|
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
|
||
|
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!! |
تاریخ انسانی تا امروز،تاریخ شکل گیری نیروی مولده ی انسانی ست و موتور پیش برنده ی تاریخ،تحول در شیوه های تولید بوده است که هر دم پیچیده تر وبدیع تر می شود.
ایده ی اساسی مارکس این است که ساختارهای اقتصادی هر دوران،همچنان که نیروی مولده را پیش می برند ویا مانع حرکت روبه رشد آنها می شوند،پدید می آیند وبر می افتند.برای زمانی شاید طولانی_یک ساختار اقتصادی به رشد نیروهای مولدکمک می کند و پیشرفت تکنولوژیکی پدید می آورد ولی سرانجام هر ساختار اقتصادی شروع به بازدارندگی رشد نیروهای مولده می کند و به اصطلاح، تکنولوژی نمی تواندبه درستی در چارچوب ساختار اقتصادی موجود رشد کند.در این وضعیت گفته می شود که ساختار اقتصادی در "تضاد"با نیروهای مولده قرارگرفته است.اما این تضاد نمی تواند تا ابد ادامه یابد.زمانی فراخواهد رسید که ساختارهای اقتصادی دیگر تاب مقاومت نمی آورد،چرا که دیگر نمی تواند برای همیشه مانع پیشرفت نیروهای مولده گردند وبه یک دوره انقلاب های اجتماعی منجر می شود.
تاکنون 2 عنصر مشخص را در نظریه ی تاریخی مارکس نمود دادیم: ساختار اقتصادی ونیروهای مولده.ویژگی آنها نیز"روابط تولیدی حاکم "است.از اینرو در جامعه ای که کارگر نیروی کارش را به دیگران اجاره دهد دارای ساختار اقتصادی سرمایه داری ویا جامعه ای که در آن تولید توسط کسانی انجام شود که خود مالک مطلق دیگرانند،داایساختار اقتصادی برده داری ست.اکنون ما محتاج عنصر سومی هستیم،یعنی "روبنای سیاسی-حقوقی"
از این 3 عنصر اگر آنها را به صورت ساختمانی تجسم کنیم،زیر بنایی ترین بخش،نیروهای تولیداند که بنیادهای جامعه را می سازند.در سطحی بالاترساختار اقتصادی را داریم وبالاتر از آن روبنای سیاسی وحقوقی را داریم.
سپس مارکس به تزهای رشد برخورد خواهد کرد:او می گوید که نیروهای مولده به پیشرفت ورشد نیاز دارندو این نیروها گرایش به رشد دارند.او در اولین تز خود می گوید:
سطح رشد نیروهای مولده یعنی تکنولوژی موجود ماهیت ساختار اقتصادی را تشکیل می دهد.این رشد وتوسعه ی تکنولوژی ممکن است که ساختارها والگوهای کاری وفعالیتی را تغییر،تا آنجا که به تغییر در ساختار قدرت بینجامد.
