطه ی پاپها با قدرت مطلقه شان بالاخره رو به افول نهادند.در چهارسوی تجارت شهرهایی به وجود آمدند که در آن علوم نشر ونمو می شدند .ملاحان دلیر در دریاها وضع زمین را که بر بشر مجهول بود روشن ساختند.
راصدان شکیباکه به دوربین نجومی مجهز بودند از دایره ی اصول پا بیرون گذاشته وجهل بشر را درباره ی آسمان ها از بین بردند .در دانشگاه ها وصومعه ها مباحثات ومحفل های عزلت نشین دور انداخته شدند وبه کاوش های علمی پرداختند.بیداری و روشنگری در این دوره از راجر بیکن آغاز وبا لئو ناردو داوینچی که دریایی بود،در نجوم با کوپرنیک وبا گالیله به حد نهایت خود رسید .
به همان اندازه که علوم رشد می کرد،ترس از میان می رفت وکسی دیگر مجهولات را نمی پرستید،بلکه سعی می کرد که بر آن فائق آید .اطمینان روح جدیدی در مردم دمیدو سدهای فکری که توسط کلیساها درست شده بود ،یک در یک درهم شکست.
این عصر ،عصر امید وعمل بود که در هر میدانی ،اقدامات وفعالیت های جدید به عمل می آمد و دنیا منتتظر آواز روح جدیدی در کالبد خود بود.این روح جدید از فرانسیس بیکن آغاز گشت "تواناترین مغز قرون جدید".