تبليغاتX
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!!
 

 

 

 

"داستان زندگی"

 

الا یاران ، بود دردی به جانم

که دردی را که خود دارم ندانم!!!

چه این دردی ؟ که آرامم بریده ست

شبم ،روزم ،برون وهم نهانم !!!

 

 

که دردی نیزه وار در واپسین دم

برفته نیش آن تا استخوانم !

رفیقانم که رفتند وبه جا ماند

همه آن خاطرات بی زبانم !

 

گرفتارم به افسونی شبانه

بیا خورشید بیا درد ت به جانم !

که جانم شعله ای از شعله ها یت

که من بی روی پرنورت نمانم !

 

بیا برکن طریق جور و پستی

که آهسته سیه گشته زمانم !

قدم خوانت بخوانم من ،بود شرط

که آزادی بیاراید فغانم !

 

فغانم دردی از ژرفای انسان

غم انسان ،همه ست این داستانم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:26  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

 

 

 

 

کوندرا در رمان آهستگی ، دیباچه ی سخن را از ترس می گشاید ، ترسی که ناشی از آینده ای مبهم ومه آلود وتلاش برای سامان بخشیدن به فردایی ست که به سرعت زمان را جا می نهد.فرداهایی که به سرعت امروز را جا می گذارند وتمام سعی شان این است که در این دوره ی گذرا ،همه چیز را به تجسم وتوهم  وادار بنمایند ،زمان را،لذت را،عشق را وشاید ...

کوندرا در این رمان از زبان اول شخص،مجموعه ای از داستان ها را در ادبیاتی ترکیبی واپیزود وار به حرکت در می آورد.او در این رمان سعی اش بر آن است تا خود را به گذشته وگذشته را نیز به خود پیوند دهد.

او از داستان "ویوان دنوت" همان داستان کوتاه عشق بازی های  مادام دنوت ، شوالیه وفرانکی آغاز می کندواز اینجاست که تجسم له شدن لحظه های آهستگی را در زیر چرخ های دنیای شتاب برای خواننده مجسم می کند!!!

کوندرا در این رمان ،عصر شتاب را به مثابه ی تجسم لذتی می خواند که انقلاب تکنولوژی به انسان قرن ما اعطا کرده است،او معتقد است که همه ی جسم ها در این عصر از روند طبیعی خود خارج شده وخود را به سرعتی سپرده اند که لمس ناشدنی وغیر مادی ست ، اوحتی به ارگاسم هم حمله ور می شود وبه ارگاسم رسیدن ها ، را نه در خدمت لذت ،بلکه در خدمت سرعت وبرای رسیدن به اوج سرعت متصور می کند.کوندرا حتی به لذت ،اپیکور وتمام تعاریف لذت وارانه را، تنها به این دلیل که در لذت ، تنها شخصی که لذت راتجربه می کند از آن سود می جوید نفی می کند وبه گونه ای تمام تعاریف را به این دلیل که اساس آنها بر مبنای خود محوری ست را طرد کند.

سپس به پونته ون ،ونسان ،گوژار وکافه ی گینگس رجوع می کند ،همان کافه ای که مرکز مباحثات روشنگرانه است ،کانونی که به مرکز ضدیت با سیاست های برک ودوبرک وتمام سیاست های موجود عصر شتاب تبدیل شده است.پونته ون همان بذله گوی قهار وموجود دو پهلو  ولی جذاب به مثابه ی کاریزمای این عده همواره در راس این گروه قرار می گیرد ودیگر رفقایش مخصوصا ونسان خود را با او همانند سازی می کنند.پونته ون ،سیاست مداران و رقاصان را از یک قماش می پنداردواینگونه می پندارد که برک وتمام سیاست مداران دیگر در تمام نمایش های مضحک تلویزیونی ورسانه ای  همچون رقاصه ای در حال رقص وخود نمایی اند ومدام بینندگانشان را جودوی اخلاقی می کنند، به این معنی که آنها به طور مداوم با رقصاندن وبه بازی گرفتن اخلاق ، بینندگانشان را به تحمیق وامی دارند ، البته با این تفاوت که رقاصه برای رسیدن به افتخارمی رقصد وسیاست مدار برای رسیدن به قدرت.