این موضوع ما را به دومین تز مارکس می رساند که می گوید:ساختارهای اقتصادی یک جامعه،روبنای سیاسی- حقوقی جامعه را تعیین می کند.ایده ی تز دوم این است که قدرت اقتصادی طبقه ی حاکمه باید حفظ وتثبیت گردد وروبنای سیاسی واجتماعی را به گونه ای سامان بخشد که این مهم تحقق یابد.مارکس بحث را تا آنجا پیش می برد که برای حقانیت حرفش در کتاب ایدئولوژی آلمانی می گوید:
"ایده های حاکم بر جوامع در هر دوران،ایده های طبقه ی حاکم اند"
تخاصم طبقاتی یا آنتاگونیسم طبقاتی را بدین صورت تعریف می شود که:در نظام سرمایه داری ،جامعه همواره تحت کشمکش بین 2 طبقه ی بورژوازی وپرولتاریا قراردارد.بورژوازی طبقه ای که سرمایه ی جامعه را در چنگال دارد واقلیتی استثمارگر از جامعه را تشکیل میدهد،در حالی که پرولتاریا قشر زحمت کش واستثمار شده ی جامعه است.مارکس جامعه را به 2 جبهه تقسیم می کند،جبهه ای که کار می کند وجبهه ای که از حاصل کار دیگران استفاده می کند یا عینی تر جبهه ای که محصول کار جبهه ی اول را مانند کالا می خرد. به عقیده ی مارکس این استثمار انسان از انسان وجهه ای جهانی داشته واین کالایی شدن(خصلت مبادله ای)نیروی کاردر تمام جهان وجود دارد.اما سوالی که در اینجا پیش می آید این است که:چگونه جامعه ی سرمایه داری خود رادر راستای خط مشی طبقاتی سازمان میدهد؟مارکس در کتاب کاپیتال چنین استدلال می کند که :( نقل به متن):
"خاستگاه تقسیم طبقات گویا این داستان مسخره ی مربوط به گذشته قابل توضیح است.در روزگار قدیم مردم را به گونه تقسیم می کردند: دسته ی پرکار،هوشمند وبیش از هرچیز،نخبه ومقتصد و گروه دیگر،تنبل،رذ ل که از جیب خرج می کنند و. . . بنابراین موضوع پذیرفته این است که اولی ها به انباشت ثروت پرداختند و دومی ها چیزی جز وجود خود برای فروش نداشتند.واز همین گناه اولیه است که فقر اکثریت بزرگی از مردم که به رغم همه کارشان چیزی برای فروش جز خودشان ندارند و ثروتمندان اندک ونخبه ای؟!که پیوسته ثروتشان افزایش می یابد.
چنین داستان های بچه گانه ی بی معنایی همه وزه در دفاع از مالکیت موعظه می شود . . .اما در تاریخ واقعی معلوم است که اشغال،نظامی گری،برده داری،راهزنی،جنایت وزورگویی نقش بزرگی را ایفا می کنند"
پژوهشگران بازار ودانشمندان در تبیین طبقه واین عملکرد اکثرا نگاهی مصرفی به رفتارهای طبقه نشان می دهند اما مارکس برداشتی متفاوت تر از طبقه رادارد.به عقیده ی او "طبقات" در جدال تاریخی با یکدیگرند.این مبارزات به عقیده ی او در مواردی که بسیار نیز هستند،شخصی هستند:کارگر خواهان ودر تلاش است تا بتواند با دستمزد بالاتر،کار روزانه ی کمتری را انجام دهد اما سرمایه دار می خواهد با پرداخت مزد کمتر و کار روزانه ی بیشترکارگر را به تمکین وادارد.مارکس در ادامه می افزاید که از هر دو طرف حقوقی برابردارند ودر بین این برابری "زور"حکم می کند.(کاپیتال)او در ادمه می افزاد که در ابتدا قدرت در دست سرمایه دار است اما با سازمان یافتن سندیکاها ومجامع،بازرس های کارخانه ها وقوانین بهداشت وایمنی،گامی در جهت احقاق حقوق اوست،هرچند پیروزی کوچکی ناشی از تلاش های گسترده است.
بخشی از پیشروی به آگاهی اعضای پرولتاریاست که مارکس آنرا آگاهی طبقاتی می نامد.در ادامه بورژوازی به این نتیجه می رسد که اگر چه از لحاظ اقتصادی رقیب پرولتاریاست،اما بهتر است به دلایلی سیاسی مانند:به کج راهه بردن جنبش کارگری،عقیم کردن وکم کردن احتمال اعتصاب واعتراض ها وقراردادن نهادی به اصطلاح خودی برای اطمینان حاصل کردن کارگران از احقاق حقوق خود،اتحادی هایی را تشکیل دهند تا نمایندگان را اقنا کند که نهادی برای احقاق حقوق آنها وجود خواهد داشت.مارکس پیش بینی می کند که در روند مبارزات فردی،هر 2 طرف به آگاهی طبقاتی می رسند،یعنی هرشخص از موقعیت خود به مثابه ی عضوی ازطبقه آگاه خواهد شد،در این صورت طبقات به عنوان طیفی از افراد که منافعی مشترک وطولانی مدت دارند،عمل می کند.از نظر مارکس،طبقات نقش عاملان واقعی را دارند که آنها را از ساختارمورد نظر پژوهشگران بازار متمایز می کند.مارکس می افزاید،آنها بیش از یک طبقه بندی ساده هستند وابزاری برای اعمال تغییرات تاریخی در جهان محسوب می شوند.


