|
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
|
||
|
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!! |

روشنفکران فمنیست وفیلسوفانی همچون سیمون دوبوار در تحلیل های اجتماعی خود از منظری فرعی گونه به واقعیت هایی اصیل همچون زن بودن می نگرند، آنان معتقدند که زن در روابط با اجتماع وآنجا که بحث تعاملا ت انسانی ست،عنصری فرعی وحاشیه ای ست وچون واقعیتی مرکزی وانتزاعی این مفهوم را طراحی کرده که در مضامین فکری_فلسفی ودر سیری تاریخ شناسانه دقیقا همان طبقه بندی وتفکیک را برای زنان بازتولید می کنند.
اما برخلاف این نظریه پردازان که به عنوان امری در خود وبدون سیری تبارشناسانه که به مفهوم زن بودن دارند من معتقد م که دهش نقش زنانگی ودریافت آن در پروسه ای تاریخی شکل گرفته است.برای این مدعی من به جمله ی معروف دوبوار که معتقد است که " آدمی زن زاده نمی شود،آدمی زن می شود" رجوع خواهم کرد که به بیان پروسه ی زمان بر زن شدن زن اشاره دارد.
زن چه در شرق وچه در غرب همواره حداقل اختیاررا در نقش پذیری وتصمیم گیری سیاسی واجتماعی دارابوده و هست. زن در تمام تقسیم نقش ها واختیارات اجتماعی وکارکردهای سیاسی آن ، محور بافتاری بافته شده ای توسط مرد می باشد و موجود بافنده تمام ارزش گذاری ها وایدئولوژی وحتی آرمان هایش را در تمام دوران های تاریخی نسبت به جنس وماده ی اولیه ی زن تعریف کرده است.مثلا با پیدایش تمدن ها و ملل مختلف همواره زن توسط پوششی مجازی والبته ایدئولوژیک پنهان شده به طوری که این پوشش کاملا انتزاعی والبته قدرتمند در به حاشیه راندن زنان موثربوده است.پوشش هایی که در طول زمان تصویری را در اذهان تداعی کرده که در نهادینه کردن این پرده ها به صورت عینی و واقعی کمک کرده است .اما جای سوال اینجاست چرا این ضرورت پوشش هیچوقت برای مردان حس نمی شود واین همیشه زنان بوده اند که ابزاری برای متصور شدن وحک کردن این نقش ونگارهای مردانه بوده اند؟
اینچنین فیلسوفانی معتقدند که تمام پدید ه های اجتماعی تماما در غیاب زنان شکل گرفته اند وبا دیدی وارونه ومتوهم به مانند موجودی منفک وبدون کارکرد به زن می انگارند،حال اینکه این توهمی وارونه و ادعایی ناهمگون است،این گفتمان از نگره ای تاریخی اینگونه مورد نقد قرار می گیرد که تمام پدیده های اجتماعی در دوره های زمانی مختلف تماما بر مبنای ساختار فیزیولوژی زنانه،برجستگی ها وعمق زنان بودن در فرآیندی شکل گرفته اند که خود زن در آن نقش ندارد .در اینجا زن به مانند ماکتی در نظر گرفته شده که قابلیت پیاده سازی وگرایش به نقش پذیری براساس ایده های مردانه را داشته است.تمام مفاهیم وآرمان های نوع بشر همواره بر این اساس شکل گرفته اند،برای مثال در بررسی پدیده ی آزادی ،اولین تصوری که ما را تسخیر می کند،بهره برداری از زنان وبرهنگی زنانه می باشد،این ایده طرح خود را برای پیاده سازی بر روی ماکت زن آماده می کند ومطابق با آن در گذر زمان و با توجه به نوع نگرش وشرایط خاص خود آن ایده را پیاده سازی می کند،در حالی که ما شاهدیم که با اوج گرفتن مفاهیم آزاداندیشی وپیاده سازی بخشی از این ایده برروی زنان همواره مردهای غربی بندهای کراواتشان محکم تر شده است!!
در مشرق زمین باز همین عمل عینا نمود می یابد،آنجا که مشرق زمینی ها می خواهند که یوتوپیا و غایتی را متصور شوند،دقیقا از نگری اهورامزدایانه یا خدا_شیطانه پارادایم های مورد لزومشان را در برابر مفهوم زنانگی تعریف کرده اند.همان دیالوگ پوشاندن فکری وجسمی وتابوگونه ی زنان با رجوع به ایدئولوژی وسو استفاده از مذاهب وآیین ها تا آنجا که به حذف شدن زنان می انجامد.
