تبليغاتX
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر

 

ولتر وانقلاب روشنگری فرانسه  :

 

ولتر قیافه ی جالبی نداشت،زشت وخودخواه و سبک و وقیح وبی اعتنا،حتی بی ادب بود .با اینهمه بی اندازه خوش محضر ومهربان بود ودر راه کمک به دوستان از بذل مال ونیرو دریغ نمی داشت.در نابود ساختن دشمنان نیز همین طور بود،چنانکه می توانست با یک نوک قلم ،خصم را از پا در آورد وهمین که دشمن اولین قدم را برای آشتی برمی داشت وی تسلیم می شد،خلاصه مردی بود جامع اضداد.

در حقیقت ولتر غیر از اینها بود و این صفات چه خوب وچه بد در مرحله ی دوم قرار داشت.اوهوشی سرشار وبی پایان وتابناک داشت.آثار او تا 99 جلد می رسد.

اما متاسفانه امروزه در حق این خالق بزرگ نمایشنامه ها ومرد پیروز میدان مبارزه با کلیسا وخرافات کم لطفی می شود چرا که آثار این بزرگ کمتر مطالعه شده است.او بی شک از بزرگترین نویسندگان قرن 18 بود.

ولتر وروسو برای سست کردن پایه های خرافات وجهل سایه گسترده در اروپا لازم بود که احساس واندیشه را جانی نو بخشیده و اذهان مردم را برای آزمایش وتغییر آماده سازند.

آن هنگام که لویی شانزدهم آثار ولتر وروسو را مطالعه میکرد گفت که : "این 2 نفر فرانسه را به باد داده اند".یعنی سلطنت وتاج وتخت او را.ولتر معتقد بود که هیچ چیز همانند تعلیم وتربیت آزاد کننده نیست،بنابراین وظیفه ی آزاد ساختن فرانسه را برعهده گرفت.فرانسه با ولتر تفکر را آغاز نمود.ولتر که نام اصلیش "فرانسوا ماری آروئه"بود در سال 1694 در پاریس از خانواده ای اشراف زاده به دنیا آمد.تولد وی با رنج وزحمت همراه بود چرا که مادرش با تولد وی از دنیا رخت بربست.ولتر به محض اینکه نوشتن را فراگرفت،شروع به شعر گفتن کرد.اطلاعات ولتر در ابتدا از یک کشیش عیاش سرچشمه گرفت.این کشیش همانطور که راه دعا نماز را به ولتر آموخت راه شک وتردید را نیز به وی آموخت.

ولتر کم کم راه استدلال را فراگرفت وزمانی که همسالان وی در کوچه مشغول بازی بودند وی با علما در مسایل الهیات وکلام بحث میکرداو زندگی فکری خود را با ادبیات آغاز نمود.زندگی ولتر سراسر پر از درد ورنج وشوق زندگی بود.او در زمان لویی چهاردهم به باستیل تبعید شد وبه دلایل نامعلوم نام ولتر رابرای خود برگزید وبه طور جدی به شعر گروید.او در زمان زندانی شدنش در باستیل مجموعه شعری حماسی به نام  "آنریاد" را سرود که شهرت او را در تمام شهرهای فرانسه بسط داد.او کم کم به نوشتن نمایشنامه سوق پیدا کرد به طوری که پس از زندان با یک جهش به روی صحنه ی تئاتر رفت،به طوری که نمایشنامه ی ادیپ وی 45 روز تمام به نمایش در آمد وگوی سبقت را از تمام نمایش های دیگر ربود. او مدتی به بیماری آبله دچار وتا مرحله ای بسیار وخیم بیماریش اوت کرد در این مدت نمایشنامه ی آنریاد وی توسط ناشری نامعلوم پخش ودر نتیجه وی به تبعید دوباره ای محکوم شد واین بار به انگلستان رفت.او در آنجا توانست انگلیسی فراگیرد وبا ادبای انگلیسی آشنا شود.همچنین او در این زمان با آثار بیکن،هابز ولاک آشنا شد وپس از مرگ نیوتن وبا مطالعه ی آثار این دانشمند بزرگ شیفته ی وی شد چنان که در کتابی به نام مردم انگلیس ،بین آزادی مردم انگلیس وبردگی مردم فرانسه مقایسه ای انجام دهد ودر این کتاب به اشراف بیکار وکشیشان عشریه بگیر فرانسه حمله کرد اما این کتاب چاپ نشد دقیقا 5 سال بعد او با اجازه ی نایب السلطنه ی فرانسه به پاریس برگشت وهمان کتاب مردم انگلیس وی توسط ناشری ناشناس چاپ وهمه جا منتشر گشت.او پس از تصمیم پارلمان فرانسه مبنی بر سوزاندن کتاب وپیگرد وی همچون فیلسوفی خوب پا به فرار گذاشت.او در سالهای فرار شروع به نوشتن داستانهایی نظیر "زادیگ"،ساده دل"، "خرد وکلان " و دنیا بله انسان می گذرد " و . . . را کرد.