یه نفر بالای برجش لم داده توی جکوزی،
یه نفرآرزو داره که حموم بره یه روزی!
یه نفر برای گربه اش می خره ژامبون اعلا،
یکی واسه لقمه یی نون می ره از دیوارا بالا!
یه نفر جرینگی می ده خون بها رو تو تصادف،
یکی دیگه واسه صنار توی حبس می پوسه مف مف . . .
یکی آخرای هفته، می ره ساحل قناری،
یکی جون می کنه اما باز می مونه توی نداری!
یه جای شهربرای شام،صدتا کبک پرکنده می شن،
یه جای دیگه سرشام،سفره ها شرمنده می شن!
فاصله خیلی زیاده از سربرج تا زیر پل،
آخه تا کی باید این درد،این عذاب بشه تحمل؟؟!

اگر به تاريخ و مشخصاً به دوران پس از انقلاب صنعتي بنگريم، خواهيم ديد، تاريخ تا به امروز ، تاريخ مبارزات طبقاتي بوده ، به نحوي كه همواره ميتوان گفت، مبارزات طبقاتي، صحنهي تخاصمي را به وجود آورده است، طوري كه اگر هر كدام از طرفين خود را به عقب براند شكست خواهد خورد. اين تضاد آشتی ناپذير كه آنرا آنتاگونسيم نامند همواره در طول تاريخ وجود داشته و ميتوان گفت كه آنتاگونيسيم ماهيت جامعهي طبقاتي است چرا كه جامعهي طبقاتي بدون تضاد بی معني خواهد بود.
ميتوان اين طور بيان كرد كه تضاد ها و تخاصم هاي مابين روابط توليدي سرمايهداري و شكافهاي عميق روابط اقتصادياش ، تعاملات استشمارگونه و جبههگيري طبقاتي از قبيل ناسيوناليسم، مذهب ، جنگ و ... را باز توليد كرده و اين تضادها كه در سطوح پنهان اقتصادي وجود دارد ، با گذشت زمان و بالارفتن آگاهي سياسي توده، آنها را در يك جبههي مبارزهي طبقاتي قرار ميدهد.
آنتاگونيسم بعد از انقلاب صنعتي و بالاخص در سدهي ٢٠ زمينهساز به قدرترسيدن مردم شوروي از طريق انقلاب کارگری - دهقانی شد و دنيا را به عرصهي تخاصم نيروهاي مولد (كه اين بار در يك كشور مستقل و با انقلابي سوسياليستي كه آرمانهاي سوسياليستي را در سر ميپروراند) با ابرقدرتهاي نظام سرمايهداري مبدلكرد، اين جا بود كه سرمايهداري و قدرتهايش به ويژه آمريكا، كمونيسم را به عنوان خطري براي منطقه معرفي كرده و از تمام ابزار موجود براي فروپاشي نظام كمونيستي حاكم و مقابله با آن در اين منطقه استفاده كرد. يكي از ابزارهايي موردنظر مقابله با آن در اين منطقه استفاده كرد. يكي از ابزارهايي موردنظر سرمايهداري و بالتبع متحدانش علمكردن گروهكهايي از قبيل القاعده و با رهبري بن لادن در منطقه بود. القاعده به سرعت و تحت حمايت مالي، تبليغاتي و تسليحاتي آمريكا، خود را در خاورميانه و دنيا مطرح كرد و عمده هدفش را مقابله با ماركسيسم شوروي و آرمانهايش دانست. جهاد در راه خدا را مقابله با ماركسيسم معرفي كرد .