از این منظر جنس مذکر در جهان،عقل فعال یعنی عقلی سرشار از ایده وتصور انگاشته می شود حال آنکه زن موجودی منع شده وبه تعبیری هیولی گونه ای بی رنگ وبی شکل نگریسته می شود که بدون هیچگونه ماهیتی تنها ماده ی ادغام شدن با عقل فعال می باشد.این جاست که زن در این سیر خلا مطلق است وعقل فعال آفریننده ای خلاق که برای تعریف وکارکرد پذیری همچون امری منفعل ،تنها هیولی را ابزار نقاشی نازیبای خود قرار می دهد واینجاست که هیولی توسط عقل فعال منضبط خواهد شد وبدین گونه کل تعابیر تاریخ روی جسم هیولی گونه ی زنانه شکل گرفته است توسط کلاه برداری امری خدا_شیطانی مذکر.
می توان اینطور برداشت کرد که در طول تاریخ،دگر جنسی وتلاش برای اثبات جنسیت ها ،نوعی دچار توهم گشته،چرا که هیولی زنانه در فرآیندی دیالکتیکی نقشی هیولی گونه را به خود منقش دیده است.
زن همواره محصول عقلی فعال والبته مردانه بوده که مرد هویت خود را بر فراز هویت زن فرافکنی کرده است ،یعنی زن محصول تفکری مردانه بوده که دقیقا محصولی مطابق با ایده های مردانه اما در قالب های مختلف وبه مقتضای زمان را در مفهوم زنانگی به خود گرفته است.تسلسل این کارکرد ، فعلیت یافتن زن در کنشی "شدنی" به مثابه ی کالایی جنسیتی ومحصول قابل بهره برداری رابر خود گرفته است.
جنبش زنان برای احقاق حقوق حقه شان با سیاسیزه شدن جنبش زنان به مثابه ی شرکت در یک دوئل سیاسی ست که به گونه ای سیاست های صاحبان قدرت را منعکس خواهد کرد .تشعشع کارکردهای این نوع سیاست ها دقیق توسط یک نور افکنی زنانه بازتولید وجنبش زنان بدون اینکه بداند آبش را در آسیاب سیاست های صاحبان قدرت می ریزد .برجسته نمودن نقش جنسیتی زنان در یک بازی سیاسی و رسانه ای در این دوره نقشی پر رنگ تررا به خود گرفته اما نه به خاطر حساسیت این موضوع از طرف مواضع قدرتمنداران، بلکه این جنبش پتانسیل این را دارد که ساحتی مناسب برای هیولی شدن این جنبش در این برهه ای تاریخی برای بازی های سیاسی آنها می باشد.جنبش زنان به مثابه ی مهره ای کم قدرت در این شطرنج سیاسی حضورش را هیولی گونه به بازی های رسانه باور ومتوهم رسانه ای سپرده که عینا به اشکال گوناگون ایده هایشان را در اشکال متفاوت والبته مجازی بر روی این جنبش تصویرکرده اند.
غرب برای تولید نقش های اجتماعی خود ،از منظری سودباورانه به تمام پدیده های اجتماعی نظر دارد.زمانی در قرون وسطا نهادهای قدرت(کلیساها) به شدت در برابر مسائل جنسی قدرت وموضعی طردگونه را داشتند.زمانی که نهادهای قدرت دقیقا همان نفع سودباورانه را در منع جنسیتی وتابوگونگی بحث از آزادی جنستی می پنداشت اما امروزه همان نهاد با همان ایدئولوژی آزادی جنسیتی را دقیقا نوعی ضرورت جنسی واگر بهتر بگویم اجباری جنسیتی می داند یعنی غرب در این بازی سیاسی تحت یک نوع نگره ی سودباورانه به همان امر جنسیتی می نگرد.نگره ای که که دقیقا تحت امری سودجویانه با تولید کالاها تبلیغات رسانه ای واغوا کننده سوژه ی جنسی اش را در راستای سیاست های اش مدیریت می کند وآزادی جنسی را دقیقا تبدیل به مکانیسم سودباورانه والبته اجباری کرده است ومی توان گفت که آزادی جنسی رابه دستاویزی برای به بردگی کشیدن جنسیتی زنان تبدیل کرده است البته از نوع رسانه باور ورنگارنگش را.