او در سال 1750 به دعوت فردریک پادشاه راهی برلین شد وبا وی چنان رفتار خوب وبه مساواتی شد که ولتر تا پایان عمرهمواره لطف ها ورفتارهای فردریک را در سفرش به برلین می ستود. او در رساله ی باب طبایع واخلاق وآداب،نخستین تاریخ فلسفه را نوشت ونخستین اقدام اصولی را در تهیه وتکوین فکر اروپایی برای بار اول به عمل آورد.دقیقا به همین دلیل زمانی که از برلین به فرانسه برمی گشت فهمید که به خاطر این کتاب باز تبعید شده است.او پس از تبعید این بار به "له دلیس" رفت تا بتواند که شاید در آنجا پناهگاه دایمی تری بیابد تا در صورت آزار قدرتمندان مدتی را بیاساید.

او در این مدت کتاب ساده دل را در نقد با زبان طعن آوری نوشت.او در این کتاب با شرح وتفسیر مسخره آمیزی به الهیات قرون وسطا می تازد وداستان پسرکی را تعریف می کند که پس از وقایع بسیار واعتقاد کامل به جبر وبه تمام اصول مذهب کاملا بی اعتقاد می شود.

در این ایام با وجود سخنان پرطمطراق کشیشان برضددانش وجریان انتقادی ساخته شده در اروپا ناگهان کینه ای الحادی علیه کلیسا آغاز شد .نظرا ت انسان ماشین "لامتری" باعث تبعید وی شد وسالهای تبعید وی به نوشتن کتاب "علم کتاب الحاد "انجامید.همچنین نویسنده ای دیگر به نام هلوسیوس کتابی درباره ی اخلاق کفر والحاد بر ضد کلیسا نوشت.آنها معتقد بودند که جهل وترس خدایان را به وجود آورده وخیال بافی توده وفریبکاری طبقات حاکمه خدایان را آرایش داده است،ضعف بشری به پرستش این موجودات خیالی انجامیده وساده دلی وزودباوری مردم باعث حفظ خدایان گشته است وخدایان به این دلیل توسط کشیشان وسلاطین حمایت شده اند تا از جهل مردم برای منافع خود استفاده کنند.سپس ولتر به داستان وارد می شود ومجموعه ی نوشته هایش به دایره المعارف فلسفی به نام "قاموس فلسفی" می انجامد.او در این کتاب مانند دکارت ولاک با شک آغاز می کند : "ما باید حساب کنیم ،بسنجیم ،اندازه بگیریم،مشاهده کنیم ،ماهیت فلسفه این است وباقی خیال بافی ست ".

ولتر چنان به جنگ کلیسا می رود که در سالهای آخر عمر مجبور می شود تقریبا از مبارزه با ستم دست بر دارد.از لحاظسیاسی ولتر از اشکال گوناگون تعریف شده ی حکومت ها سر باز می زند. او از جمهوریت حمایت می کند اما از نواقص آن نیز آگاه است.او در مقایسه ی جمهوریت با حکومت مطلقه چنین می گوید : "4 هزار سال است که بحث سر این است :اگر از توانگران بپرسی جواب خواهند داد که حکومت اشرافی بهتر است و اگر از توده ی مردم ،جمهوریت را ترجیح خواهند داد وفقط سلاطین طالب حکومت مطلقه اند،حال چه شده است که تمام مردم زمین اطاعت از سلاطین را گردن نهاده اند."