اين جا بود كه كاركرد ابزار تبليغاتي آمريكا به درستي برنامههاي رهبرانش را به پيش برد. اما بحث به اينجا ختم نشد وپس از پايان جنگ سرد، القاعده گروه نوظهور سرمايهداري،افسارگسيختگي خود را اعلام كرد و آمريكا و متحدانش را خطر براي اسلام و خاورميانه معرفي كرد. آمريكايي كه از هر گونه كمك به القاعدهي دستساز خود دريغ نميكرد، اين بار خود را در ميدان مقابله با تئوري و ايدئولوژي القاعده كه بعدها بخشي از مكتب سياسي به نام اسلام سياسي نام گرفت، قرار دارد.
پس از القاعده نوبت به رژيم بعث و سرمداران اين مكتب بود . آمريكا كه هدف اصلياش تحت سلطه قرار دادن منطقه و مداخله و جهتگيري امور سياسي به نفع خود بود بايد اين بار همانند القاعده ابزاري را براي تحت سيطره قراردادن ايران و نظامش علم ميكرد و لازمهي اين امر باز هم كمك تسليحاتي و مالي به عراق و جنگ رواني و تبليغاتي عليه ايران بود.
آمريكا اين بار طبق اعترافات افراد باقيمانده از بعث به كمك همهجانبهي تبليغاتي از انواع بمبهاي هستهاي و ميكروبي تا كمك نظامي شتافت كه نتايج آنرا در سردشت و حلبچه شاهد بوديم. اينجا بود كه آمريكا و متحدانش با تمام قوا بسيج شده و رأس مطالب عملکردشان را مبارزه صدام با رژيم ايران معرفي كرد .
قدرتگيري بنلادن و صدام تنها نقطه ی آغاز طرح طولاني مدت خاورميانه ی بزرگ بود. اينجا بود كه آمريكا باز هم خود را از تخاصمي كه در ابتدا گفتيم بيرون نكشيد و با تمام قوار در برابر مكتب اسلام سياسي دست ساز خود در منطقه ايستاد. عمده تحركات آمريكا در اين طرح پس از حملهي 11 يازده سپتامبر و جهتگيري افكار عمومي دنيا و ساختن توهم توطئه ای كه تمام دنيا را تهديد ميكرد صورت گرفت و آمريكا در اين جدل خود را حامي دموكراسي و يگانه مجری مبارزه با تروريسم معرفي كرد. در ابتدا آمريكا با هدف قراردادن بنلادن و پايگاه معرفيشده ی آن توسط آمريكا (افغانستان) و سپس حملهي نظامي به عراق و جنگ 33 روزه ی اسرائيل و حزبالله دنيا را در موج جديدي از تخاصم منطقه اي و شايد جهاني قرار داد. حال سؤال اينجاست كه حملهي نظامي آمريكا با شعار برقراري نظم نوين جهاني و مبارزه عليه تروريسم، چه کارکردهایی داشته است؟
زمزمههاي حملهي نظامي آمريكا به عراق و افغانستان بسياري را به اين فكر واداشت كه وضع نابه سامان مردم و فقر اقتصادي و معيشتي و علف هرز خفقاني كه بعث در عراق كاشته بود با ميانجيگري ريشسفيدان كاخ سفيد درو خواهد شد و مردم عراق به رفاه اقتصادي ، امنيت اجتماعي آزادي بيان و انديشه و... دست خواهند یافت، غافل از اينكه دولتمردان كاخ سفيد، مردان عرصهي اقتصاد آزاد و سياستمداران ‹‹مكتب استثمار انسان از انسان›› همان نسخهي افغانساتي را براي جامعه ی بيمار عراق تجويز كرده و اوضاع اسفناك عراق را اسفناكتر كردند. حضور نیروهای آمریکایی در عراق بهانه ای شد در دست اسلامیون تندرو تا عراق را به بهانه ی مبارزه با بیگانگان کافر و اشغالگر به صحنه ی تاخت و تاز خود تبدیل کنند. اين جا بود كه نسخهي دموكراسي و آزادی ريشسفيدان كاخ سفيد، اين بار به صحنهي درگيري گروههاي تروريستي القاعده، انصارالسنه و ... با گروههاي قومي و باقيمانده از بعث در عراق تبدیل شد و جامعهي عراق و مدنيت عراق را كه بعد از صدام از هم گسيخته بود، از هم متلاشي كرده و عراقِ بعد از بعث را از چاله به چاه انداختند.