حال می خواهم این سوال را از خود وتمام جنبش ها وانسانهای حق باور بپرسم که در این پیش بینی ومدیریت قدرت صاحبان قدرت در جهان،جنبش زنان تا چه حد در منعکس کردن همان بازی های رسانه ای نقش داشته است؟اصلا آیا دستاوردهای جنبش زنان دقیقا همان آرمان هایی بوده که در اذهان می پروراندند؟یا این جنبش نقش کاتالیزوری را در ساختن یک بردگی جنسی داشته است؟ اینها همه سوالاتی ست فکری_فلسفی ونقد ازجنبش هایی که به نوعی سردرگمی دچار شده اند،نوعی بیگانگی وشکافی میان حقیقت عینی وحقیقتی انتزاعی که چون ویروسی که در تمام جامعه ی انسانی بسط وتمام اشکال رهایی را بیمارگونه کرده است.
پوپر در کتاب جامعه ی باز ودشمنان آن به نقد شدید ورادیکالی از مفهوم قهر اجتماعی وماهیت انقلاب ها می پردازد.او معتقد است که ماهیت انقلاب به عنوان امری قهری،واقعیتی مخرب وویرانگر می باشد.او با ابزاری به نام اصلاحات تدریجی به جنگ این پدیده ی اجتماعی می رود و معتقد است که باید به طریق اصلاحاتی تدریجی ونه ناگهانی وقهری به مانند انقلا ب به تغییرات بنیادین برای دگردیسی ساختار اقتصادی_اجتماعی پرداخت.
اما پوپر این نکته را در نظر نگرفتند که اصلاحات تدریجی مورد نظر او بدون مبنا وتباری تاریخ شناسانه می باشد که بدون غایت، به بهبود و تغیر ی نه یکباره می اندیشد. بدون در نظرگرفتن واصلا با نفی هرگونه یوتوپیا یا غایتی از پیش تعین شده وتلاش برای رفع نواقص یا اصلا بازنگری در نواقص ویافتن ضعف های جامعه وتلاش برای غایت مورد نظرباید برای چه کوشید؟اصلا چه چیز باید توسط اصلاحات اصلاح شود؟ایا با اصلاح به چه چیز می توان دست پیدا کرد؟
اصلاح ناجهت مند یا بدون نگره های یوتوپیایی به گونه ای توجیه کردن نظم موجود وفعلیت حال حاضر می باشد.آنگاه که اوهیچ تصوری از غایت اصلاحات ندارد چگونه می توان اصلا اصلاحات را متصورشد؟.
نزد مارکس به عنوان تئوریسین برجسته ی انقلاب،اصلاحات به مثابه ي يك كنش تدریجي انقلابي در زمان گذار از سوسياليسم به كمونيسم وجود دارد اما اين عمل اصلاحي تدريجي كه منجر به محو دولت مي شود ، يك حركت جهت مند وابژكتيو مي باشد كه مي تواند اين حركت را در طول زمان پياده سازي كند اما اين نگره نزد پوپر ناجهت مند وانتزاعي ست.
پوپر با ابزار ناکارآمدی با نام اصلاحات بدون مبنا وبدون غایت می خواهد ازچه جهتی اصلاح واصلا چه چیز را اصلاح کند؟ او به ابزاری متوسل می شود که در همان نام اولیه اش در تضاد با هر نوع مفاهیم خودی ست،گویا پارادوکسی بسیارجالب والبته سردرگم از عنوان انتزاعی اصلاحات تدریجی تا پارادایم های تعریف شده ی ایشان وجود دارد وپوپر به گونه ای با ابزار پارادوکس های ذهنی به جنگ ابژه های عینی می رود.پوپر با امری در خود وبدون تعیین شدگی خواسته وتحولات دیالکتیکی، به امری ذهنی بدون پیوستگی وسیر تاریخی به چه می اندیشد؟
وقتي از منظر جامعه شناسي سياسي به ساختارهاي هيستريك فكري واقتصادي دنيا نظري بيفكنيم ،بيمارگونگي وروان پريشي ساختارهاي تحت سلطه ي مكانيسم قدرت وسرمايه را بيشتر در مي يابيم.