او به مانند یک جهانگرد به مسئله ی ملیت کاملا بی اعتناست وبه سختی می توان وطن پرستی به معنای حقیقی کلمه را در وی دید. او از جنگ ووانقلاب به شدت متنفر است : " جنگ بزرگترین جنایت است چراکه هر مهاجمی برای توجیه حمله ی خود بهانه ی معقول وظاهر فریبی می تراشد ".او برابری در حق وآزادی وتصرف اموال وحمایت قوانین را به طور مساوی قبول دارد،موضع وی در برابر مسئله ی برابری امری خیالی ست: " مردم یک مملکت نمی توانند همه در قدرت مساوی باشند ولی می توانند همه مثل هم آزاد باشند".علاوه بر این او می خواست که بدون خونریزی انقلاب کند.در این زمان رذوسو صدای اکثریت مردم بود وتشکیلات طبقاتی را که در تمام جامعه می دید،بازگو می کرد.اما انقلابی آرام وصلح جویانه مردم ستم دیده را قانع نمی کرد زیرا آنها علاوه بر آزادی برابری را نیز می خواستند وحتی طالب برابر ی بودند که به قیمت آزادی تمام شود،دقیقا هنگامی که انقلاب به دست پیروان روسو از قبیل روبسپیرو افتاد برابری برقرار شد اما آزادی خفه شد.فرانسه با دانش ولتر وروسو به لرزه در آمد و تخم انقلابی روشنگری در فرانسه کاشته شد.نزاع کهنه ی عقل ولتری با طبیعت گرایی روسو می رفت تا انقلابی بزرگ را به غایت برساند.ولتر کتاب قرارداد اجتماعی روسو را به شدت مورد نقد قرار داد اما زمانی که متوجه شد که مقامات سویسی کتاب روسو را سوزانده اند بر اصل معروف خود وفادار ماند : "من یک کلمه از سخنان روسو را قبول ندارم اما تا دم مرگ برای اینکه تو حق گفتن سخنان خود را داشته باشی مبارزه خواهم کرد". روسو به عقل ایمان کمتری داشت،او طالب عمل بود.او به کمک احساسات برادری وطبیعت گرایی خاص خود وتفهیم تشکیلات طبقاتی در فرانسه عناصر طبقاتی از هم پاشیده را دوباره متحد ساخته وبنیان عادات کهنه وارتجاعی را براندازد. ولتر همه ی بدگویی ها ونقدهای روسو از تمدن را نقد می کرد ومعتقد بود که وضع انسان در تمدن بی اندازه بهتر از وضع وی در حال توحش است.

دراینجا همان دور قدیمی ظاهر می شود،مردم موسسات وتشکیلات را به وجود می آورند وموسسات وتشکیلات مردم را.ولتر وآزادی خواهان معتقد بودند که از راه تربیت عقلی می توان به آرامیرفتار مردم را تغییر داد ولی روسو وتندروان می گفتند که شکستن این دور ممکن نیست  مگر اینکه غرایز واعمال شدید افراد بنای کهن تمدن را براندازد وبه راهنمایی دل واحساسات بنایی نو را به وجود آورد که در آن آزادی وبرابری افراد حکومت کند.

ولتر در 83 سالگی به پاریس رفت در حالی که پزشکان وی را از این سفر برحذر داشتند در آنجا به تماشای نمایشنامه ی "ایرن" نوشته ی خودش رفت.مردم به افتخار حضور ولتر در میان دیالوگ بازیگران تظاهرات عظیمی به راه انداختند .در این هنگام بود که ولتر حس کرد که زندگی از وی می گریزد ولی مرگ بر همه کس حتی ولتر پیروز گردیده است،مرگ وی در سال 1778 در پاریس اتفاق افتاد.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 20:44 توسط فرزاد کمانگر |

 

درباره ی اسپینوزا:

 

سرگذشت پرحادثه ودربه دری های قوم یهود در زمان فتح اورشلیم در سال 70 میلادی توسط رومیان وسپس دربه دری آنها تا سال 1598 در کشورهای پرتغال ، هلند ،آفریقا و . . . پایه های ذهنی وروحی فیلسوف بزرگ عصر یهود یعنی باروخ اسپینوزا را تشکیل می داد.