عملاً هدف از طرح خاورميانهي بزرگ را می توان تحت سلطه قراردادن منطقه، مهار ابزارهاي افسار گسيختهي دست ساز خود و معرفي بازارهاي جديد براي محصولات و كالاهاي خود تحت سياستهاي استعماريش دانست.
بهانه ی ديگر حملهي نظامي به عراق وجود سلاحهاي هستهاي بود كه آمريكا آنرا تهديدي براي كشورهاي منطقه منجمله اسرائيل و سياستهايش معرفي ميكرد و بارها شاهد اظهارنظرهاي متعدد بوش از وجود سلاحهاي هستهاي و كشتار جمعي در عراق بوديم .اما سوال اينجاست كه سلاح هستهاي صدام كه هيچ وقت پيدا نشد ،اگر وجود ميداشت از كجا به دست صدام رسيده بود و اين اطمينان قلبي آمريكا از كجا ناشي ميشد؟!
نظم نوين جهاني بوش و بلر، اين بار نه تنها بر پيكرهي بيجان و از هم گسيختهي مدنيت در عراق مستقرنشد بلكه حملهي نظامي و اشغال خاك عراق، هزينه ی بسياري از كشتار هزاران انسان بيگناه، وضعيت اسفبار زندگي در عراق، وضعيت بحراني رواني مردم و آوارهشدن هزاران انسان را بر مردم اين كشور تحميل كرد. ميتوان اينطور بيان كرد كه سياست حضور آمريكا در خاك عراق به بهانهي تروريسم در خاك عراق با شكست مواجه شده و آمريكا و متحدانش در منجلاب دست ساختهي خود در عراق ، بيش از پيش گرفتار آمدهاند. اين اميد هست كه خروج نيروهاي آمريكايي، زمينه را براي فرزند خواندههاي اين نوع تروريسم كاهش داده و از تشديد قدرتگيري سياسي و محبوبيت اين شاخه از تروريسم، در قالب یک آلترنايتو انساني جلوگيري شود.
برای درک دیدگاه های فلسفی درباره ی ذهن وارتباط آن با فضای پیرامون آنچه که تحت تاثیر اندیشه وذهن قرار دارد،لازم است وارد مقدمه ای طولانی شویم واز چشم اندازی که ممکن است درنگاه اول بی ربط می نماید به بحث وارد شویم.
در آغاز با پرسشی بسیار کلی و شاید مبهم،رابطه ی بین "ذهن انسان" و"جهان"را مطرح می کنیم؟
پاسخی که دکارت به این سوال می دهد این است که ذهن با اندیشه تعریف می شود، در حالی که ذات جهان مادی"گستره فضایی ومکانی"دارد.اینجاست که دکارت یک تقسیم بندی رادیکال بین ذهن وجهان قائل می شود،چرا که انسان باید از وجود خود به عنوان موجودی صاحب اندیشه اطمینان حاصل کند،حتی اگر نسبت به وجود هرچیز دیگر تردید داشته باشد.اماجای سوال اینجاست که با توجه به این نگرش چگونه می توان از ماورای محتویات ذهن هرچیز را باز شناخت؟حتی اگر جهان به مثابه وجود نباشد،چگونه شناخت بیشتری نسبت به آن حاصل می کنیم؟
نقدی که بر این دیدگاه توسط توماس هابزوارد شد این است که در تئوری دکارت ما در یک جهان ذهنی محض گرفتارآمده ایم.هابز انسان را بخشی از جهان مادی می انگارد وبرپایه ی این نظریه،اندیشه ی انسان همواره در معرض "حرکت هایی درونی وتضاد با هم"هستند.انسان ها همچون سایر پدید ها به واسطه ی قوانین طبیعت،سامان می پذیرند و مشکلات فلسفی در نهایت مشکلات عملی خواهند شد.در اینجا نیز فلاسفه،نقدی بر خود هابز خواهد داشت.این است که اگر بپذیریم که جهان علمی ومادی جز حرکت مولکول های در حال حرکت چیزی نیست،اصلا معلوم نیست که چه جایی برای ایده های عقلانیت،اخلاق و آزادی های انسانی وجود دارد.اگر توضیح هابز درباره ی اخلاق را در نظر بگیریم،انسان ها چیزهایی را"خوب" می نامند که به آن تمایل دارند وتمایل یک حرکت درونی ست.بنابراین اخلاق ظاهرا به حرکت فرو کاسته می شود.