سپس کوندرا از تفریح خود و "ورا" همسرش در همان کاخ عشقبازی های واقعی شوالیه وخیالی ونسان بعد از دویست سال تازه از خود زبان به سخن می گشاید.کوندرا اینگونه مجسم می کند که تمام اتفاقات  در ذهن وی رخ داده است .سپس او داستان را بسط می دهد وداستان فریب خوردن شوالیه را در هماغوشی با مادام دوت در شبی عاشقانه والبته نمایشی برای فریب همسرش  مجسم می کندوسپس ونسان را به نمایندگی از عده ای روشنفکربه همایشی جهانی می فرستد وآنجا باز ونسان خود را با پونته ون شبیه سازی می کند ومی خواهد همچون وی بذله گویی کند ،می خواهدنمایش رقص مضحک برک سیاست مدار را رسوا کند، می خواهد با عشق تازه یافته اش ژولی در آنجا هماغوشی کند،اما او همچون همیشه شکست خواهد خورد.او شکست را پذیرا نمی شود وهر بار با تجسم حالاتی انتزاعی خود را از زیر بارشکست می رهاند.کوندرا در این رمان ،ترکیب کردن داستانها را در دو برهه ی تاریخی استادانه متصور می شودوبه هم مرتبط می کندواین نتیجه را می گیرد که میان آهستگی وحافظه ، همان رابطه ای برقرار است که میان فراموشی وسرعت برقرار است.

آری او عصر سرعت را ،عصر خود و ونسان را به عصر فراموشی شکست ها،لذت ها ،غم ها ،انسان ها وبرگزیده بودن می پندارد.اوحتی به عشق نیز می تازد وآن را مفهومی وارونه می پندارد که نه براساس لیاقت وشایستگی افراد به انسان تعلق می گیرد،  بلکه بر اساس یک موهبت غیر استحقاقی وبدون دلیل است وهر چه درجه ی این بی دلیلی بیشتر شود،عشق وارونه خود را بیشتر می نمایاند.

در آن شب "ورا" دو یا سه باراز کابوس ادغام فکرهای خود وکوندرا آشفته بیدار می شود وآنها از این وضعیت به هراس می آیند وکاخ را قلعه ی ارواح می پندارند.میلان و ورا تصمیم می گیرند که فردا از این کاخ لعنتی فرار کنند.کوندرا استادانه پایان داستان را با کشاندن شوالیه با درشکه اش از عصر آهستگی ودر پایان شبی عاشقانه والبته تحقیر آمیز و " ونسنان" وموتورش  راکه تصویری نمادین شده از عصر شتاب است رادر زمان حال  و پس از گذراندن شبی مشابه روبروی همدیگر تصویر می کند وخود به عنوان ناظر می خواهد، ناهمگونی ودافعه ای را که از برخورد دو زمان ایجاد شده  را به خواننده ثابت نماید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:4  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

آنارشيسم مقعدي : در ستايش روان پريشي    

  

1)   فرويد در سير تكاملي رواني كودك ازمرحله ي  دهاني ، مقعدي  وآلتي كه در نهايت به تميكن در مقابل پدر مي انجامد،موقعيتي را متصور مي شود كه در آن كودك دوره ي مقعدي چگونگي كنترل و دفع مدفوع را مي آموزد.در اين مرحله كودك در فرآيند تمكين در مقابل آداب توالت شيوه ي دفع را ياد مي گيرد. در اين مرحله مدفوع_آن تكه ي بدبوي بي هنجار،آن امر واقع نمادين نشده_ بايد از كانال و سوراخ توالت بگذرد تا بتواند در پروسه ي نمادين شدن گم گردد.كودك اين مرحله مدفوع خود را چونان امري دلپسند براي مادر مي پندارد وگمان مي كند كه ميل مادر معطوف به اين تكه ي باارزش است.مدفوع به نوعي كالا وپول براي مبادله ي ميل ميان كودك ومادر مبدل مي شود.بعضي از كودكان در اين مرحله به گونه اي دچار نا بهنجاري مي شوند به گونه اي كه كالا يا پول_مدفوع خود را احتكار كرده و پس نمي دهند.گروهي ديگر برخلاف ميل مادر دست به نوعي نافرماني زده و دستورات مادر را مبني بر تمكين در برابر كانال توالت نمي پذيرند. كودكان ناصرفه جو وايلياتي كه احتكارگر نيستند اما به شيوه اي در مقابل منطق موقعيتي توالت جبهه مي گيرند.كودك به گونه اي آنارشيستي با تكرار وتزايد دفع بدون اذن كه همان دفع نمادين نشده است در مقابل مادر دست به شورش مي زند و موقعيت نمادين توالت را در امر دفع نمي پذيرد.او مريضي مقعدي دارد.او تمام حوزه هاي مورد تصرف مادر را با مدفوع بمب گذاري مي كند.من اين امر را شورش امر خيالي به حوزه ي امر نمادين مي نامم.كودك فهميده است كه در امر تمكين،ميل را بايد واپس نهاد تا از طريقي غير مستقيم وجابه جا شده به آن برسد.