پدراسپینوزا از بازرگانانی بود که همواره در امور خود کامیاب بود ولی پسرش  باروخ هیچ علاقه ای به تجارت نداشت وترجیح می داد بیشتر وقت خود را در کنیسه یا دور وبر آن بگذراند وبه مطالعه ی تاریخ ودین قوم یهود مبادرت داشت.به زودی از مطالعه ی تورات به قرائت تفاسیر دقیق وصحیح "تلمود" پرداخت و پس از آن سرگرم نوشته های میمونی ولوی بن جرسن وابن عزرا وحسدای کرسکاس گردید و ولع شدیدی به فلسفه ی عرفانی ابن جبرول وعلوم غریبه ی موسی قرطبی پیدا کرد.

در ابتدا عقیده ی موسی قرطبی را درباره ی وحدت خدا وجهان نظری نظر وی را به خود جلب کرد وعقیده ی ابدیت بن جرسن را تعقیب واز حسدای کرسکاس این رای را گرفت که عالم به منزله ی جسم خداست.

هرچه اسپینوزا درباره ی ادیان ومسایل صریح بیشتر می خواند ومی اندیشید ،یقینیات ساده ی وی بیشتر به شک وتردید بدل می گشت.کنجکاوی اسپینوزای یهودی را وادار کرد تا آثار متفکران مسیحی را بخواند تا درباره ی مسایل مهمی از قبیل ذات خداوند وسرنوشت بشر،بیشتر مطالعه کند.او نزد معلم هلندی به نام "وان دن انده" شروع به تحصیل زبان لاتین کرد وخود را در میدان وسیع تری از آزمایش ودانش وارد ساخت.این معلم خود نوعی از الحاد را داشت وحکومت ها وعقاید وآرا را مورد نقد قرار می داد تا اینکه در سال 1674 در توطئه ای بر ضد پادشاه فرانسه شرکت کرد وپس از شکست توطئه شان به دار آویخته شدند.

اسپینوزا پس از یادگیری لاتین  عقاید سقراط ،افلاطون وارسطو را از نظر گذرانید وحتی به دوران ماقبل سقراط رجوع وآثار فلاسفه ی کائوس را نیز مطالعه کرد.او به شدت مورد تاثیر فلاسفه ای همچون ذیمقراطیس قرار گرفت که در باره ی مادی بودن اجزای هستی نظر می دادند.همچنین او آثار فلاسفه ی اسکولاستیک را نیز مورد مطالعه قرار داد.

اوسپس عقاید بونو(1548 _1600) را مطالعه کرد.برونویی که توسط دستگاه انگیزاسیون به مرگ بدون خونریزی محکوم شده بود.او پس مکتب اصالت اندشه ی دکارت را خواند.هسته ی مرکزی افکار دکارت ،اولویت ضمیر و وجدان بود.اوچنین استدلال می کرد که ذهن خود را بلا واسطه ومستقیم در می یابد ولی هیچ چیز دیگر بدین ترتیب نمی تواند خود را در یابد وعلم ذهن به علم خارج به وسیله ی جهاتی ستکه از راه حواس ومدرکات وارد ذهن می شود و هر فلسفه باید از ذهن شروع شود.دکارت به شدت میل داشت که تمام عالم را به جز خدا وروح با قوانین مکانیکی تفسیر کند. در سال 1656اسپینوزا به تهمت کفر والحاد به دادگاه شیوخ کنیسه احضار ودر آنجا به تکفیر والحاد از جامعه ی یهود محکوم شد.او اخراج وتکفیر را در ظاهر به راحتی پذیرفت اما ما شاهد تاثیر این تکفیر وطرد وی در تمام نظریات وی خواهیم بود.او طرد شد اما به هیچ گروه یا مذهب دیگری نگروید وتمام عمر را تنها به سر برد.کتابهایی که در زمان عمر اسپینوزا به چاپ رسید عبارتند از : "اصول فلسفه ی دکارت" ،"رساله ای در باب دین ودولت".