اکنون ممکن است چنین به نظر برسد که ایرادی به این مسئله در کل وارد نیست واین همان چیزی است که ذهن انسان انجام می دهد؟از نظر کارل مارکس نقد اساسی اینجاست که در نظریات فلاسفه همواره ناتکمیل است وآن استدلال یک توجیه انفعالی ست:زیرا این حقیقت در نظر گرفته نمی شود که انسانها درجهان فعال وپویایندو طبیعت آنچه را که می بینند،تغییر می دهند.بیشتر چیزهایی که در جهان وجودداردبیشتر برای دیدن ما،وجودندارد بلکه چیزهایی هست که آفریده شده اندیا در اثر خصلت تغییر پذیری انسان به این شکل در آمده اند.کارل مارکس معتقد است که انسان در جهان فعال است وصرفا دریافت کننده از جهان پیرامون نیست بلکه موجودی تاثیر گذار وتغییر دهنده فضای پیرامون.هر چند که این تفکر افسون زده را ابتداعا کانت در "تئوری شناخت" توضیح می دهد.کانت معتقد است که ذهن انسان،جهان را از طریق مقولات واشکالات شهودی می سازد که بر واقعیات تحمیل می کند.در نظر کانت،فضا وزمان در جهان خارج وجود ندارند،بلکه "اشکالی از معنا" هستندکه ما درتصورخود بر واقعیات تحمیل کرده ایم.
هگل این گفته را از دو دیدگاه نقد می کند:نخست اینکه از نظر کانت ذهن یک خصلت همگانی وغیر تاریخی دارد،بنابراین ساختار اساسی ذهن،در همه ی زمانها ومکانها یکی ست.در مقابل هگل استدلال می کرد که ذهن انسان طی زمان شکل می گیرد وتکامل می یابد.اما نقد مهم تر هگل به حقیقت نزدیک تر است وآن اینکه ذهن و جهان به یقین با هم تغییر می کنند وبا تغییر ذهن،جهان تغییر می یابد که خود این موضوع را نیز باز مارکس نقد خواهد کرد ومعتقد است که خود هگل همچون کانت شرایط واقعی را در هاله ای از ابهام می یابد وهر تغییر در جهان را فقط در سطح اندیشه به عنوان تکامل در نظر می گیرد.
مارکس بر اساس نقدی جدید دو نسبت فلسفی را در نوشته های هگل مورد نقد قرار داده واینطور می نویسد:ماتریالیسم از هابس تا فویرباخ به دلیل خصلت غیر تعاملی وغیر تاریخی همواره ناقص از درک انسان ها در آفرینش جهان که در ذهن دارند،ناتوان است اما به دلیل درک پیوستگی انسان با جهان طبیعت جای تحسین دارد.وی همچون گل می پذیردکه انسان،خود وپیرامونش را با فعالیت در این جهان تغییر می دهد اما بر خلاف تصور هگل،این دگرگونی در جهان واقعی،به عنوان فعالیت ابژکتیو ونه صرفا در قلمروی اندیشه صورت گیرد.
یک جنبه از این فعالیت علمی را فعالیت تولیدی یا به عبارت دیگر"کار"در نظرمی گیرد.