به شكافي برخورد خواهيم كرد كه محصول عدم كاركرد نقادانه ي نظم موجود دنياست،نظمي كه تحت سلطه ي جهاني شدن،اقتصاد نئوليبرال وفرهنگ هاي بازتوليد شده ي در ساختارهاي قدرت است.اين عدم كاركرد نقادانه به دليل ناهمگوني وعدم داشتن ابزارهاي قدرت وثروت،به دليل داشتن پارادايم هاي سوبژكتيوي وذهني در درون خود،در عينيت عقيم وبدون ماحصل است واين ساختارهاي تحت سلطه ي قدرت است كه با بازتوليد فرهنگ ونوع نگرش ايدئولوژيك رسانه هاي رنگارنگش،نه تنها تمام كاركردهاي نقادانه راخنثي كرده،بلكه خواهان سمپاشي فكري دنيا و تحقق خواسته ها و ساختارهاي فكري خود مي باشند.بودریار در این باره معتقد است که پی جویی امری واقع تحت سلطه ي رسانه هادر جهان واقع امري محال است،بدين معني كه ما همه در بازي هاي تصويري ونشانه شناسانه ي رسانه هاي گروهي مي توانيم واقعيتي از ريخت افتاده را بازيابيم،در واقع در اين گير ودار رسانه ها ودنياي مجازي،رنج هاي انساني حل شده وديگر ديده نمي شود. خود بودريار و پارادايم هاي رسانه باور به گونه اي تحت يك مكانيسم نفي يا طرد، واقعيت هاي موجود را نفي خواهند كرد در حالي كه رنج هاي انساني بسيار شفاف وروتين خود مي نماياند،گويا آقاي بودريار مي خواهد كه در شبكه هايي چون"فايشن تي وي" به دنبال فقر ودرد وبي خانماني وبمب هاي چند صد تني ريخته بر سر هيروشيما وافغانستان وعراق بگردد.
رنج هاي انساني بدان گونه بي اهميت شده اند كه صحبت از اين رنج ها به گونه اي روان پريشي انگاشته مي شود،براي مثال در يك مصاحبه ي راديويي آقاي پوپر درباره ي سوالي كه مبني بر ديالكتيك روشنگري از او پرسيده مي شود اين گونه جواب مي دهد كه:
"من از اين كتاب چيزي نمي فهمم ،جز اينكه آقاي آدرنو از افسردگي رنج مي برد."
پيغمبر اصلاحات و واعظ آيات ابطال پذيري ،گوياامروز خودفراموش كرده اند كه خود از چنگال هيتلر از اتريش به انگليس متواري شد اما امروز خود به گونه اي حرف هاي ايشان را بازتوليد خواهند كرد."سر كارل پوپر" با خانم اش در آن دامن گله گشاد انگليسي در قالب نظم نوين جهاني،مثل انگليسي هاي قديم در فكر اين است كه چگونه مي تواند سرزمين هاي خاورميانه را به مانند سرزمين بودا وگاندي هادر گذشته دوباره چپاول كند اما در قالب "اصلاحات تدريجي".
اينجاست كه روسو ومتعاقبا لنين نسبت به سوء استفاده ي دولت از ساختارهاي قدرت،كشش به فساد وگرايش به سلطه گري وارباب جامعه اي شدن كه بايد خدمتگزار آن باشد،هشدار خواهد داد.
اين نظام سياسي واقتصادي در دنياي جديد به گونه اي زيركانه وغيرقابل قياس با قديم به ترويج و بسط بردگي مجازي انسانها می پردازد واين به بند كشيدن را با متوسل شدن به هر ابزاري حتي "جنگ" مي خواهد كه در ابعاد بسيطي گسترش دهد واين سلطه وتملك مجازي را در جامعه ي انساني ازموقعيت اجتماعي واموال افراد تا تقسيم مرزهاي مجازي وانتزاعي جهان تجديد كند.
اينجاست كه در چنين نظام هايي كه ميل به خودكامگي دارند،آنجا كه فيلسوف هاي خودفروخته شان ديگر نتوانند حافظ نظم موجود باشند وساختارهاي ايدئولوژيك را ترويج كنند،دست به زور برده وبا رجوع به منطق زوروجنگ وبا نفي ساير ساختارها از بهبودگرا گرفته تا راديكال ونقادانه را، به بهانه ي عادل نبودن وابزاري ناكارآمد،جنگ وتروريسم غربي شان را وسيله ي ترويج دموكراسي ! ونظم نوين جهان ! مي دانند وهمانطور كه گفتم دست به ابزار زور براي آزادي وصلح مي برند در حالي كه خود از ناقضين اساسي آزادي وصلح جهاني ومنطقه اي اند.اينجاست كه به قول آدرنو،خطر ترويج فاشيسم انسان ها را تهديد مي كند،چرا كه همواره فاشيسم،محصول سوبژكتيوي ترويج داده شده و قدرتمند از لحاظ فكري در دنيا مي باشد.