دررساله ی دین ودولت اسپینوزا معتقد است که بیان تورات به این دلیل با استعارات وتمثیل توام است،نه برای اینکه انبیا مجبور با شند که درسبک شرقی تمایلی به تزیین گفتار خود داشته باشند بلکه به این جهت است که انبیا مجبور بوده اند که برای تبلیغ دین خود مردم را تحریک کرده و گفتارخود ودینشان را با قریحه وذائقه ی مردم سازگار کنند.معجزات خداوندی  و تجلیات مختلف مردم در ادیان مختلف دقیقا از اینجا نشات می گیرد.اسپینوزا معتقد بود که اگر براساس دید عامه تورات را شرح وتفسیر کنند،چیزی خلاف عقل در آن نخواهید یافت ولی اگر به معانی والفاظ آن توجه شود آنرا پر از اشتباه وتناقض واموری که مسلما از محالات وممتنعات است خواهیم یافت.او معتقد است مردم خواهان دینی هستند که سوبژکتیویته ی آنان را تحریک کند وبا روان توده آمیخته باشد،اگرچنین دینی سست ومتزلزل شود در پی ایجاد دینی دیگر خواهند بود.او با دیدی یکسان به دین موسی وعیسی می نگرد و در ادامه عدم بقای یهود را در گرو فشار مسیحیان وتعصب وگریزیهود نمی داند.همچنین اسپینوزا الاهیت مسیح را قبول ندارد ولی او را در میان نوع بشر،مقدم می دارد.همچنین او در کتاباصلاح قوه ی مدرکه صور مختلف علم را به 4 دسته تقسیم می کند :او نخستین قسم علم را علمی میداندکه از افواه مردم حاصل می آید.قسم دوم را علمی میداند که از راه تجربه حاصل می شود.قسم سوم را علمی می داند که از استدلال مستقیم یا علم حاصل از راه استدلال به دست می آید وبالاترین قسم علم را علم حضوری وبدون واسطه می داند.

او علم به صور ونسبت جاودانگی اشیا را علم شهودی می داند بنابراین او علم شهودی را علمی میداند که در ماورای اشیا می خواهد از قوانین ونسب ابدی آن آگاه گردد.او هم چنین میان سلسله امور ناپایدار هستی وسلسله امور جاودانی وپایدار فرق اساسی می نهد :"امور ناپایدار جهان اشیا،عوارض و اعراض است وامور ناپایدار جهان قوانین و ذوات. او همچنین در باب اخلاق ، خدا،طبیعت ،ماده وروح وعقل واخلاق  و . . . رساله ها دارد.

آخرین اثر وی رساله سیاسی وی است که ناتمام باقی می میاند.او تفاوت را در فلسفه ی سیاسی میان تشکیلات جامعه قبل وبعد از پیدایش بحث می کند وبا مشاهده ی رفتار دولت ها ، تصوری از نظم طبیعت یا بهتر بگوییم،بی نظمی را را به دست می دهد: "بشر دوستی وخیرخواهی میان دولت ها وجود ندارد". او معتقد است که مردم بالفطره حاضر نیستند که در نظم اجتماعی شرکت کنند بلکه ترس از خطر موجب همکاری وتعاون می شود واین همکاریبه تدریج غرایز اجتماعی رانمو می دهد وسپس تقویت می کند.

او مردم را افرادی می دانند که ذاتا هواخواه انفراد ودشمن قوانین وعرف اند غراز اجتماعی را غرایز فردی متاخرتر وضعیف تر می داند.او مانند روسو انسان را بالفطره خوب نمی داند بلکه انسان را تحت تاثیر نیازهای اجتماعی خود وهمانند سازی  دیگران با خود تعریف می کند: " ما آنچه را که شبیه خود ماست دوست می داریم ".

او بدین ترتیب می اندیشد :" در توسعه وتکامل تشکیلات اجتماعی ،قانون انفرادی قدرت را دربرابر تشکیلات اجتماعی معدوم می داند ومعتقد است جزیی از قدرت یا حکومت ذاتی شخص تسلیم حکومت وتشکیلات اجتماعی شده ودر عوض قدرت باقی مانده برای فرد مستحکم ووسعت داده شده است،قانون برای این ضروری ست که مردم گرفتار شهوانیات واحساسات اند".او دموکراسی را شکل معقول حکومت می دانست. در دموکراسی او به دولت اجازه داده می شود که بر اعمال افراد نظارت داشته باشد اما اجازه نمی دهد که دولت بر افکار واندشه ی شخص مسلط شود،با وجود این اسپینوزا از دموکراسی نیز نقدهایی دارد.او معتقد است که دموکراسی به عنوان تعدیل کننده ی قدرت نمی تواند به تنهایی خرد وحکمت را ایجاد کند پس از مدتی بر اثر میل به تسلط قدرت دموکراسی به حکومت آریستوکراسی(حکومت اشراف) تبدیل می شود.او همچون افلاطون دموکراسی را تنها با روی کارآمدن بهترین واصلح ترین افراد جایز می داند.او هنگامی که فصل دموکراسی کتا را می نوشت،وفا ت یافت.