او معتقد است که انسان خود را در طبیعت تحقق می بخشد.مارکس می گوید:انسان جهان را نه فقط با تغییرروش مفهوم سازی از آن،بلکه با دگرگونی فیزیکی،تغییر می دهد.انسان با تغییر جهان وپرورش مهارت های جدید،خود ونیازهایش را تغییر می دهد واین به نوبه ی خود به وجود آورنده ی اشکال نوین تعامل می شود که جنبه دیگری از فعالیت عملی ماست.او معتقد است که انسان برای رفع نیازهایش باید در کنار هم در جهان به صورت اجتماعی کار کند ودر این راستا اشکال هر دم پیچیده تری از تولید وتعامل اجتماعی را شکل وتعامل بخشد و این خود نیازهای جدیدی را در یک پروسه ی تاریخی تکمیل کرده وخواهد کرد.بنابراین مارکس یک دیدگاه فلسفی درباره ی تعامل انسان با طبیعت تبدیل به اصول بنیادین یک تئوری تاریخی را برای جامعه بنا می نهد.
منابع:
کتاب ها:
درباره ی تکامل مادی تاریخ ارنست مندل
چرا امروزمارکس را باید خواند؟ جاناتان وولف
مقالات:
نظری بر ذهن فلاسفه دکتر محمود عبادیان

همین چند روز پیش بود که با شروع هیجان بازار و رنگی شدن ویترین بوتیک ها،شلوغ شدن خیابان ها وشیطنت بازی بچه ها وصدای مهیب دینامیت وترقه یادم آمد که سال نو در راه است و نزدیک است که یک ورق دیگر از تاریخ باستانی ما ورق بخورد؟؟!!(خوب اگر سال باستانی ست،تبریک سال باستانی در سال جدید؟؟؟)
سال نو(سال87) و نوروز آن در حالی آغاز شدکه پارادوکسی شبح وار والبته تکراری!دنیای مدرن با تمام خواست ها ومطالبات انسانیش را بار دیگربه عقب می راند،تضادی بین فرهنگ ومناسبات پلاسیده ی جامعه ما با خواست هاومناسبات مطلوب نسل جدید،کشمکشی دیالکتیکی بین آن چیز که اتفاق افتاده ومیل به سکون دارد با آن حوادثی که تمایل به بروز وظهور را از خود نشان می دهند.
تخاصمی بین شروع یک سال جدید وتمام مطالبات نسل جدید که به نو شدن باید بینجامد، با تمام مناسبات تکراری وسنت هایی که به صدین سال پیش متعلق اند .تضاد بین درکی که مدیون رسانه،میدیا وهرآن چیز که ما در آفرینشش نقشی نداشته ایم،با فرهنگی که ریشه در چرخ های تاریخ دارد وبه ما متعلق نیست،حال آنکه در همه حال وهر لحظه به پاسداشت آن،چه شعارها که نمی دهیم!!!
تبریک سالی تکراری که متعلق به عصرهای بسیار دور است،به راستی بی معنی ست،چرا که سال جدید،تکرار لحظات تکراری وپشت سر گذرانیده ی دیروزدر گذر لحظات امروز است.
تکرار سال های پلاسیده،انسان های کهنه را بازتولید خواهد کرد وانسان های کهنه،باردارروابط و سنت های به اعصار قبل وتکرار سنت ها وروابط کهنه،میل به سکون وبستن بستری برای نو شدن ونو بودن را به همراه خواهد داشت.
در سال جدید، نوبودن را فقط در لباس ها، بوتیک ها، بازار،سفره های پرزرق وبرق که هر ساله بی رنگ تر می شود،یا در آجیلی که کیلویی چندین هزار تومان است شاهدیم،حال آنکه بسیاری از چیزهایی که تمایل به نو شدن دارندرمق وفضایی برای نو شدن نمی یابند.شاید سال جدید بهانه ای باشد که یادمان بیفتد که فضای اطرافمان را تا چه حد گرد وغبار فراموشی فراگرفته است وبازه ای کوتاه را به فرامین نو شدن گوش فرا دهیم وبه راستی که نوشدن وبودن را چقدر زود به فراموشی می سپاریم!!