كم كم در مي يابيم كه بي ثباتي اقتصادي وعدم توازن قدرت هاي فكري نقاد و روان پريشي سياسي_فكري در جهان در جهت اعمال سياست هاي اقتصادي ابرقدرت ها ودر جهت منافع كشورهاي غربي بروز مي كند.به بيان ديگر "جنگ" وجهه اي بسيار خشن ودر عين حال مستاصل از نوعي جهاني شدن نئوليبرالي ست.
اين ساختار به تغير مكانيسم دنيا مطابق با اصول بنيادين اقتصادي كه در بالا تعريف شد،مبادرت مي ورزد واين قوانين وساختار به از بين رفتن حقوق طبقه ي ضعيف جوامع منجر وسبب استثمار موثرتر در دنيا خواهد شد.درست همين اقدامات اند كه جهاني شدن نئوليبرالی را خطرناك خواهد كرد،مثلا اگر بي ثباتي يك منطقه به نفع سياست هاي غرب بروز كند،يا كشورهايي كه داراي ذخايرقيمتي ومواد اوليه باشند ويا داراي موقعيت ژئواستراتژيك در دنيا باشند ودر برابر خواست هاي كشورهاي غربي به اندازه ي كافي همكاري نكنند،مداخله ي نظامي ومنطق زور پا پيش مي كشد وميانجي گري مي كند.اين سياست وجدال استعماري بيشتر به تمركزقدرت وسرمايه در كشورهاي ثروتمند جهان مي انجامد ومحصول آن فقر افزون،جنگ هاي داخلي در كشورهاي مستعمره وفقير ودر كل خطرفاشيسم نوظهور در دنياي امروز است.اين استثمارموثردر وضع كشورهاي فقيرجهان به طور بارزي مشاهده مي شود،در حالي كه در كشورهاي در حال رشد،رشد اقتصادي در 25 سال اخير راكد بوده ،جريان پولي از كشورهاي فقير به ثروتمند 12 برابر شده است.اين عدم توازن در درازمدت كشورهاي فقير را مجبورخواهد كردتا شرايط يك جانبه ي كشورهاي صاحب سرمايه را پذيرفته و درهاي كشورها وذخايرشان را به روي كشورهاي قدرتمند باز كنند واين يكي ديگر از عوامل استثمار مجازي وفقر روز افزون ودگردیسی ستم به صورت یک واقعیت مسموم ترويج داده شده در دنياست
یک با یک برابر نیست. . .

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود،
ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه ای دیگر "جوانان "راورق میزد
دلم می سوخت به حال او
که بیخود های وهوی میکرد
وبا آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد،
با خطی خوانا بروی تخته ای کزظلمتی تاریک
غمگین بود،
تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید به پاخیزد ...
به آرامی سخن سرداد
این تساوی اشتباهی فاحش ومحض است،
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت با بهت
معلم مات برجا ماند،
واو پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز هم یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود وسوال سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آآآآآآآری برابر بود
واوبا پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور وزری به دامن داشت بالا بود
وآنکه قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت،پایین بود.
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
آنکه صورت نقره گون،چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سیه چرده که می نالید پایین بود.
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر ورو میشد
حال می پرسم:یک اگر با یک برابر بود
نان ومال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوارچین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا چه کس زیر ضربت شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟؟؟!!!
معلم ناله آسا گفت:
"بچه ها در جزوه های خویش بنویسید : "
یک با یک برابر نیست ....
در طول تاریخ همواره انسان هایی خواسته اند که انسان را با تمام خواسته هایش بر کرسی زندگانی بنشانند وزندگی آزاد وشاد را که از حقوق حقه ی انسان است رابه جایگاه واقعی اش برگردانند.
برای آزادی وشادی بایدزندگی کردوبرای زندگی باید زنده ماند بعدزندگی کرد، پس برای زنده بودن بایدخورد،خوابید،پوشید،دوست داشت،رقصید!!گوش داد،حرف زد،بوسید!!خندید،دوید،دیگران را دید،بویید،چشید،از آلام نهراسید ودر آخر آزادبود تا آزادی را آزید.
زندگی در یک جا ودر یک موقعیت باید به معنای تمام معانی بالا واگر دقیق تربگوییم عین تمام معانی بالا باشد وعین آن چیز که ما دوست داریم که به آن عینیت بخشیم.
