دیر زمانی ست که به واژه ی نه آویزان شده ام وبا گفتن وشنیدن هر دستور وتمکین،اولین واژه ای که به ذهنم می رسد،کلمه ی نه است!راستش آنقدر بله قربان وچشم قربان و"قربان" و"جناب"و"سر" و"مسیو" شنیده ام که آخر سر چشمم را به هر آنچه به رنگ بله است،بستم وبسامد واژه ی نه را تا ابطال پذیری نه برشمردم.
راستش آنقدر بله و چشم ودولا شدن وتعظیم را از سر تملق دنیا دیدیم که آخر سر راست ومحکم ایستادیم و این چنین گفتیم:"نه"
هر چه به چشمه های رفتاری خود ودیگران فکر می کنم،احساس می کنم که در هیچ عمقی از لایه های فکری توده،قدرت نه گفتن دیده نمی شود.اصلا شاید نه گفتن در لابلای سنگ ها در این منجلاب دنیا مدفون شده باشد یا ما آنقدر در لابلای بله فرو رفته ایم که ما در گرداب بله اسیر آمده ایم ونه رادر توهم غرق شده مان فراموش کردیم.
راستش من به "بله آزاری" عادت کرده ام.دوست دارم "بله وبردگان بله" را آنقدرنه و نه ونه بگویم تا از قید بله ها شاید که رهایی یابند،نه که خودم رها باشم،نه!امن هم دوست دارم از هرآنچه قا لب و نرم سراپا مسلح به "بله" رها گردم وهمراه با خویش دنیای انسانی مان را از این گزاره ی کهنه ی مطرود رها گردانم و خدمتگزاران نا صادق وفریفته ی بله را "نه" بگویم.
نه که فقط من بله آزار باشم،"نه"!
"بله" هم "انسان آزار" است و همیشه انسان را با روح سراپا بیگانه وسرگردانش با تمام خواسته های ریز ودرشت آزار می دهد و وادارش می کند که علی رغم میل به نه گفتن، همواره "بله" بگوید!
بله به دادگاه! بله به کمیته های انضباطی! بله به استاد،بله به رییس،بله به ... تا بله به "بله"!
از کودکی بله را را به ما یاد دادند وبعد آنقدر با آن مدارا کردیم که به آن خو گرفتیم در آخر در رگهایمان جز "بله" نجوشید ودر ناخودآگاهمان منشا دیالکتیک ولزوم وجود تنازع برای تکامل دیگر اثری ندارد .
به زور آتش وجهنم ومبادا که خدا چشم هایمان را کور کند یا از زور کتک پدر ومادرآنقدر گریه کنیم که کور شویم،در قالب های تربیتی که مبنای فکری - فلسفی اش "بله" است،قالب ریزی شدیم وباز برای اینکه دیگران ما را" بچه ی با ادب"بنامند،"بله" گفتیم.اصلا در جامعه ی ما منطق زوری هم که وجود ندارد!!! تا ما مدارا یی را که در بالاگفتیم از مدیر مدرسه تا کمیته ی انضباطی دانشگاهما ن امتداد دهیم ودر آخر در عوض زندگی درجامعه ی مدنی! واحقاق حقوق شهروندی ! از دار و دیوار و110 وتوپ وتانک ومسلسل، همه اتوریته ی بله را نهادینه کنند.
آموختیم که برای حفظ نظم مقدس دنیا به آموزش وبازتولید بله نیازمندیم ،برای اینکه به سر شغل شریفی! برویم،بله قربان بگوییم،به خاطر خدشه دار کردن روح با عظمت "بله" در سربازی چه کلاغ پرها وسینه خیزها که نرفتیم ؟ وبرای یک وام ازدواج به رییس بانک محترم سر کوچه مان که هم بازی دوران کودکیمان بود،چه استدعا هایی که نکردیم ومثل انگشت اشاره چقدر دولا و راست که نشدیم؟! برای اینکه بچه مان از گرسنگی نمیرد،چه "بابا بی خیال دنیا !" ،"به ما چه دنیا !گور پدر دنیا! "،"ما هم مث همه؟" هایی نگفتیم و گفتم که:این چنین بود که ما ۴ دور زمین بازی های ننگین "بله" رابوسیدیم!!