نوروز شاید ایامی باشدکه اندکی به بچه های کوچک فضایی بیشتر وآزادتر برای خوشحالی وتفریح داده می شودیا برای خانواده ها بهانه ای باشد برای همدیگر را دیدن ودور هم جمع شدن.ولی سوال اصلی اینجاست که آیا با گذر زمان وآمدن سال نو، مناسبات،افکاروتمام تعاریف زنده وپدیده ها،زمینه ی نوبودن رادر محیط اطرافشان خواهند یافت؟مگر نو شدن ونو بودن قانون وآیین مختص به خود را ندارد که باید آیین ها و مناسک کهن دوباره در باورها،اذهان وجوامع تداعی شوند؟واگر وجود دارند چه نیازی به عاریت گرفتن وبازتولید سنت های کهنه است حال آنکه می خواهیم هر آنچه هست دوباره از نو،نو شوند؟
آیا علاوه برطبیعت،سبزه هاوکوه ها،فضاهایی دیگر برای سبز شدن وسبزنگریستن انسان ها ونسل جدیدمان وجود خواهد داشت؟ آیا در سال جدید،اجازه ی فکر کردن وخود بودن،معنایی جدید خواهد یافت؟یا در این سال سبزشدن،تعبیر زندان به کتابخانه یا موزه تغییر خواهد کرد؟یا کارخانه های اسلحه سازی ومین سازی به کارخانه ی کنسرو سازی وپوشاک سازی بدل خواهندشد؟
آیا در سال جدید،مفهوم نوی به نام انسان به زن خواهیم داد یا در این نو شدن جایی برای نو شدن نسل بعدیمان خواهیم یافت؟در این گذر ایام، نو شدن برای کلمه ی تبعیض به چه معنی خواهد بود؟یا اینکه کلام سنگین فقر تا چه حد به کلام ساده ی رفاه و خوشبختی نزدیک خواهد شد؟آیا دست ها امسال برای فشردن دست هایمان در هم است یا باز رسالت دست هادرازکردنشان از روی نیاز خواهد بود؟آیا جشن ها، مسافرت ولذت وشادی باز از آن اغنیاست یا مردم عادی نیز از آن بهره خواهند برد؟
سوالاتی از این قبیل، که همه ما اینگونه سوالات را از بریم ولی افسوس که هیچ وقت سعی نکرده ایم که جوابی برای آن بیابیم،یا اگر جوابی نیز یافته ایم،در برابر آن دم بسته ایم و اجازه داده ایم که سال های قبل در سالی که مدعی نو شدن است، بازبرای ما تکرار شوندوما چقدربی تفاوت و شاد،سال کهنه را دوباره به هم تبریک می گوییم!!

دیوارهای سوزناک ارتجاع باور انسان بودن راردر لبخندم می خشکاند
و وزنه های نابرابر گریه،کفه ی دیگر ترازو را بی ارتباط می کند.
نقاشی سوزناک ستم،آزادی را با زشت ترین چهره به جسارت وامی دارد،
و واگویه کردن صدای ناآشنای اختیار،گلوی خشکیده ی محبوسم را تر می کند،
و لی لی فتوای آزادی، مرا از همه ی دیوارهای مردگونه طلاق می دهد.
لفظ خواهر ومادر ضعیفه ام،مرا به عقربه ی ساعت زنجیر می کند
چرا که من قاصدکی انسان از جنس ضعیفه ام،
آری:
من از رحم یک ضعیفه ام!
نمی دانم چرا کاغذ تزویر آتش نمی گیرد،
آنگاه که
کلام ساده ی زندگی مبتلا به اعتیاد است،
و
قاب کهنه ی در بند بودن شکسته نمی شود آنگاه که:
دموکراسی پارلمانی در ویترین برای فروش است.
نمی دانم؟
سکوت چرا شعله نمی گیرد آنگاه که صداها بی هم بودن را در باورها نجوا می کند
وتاول قانون،از تعفن کتاب گندیده ی تاریخ،سرباز نمی کند.
نمی دانم؟
می دانم؟
نمی دانم؟
بهتر است ندانم؟!
نه من می دانم!
|
|