ما همواره دوستدار زندگی بوده وهستیم ومبارزه ای را برای دستیابی به خواسته هایی که حق انسان بوده واز اوسلب شده انجام داده ایم.
این سلوب وبه بند کشیده شدن مطالباتمان و آن چیز که ما دوست میداریم را میتوان در یک وجب آنطرف ترمان از خانواده گرفته تا دنیای اطرافمان حس کرد وآنگاه برای دست وپازدن آمال انسانی در زیر خرابه های جامعه ای که کلوخه های آلام و دردهایش هم قیمتی ست،متاثرشد.
اگر انسان آن دختر یا پسر قربانی باشد که به زور به ازدواج گردن می نهد وبعد بایدزوجش رابشناسد وآن گاه به شناخت به ازدواجش فکر کند،به راستی فکرو سخن را چه میشود؟؟؟
یا جایی که یک دختر نگون بخت که در جواب سوالی که در باره ی ازدواج وحق دوست داشتن وزندگی کردنش از او پرسیده می شود به پدرش رجوع می کند ومی گوید:پدرم می داند(هرچی بابام بگه)چگونه این رامی توان توجیه کرد؟
یاآنجا که انسان آن گاه که سوال اش از دهان نتراویده باشد با هزاران جواب روبروست وبه محض پرسیدن ، به هزاران انسان بی جواب برسد ،انگاه جواب را چه میشود؟
یا جایی از این کره ی خاکی که سریال های تلویزیونیش در قصرهای مجللی ساخته می شوند ،حال آنکه نصف مردمش زیرخط فقر زندگی می کنند،به راستی کاخ های سریال های تلویزیونی را چه میشود؟
یا جایی که همه در شکاف ها از بشرو حقوق جهانشمول اش وردها دارند وباواژه هایی پرنسیپ دارچه مانورها که روی این واژه های دهن پرکن نمی دهند ودر خلوت (به قول حضرت شاعر) حقوق بشر وحقوق بشرتر را به روی صحنه می راننددر این جاپرنسیپ واژهای سردرگم ورابطه با بشرسردرگمرا چه می شود؟
جایی از دیار مهربانی ومهرورزی که شوهرها ،مردهاوبرادرهابلوک وآجرها رابرای خانه سازی مردم بی سرپرست صرف کنند نه برای توسری زدن به همسرها،زن ها وخواهرهای بخت برگشته شان،انگاه فرهنگ انسان کشی مان چه می شود؟؟!!!.(مثل دعا وگلاب و...)
جایی که در آن انسان با فهمیدن بیشتر،باید کمتر سخن بگوید، پس سخن بر زبان نیامده را چه می شود؟
جایی که انسان برای یک بار به اندازه ی گریه ی زنش برای خنده اش حرمت قائل شود،پس به حال ظلم و نابرابری چه می شود؟
جایی که زنان اش باهزار آه ودرد،فقر، ونه های مکرر به کودک از سربی پولی وفقر در گوشه هایی از آشپزخانه گریه هایش را هیچ وقت نریخته باشد،پس اقیانوس های اشک مادرانم را چه میشود؟
آنجا که آتش در کف دست بچه ی انسان ها ، به اسباب بازی می ماندکه باید عمرشان را بسوزاند پس خانمان سوزی واعتیاد را چه می شود؟؟؟
آنجا که دخترانش به هنگام رفتن به مدرسه تفتیش میشوند،نه برای اسلحه یا افیون خانمان سوز،مبادا که آینه به همراه داشته باشند،پس زیبابودن وزیبا نگریستن را چه میشود؟
اینجا که مقیاس اندازه گیری هر شخص،پول وترازوی دودوتا چهارتا باشد پس شخصیت هاي با پول ساخته را چه می شود؟؟
جایی که اگر شوهران انسانش به جای خریدن طلا وجواهر والماس انگیزه ی 5 دقیقه قدم زدن یا درد دل کردن با همسرانشان را داشته باشندپس فریب ودروغ های در ضمیر ما جا خوش کرده را چه میشود؟
همه ی ما انسان ها وباتبع کودکانمان در سنین مختلف دارای علاقه مندیها ونیازهای منحصر به خود هستیم،اما در کودکی علاقه مندیها وسلایق رنگ وبوی خاص خود را از این نظر داراست که کودک آزادانه وبا نهایت خلوص وپاکی ازآنچه که می خواهد،بی پرده سخن می گوید،بدون اینکه نظر دیگران برایش اهمیت داشته باشد یا اینکه احساس کند که خواسته اش کم اهمیت است یا به طبقه بندی وتقسیم بندی های زندگی وعلاقه ونظرات افراد بر پایه ی معیارهای مقبول جامعه اهمیت بدهد.مثلا کودکی عاشق عروسک هایش است،یکی دیگر از آرزوی پرواز کردن با کبوترهایش حرف می زند و یا با حیوانت وپرندگانش بازی می کند و تمام افکارش حول خیال پردازی های کودکانه اش می چرخد.