2)   :امروز همه،همه را متهم مي كنند كه چرا ما نامتديك مي نويسيم.چرا ما از كانال هاي آكادميك ورسمي فلسفه ورزي نمي كنيم؟چرا ما بي محابا به قول آنها هذيان گويي مي كنيم؟روش شناسي چيست؟در ميان همه ي متدهاي اخته شده ي آكادميك كدام يك را بايد پسنديد؟آيا بايد از عقل بازنمودي كه در واقع فهمي بي واسطه ودر خود از اب‍ژه است پيروي كرد يا عقل ارتباطي آرماني كه در همان قدم اول ما را به تدريج از ارتباط 2 سويه به توجيه هايراركي آزادي مي كشاند؟هايراركي آزادي نوعي آزادي انتزاعي ست كه پوپر وتمام لاك پشت هاي مودب رفرم خواه آن را دنبال مي كنند.زبده ي حرف اينهمان گويانه ي آنها اين است: تو بايد از هايراركي بگذري تا به آزادي برسي وهمچنين اگر به آزادي رسيدي،هايراركي را به خاطر آزادي پاس بداري.لذا به قول آنها آزادي همان هايراركي ست.

روش شناسي همان ساحتي ست كه برخاسته ي اديپي تكامل كودك است.ساحتي نمادين كه تمام رانه ها وسخن ها را در خود رام ،اهلي و اخته مي كند.روش شناسي همان توالتي ست كه كودك بايد از كانال وسوراخ آن ،امر واقع خود را محو كند.همان هستي چندش آور وبه گه كشيده اش را.

      روش شناسي در جهان ما ساحت نمادين وقلمرو بلا منازع پدر است.ساحتي كه در آن كودك_ روشنفكر خود را در آنجا اخته مي كند وگرنه جز هذيان چيزي نخواهد گفت.روش شناسي نوعي قلمرو است، قلمرو پدران كه همه چيز ،هر داده حتي متنافر در آن توجيه مي شود.همه چيز پاياني خوش ومنطقي خواهد يافت.

تئوري برخاسته از آن نويد تغير جهان را خواهد داد. اما در آن سوي تئوري واقعيت زمخت وكثيف تن به تئوري نمي دهد . تن به متدولوژي نمي دهد. در آنسو واقعيت به روش شناسي وتئوري مي خندد.تعامل متدولوژي وواقعيت مثل تعامل كودك وتوالت است.كودكي كه دچار مريضي مقعدي ست مي داند كه توالت اين واقعيت را محو نخواهد كرد كه خود كودك در واقع يك تكه مدفوع بزرگتري ست كه يك روز در توالت_گور محو خواهد شد.فرآيند زيست  در جامعه ي سرمايه داري زنجيره اي از توالت هاست كه تا آخرين توالت ادامه خواهد داشت.كودك به ايلياتيي تبديل خواهد شد كه يكجانشيني را در سرزمين توالت ها نخواهد پذيرفت. او از  زنده به گه شدن مي گريزد.

 

3) قلمرو زدايي به مثابه ي مريضي مقعدي

روش شناسي ، توالت وامر نمادين ، همان پرده هاي واهي وسخنان شيرين ولالايي هاي دروغيني اند كه پنهان مي كنند كه ما در واقع يك تكه مدفوع بيشتر نيستيم. با تمكين ودرست شدن انسان توالتي،انسان متدولوژيك اين تكه مدفوع تبديل به سوختي فسيلي براي كارگاه هاي سرمايه داري خواهد شد.مدفوع هاي باكراوات ، معطر به عطر پاريس.

اما كودك مريض نمي خواهد به اين امر تمكين كند.او تمام فضاي نمادين را به مدفوع آلوده مي كند.روي مبل ها را ،روي صفحه ي مانيتور ،داخل آشپزخانه ،روي كتاب روش شناسي در ساحت نمادين.او در همه جا وهمه جا كثافت كاري مي كند.تمام قلمروها را مي گشايد وقلمروهاي ديگر مي سازد. كودك تبديل به يك كولي _  ايلياتي مي شود.او در قلمروها سفر مي كند ،از مرزها مي گذرد و همچنان روي كتاب هاي روش شناسي كثافت كاري مي كند.

                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:36  توسط فرزاد کمانگر  |