آزاد گذاشتن کودک برای واکنش نسبت به علاقه ومناسبات تعریف کرده ی خود وعکس العمل نشان دادن نسبت به طبیعت پیرامون وشروع به ساختن دنیا مطابق با انواع فکر وخیال پردازی های مدنظرش آنطور می خواهد،جایگاه ویژه ای بر رشد فکری وشکل گیری شخصیت کودک دارد.اما بسیار می بینیم که پدران ومادران از این علاقه ی کودک نه تنها استقبال نکرده بلکه توانایی درک کودک،خواست ها وفضای روحی کودک،آرزوها وشرایط سنی ودر کل دنیای کودکانه ی کودک را ندارند وبه اشکال مختلف موانعی بر سربازی ود نیای کودکانه ی کودک شان قرار می دهند وبا معیارهای مورد قبول خود وجامعهبرای کسی دلیل می آورند که دنیا را بدون دلیل دوست دارد ومی خواهد آنطور که دوست دارد به زندگی بنگرد.والدینی که با عدم درک دنیای کودک وبا برخوردهای غیرمسئولانه وناآگاهانه باکودک وتحمیل حرف ها وخواست های خود در قالب هایی منجمد به خود اجازه می دهندشادی وکودکانه زندگی کردن را از کودکانشان بگیرندوتفاوت های انسانی وخواست های خود را درهمان پله ی اول با دستورالعمل سازش وتسلیم ومدارا به کودک بیاموزانند،بزرگترین لطمه را به شخصیت در حال رشد کودک خواهند زد ونرم های جامعه را با پایمال کردن حقوق اجتماعی کودک(بانام هایی از قبیل ادب وتربیت)دوباره بازتولید کرده،او را از آنچه دوست می دارد،برحذر کنند.
تا به حال فکر کرده ایم که چرا باید به کودکانمان اجازه داد تا از خود وآنچه که می خواهد آزادانه سخن بگوید؟چرا گوش دادن به سخنان شیرین کودک مهم است؟با والدینی که به خود اجازه می دهند با تحقیر خواسته ومطالبات کودک،ویا عدم درک خواسته های کودکانه وحیاتی او مطالبات خود را به او تحمیل نمایند چه باید گفت؟
شادی،تعامل وبازی با دیگر همسالان وسوال وکنکاش نسبت به اطراف،برای کودک ابزارهایی ست که پایه های شخصیتی اش را پی ریزی می کند.هرچقدر کودک بتواند آزادانه،مستقل وبدون تحمیل اطرافیان،خواست ها،عواطف وروحیات خود را ابراز کند،شخصیت اش به مراتب با بنیه تر وسالم تر رشد خواهد کرد.کودکانی که به آنها دیکته نمی شود که هرکس کمتر صحبت کند با ادب تر است وباید به هیچ چیز کاری نداشت وکمتر سوال پرسید،چه چیز را باید دوست داشت و چه چیز را نباید بر زبان راند،شانس بیشتری را دارند که تعامل و واکنش به اطرافشان را در شکل بسیارآموزنده ای تجربه کنند.کودکانی که اینگونه بزرگ می شوند،می آموزند که دوست داشته باشند،آنچه را که به نظرشان مبهم است برزبان جاری کنند،مورد محبت قرار گیرند ومستقلا فارغ از تمام مسائل جامعه با توجه به شرایط روحی وسنی شان خود را ابراز کنند.
یکی دیگر از مهم ترین تاثیرات آزاد ومستقل بودن کودک،خاصیت اجتماعی شدن کودک است.انسان به راستی که محصول اجتماعی بودن خود است،یعنی خمیر مایه ی شخصیت اجتماعی اش در آینده به نوع برخورد جامعه وخانواده ی او در کودکی برمی گردد و این انسان در اوان کودکی خود است که به نیاز اجتماعی بودن خود جواب می دهد و شیوه ی اجتماعی شدن وارتباط گرفتن با انسان های اطرافش را می آموزد.بازی وکنش وبا همسالان زندگی کردن،آن ابزاری ست که کودک به کمک آن علم ودانش ادغام شدن با دیگران وشکل دهی به شخصیت اجتماعی اش را می آموزد و یاد می گیرد دوست یابد،دوست داشته باشد ودوست داشتنی به نظر آید،با آدم ها چگونه گفتگو کند؟وخود را به عنوان یک موجود اجتماعی بیان کند.دوست داشتن وآموزش وتربیت کودک به معنای بستن ومحدودکردن فضای فکری وجسمی کودک واعمال خواسته ها وافکار خود در دنیای شکستنی کودک نیست.این دقیقا اشتباه بزرگی ست که باید بزرگترها را متوجه آن کرد ودرباره ی این مسائل با آنها صحبت کرد.اگرهمه در جامعه ای آزاد که حقوق کودک را به عنوان انسان به رسمیت بشناسند زندگی کنیم،هیچ کودک حق ندارد دستورالعمل های نابرابر با اعمال فشار بدون توجه به خواست کودک به او تحمیل کند وبازی های ترجیحی،خواست های تحمیلی وتصاویری خشن ومبهم برگرفته از دنیای ما بزرگترها را که کودک از درک آن عاجز است،به دنیای رنگی وزیبای آنها تحمیل کند.
موضوع بسیار مهم دیگردر مورد مقایسه وتبعیض کودکانمان با همدیگر ویا با دیگران است،کودک از اوایل 6 ماهگی تحت شعور وتاثر از اطرافش قرار می گیرد و به نحوه ی رفتارهای خانواده،دیگران وکنش فضای اجتماعی اش در قالب هایی مانند خندیدن،گریستن،ترسیدن و ...! واکنش نشان می دهد .با شکل گیری پایه های شخصیتی کودک،کودک به تبعیض در خانواده ومقایسه با دیگران واکنش هایی از قبیل: ناراحتی،انزوا و پرخاشگری نشان می دهد که می تواند به شکل گیری عقده های روحی در آینده،منجر شود.اینجاست که بار دیگر در می یابیم که کودک در چنین خانواده هایی قربانی امیال خودخواهانه ی والدین واطرافیان می شود،اینجاست که متاسفانه کودک در چنین خانواده هایی به دنیا می آید تا عقده ها وگره های روحی پدر و مادر را یدک بکشد وبه عنوان ابزاری دست ساخته ی پدر ومادر وبا تمکین ناخواسته به آنچه که پدر ومادر می خواهند،تن در دهد.
در دنیایی که نابرابری وتبعیض موجودیت همیشگی وقانون گذارهمیشگی زندگانی انسان نباشد،دنیایی آزاد که علم بهتر است یا ثروت،مرکز ثقل ابتدا وانتهای زندگانی آموزشی کودک نباشد!دنیای ما دنیایی نابرابر نباشد که همواره وارونه به کودک بیاموزد که "بابا آب داد "حا ل آنکه کودک همیشه آب را از دست مادرش می گیرد،دنیایی که به او یاد می دهد که مادر یا باید زیر باران بیاید یا باید مثل باران ببارد،دنیایی ست که منفک از دنیای پرنقش ونگار وزیبای کودک.
بیایید به دیده ی انسان به کودکانمان بنگریم وبا در نظرگرفتن کودک به عنوان انسان،دنیایی بسازیم که شایسته ی زندگی کودکان باشد."یادمان باشد دنیایی که برای کودکانمان می سازیم،دنیایی ست که ساخته شده ی دست ما،اگر آن دنیا شایسته ی کودکانمان باشد،حتما شایسته زندگی مانیز هست".
دنیایی که جایی برای خشونت علیه کودک ،تحقیر خواسته ها ودنیای او نداشته باشد وسیستماتیک تسلیم شدن ودروغ گفتن را به او نیاموزد ودر کل انواع مفاهیمی که کودک از درک آن عاجز است را به او القا نکند ، جامعه ای که آموزش طبقاتی اش به انسان ها نیاموزد که زندگی بدون پول بی معنی ست و خوشبختی را مترادف داشتن پول معرفی نکند،این ها همه معیارهایی ست برای بهبود زندگی آیندگانی که از آن مایند.آیندگانی که بهتر زندگی کردنشان در دست های پرتوان من وشماست.
|
|