در توصیف باروخ همان به که ارنست رنان در مجلس پرده برداری از مجسمه ی اسپینوزا بر زبان می راند : "خوار وزبون باد آنکه هنگام عبور از اینجا به قیافه ی نجیب ومتفکر اسپینوزا ناسزا بگوید.هرکه از راه این مرد برود به وی خواهد رسید.سیاحان متفکر که در قرون آینده خواهند گذشت اورا سرلوحه ی خود قرار داده ومعتقدند که او مظهر الهیات است که اینجا متجلی شده است ".

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:15 توسط فرزاد کمانگر |

 

زندگی سیاسی فرانسیس بیکن

 

بیکن در سال 1561 میلادی در لندن(یورک هاوس) در منزل پدر خویش سربیکن متولد شد.پدر وی 20 سال مهردار سلطنت ملکه الیزابل بود.در این سالها پس از شکست نیروی دریایی اسپانیا وکشف آمریک ،تجارت بریتانیا در تمامی دریاها توسعه گرفت وادبیات انگلیسی با شعر اسپنسر ونثر سیدنی رونق گرفت. در صحنه های تئاتر با درام های شکسپیر ومارلو وبن جانسون به لرزه در آمد.مسلما در چنین محیطی شخص با قریحه ای چون بیکن باید پرورش می یافت.

در 12 سالگی او به کمبریج ترینیتی برای خواندن فلسفه رفت ولی پس از 3 سال آنجا را ترک کرد.در حالی که از تعبد به ارسطو وفلسفه ی اسکولا ستیک به ستوه آمده بود ،از فلسفه به سیاست روی برگردانید.

اوبه تدریج در مناصب حکومتی به شدت بالا رفت وتوانست به مشاور قضایی ،معاون دادستان کل وبه مقام صدر اعظمی برسد.او به مانند گوته علمی را که به عمل منتهی نشود مسخره می کند."باید دانست که در صحنه ی زندگی بشرتنها خدا وفرشتگان تماشاچی محض اند،بنابراین او را می توان از آغازگران مکتب پراگماتیسم(عمل گرایی)دانست.به علاوه خدا ودینش به مانند دین پادشاه با وطن خواهی توام بود.با اینکه بسیار او را به الحاد متهم می کردند ولی به شدت از این لقب روی گردان بود.ارزش بیکن در روانشناسی بیشتر از سایر علوم چون الهیات واخلاق بود.وی یکی از تحلیل گران شکست ناپذیر روح بشر است.سخنان او درباره ی مبتذل ترین موضوعات نو واصیل بود."مردی که ازدواج می کند از همان روز اول هفت سال پیر می شود".

اما با اینکه او زمان زیادی را برای آزمایش عشق داشت اما هیچ وقت نتوانست آن را براستی درک کند . او بیشتر از عشق به دوستی اهمیت می داد اگرچه درباره ی آن هم سوظن دارد."در این جهان دوستی کم پیدا می شود" ویا"آنها که رفیق ندارند وخود را رفیق خود می دانند مردمان قسی القلب وخونخواری اند".

او در کتاب مقالات درباره ی سیاست برای کسی که خواهان قدرت است محافظه کاری را امری طبیعی می داند وطالب قدرت مرکزی نیرومند وفردی ست وصریحا از نیروهای نظامی(میلیتاریسم)دفاع می کند.همچنین او به مانند ارسطو به جلوگیری از انقلاب دستور می دهد."بهترین راه جلوگیری از انقلاب وعصیان از بین بردن ماده ی عصیان است.ماده ی عصیان یا فقر زیاد یا عدم رضایت است ،موجبات وعلل انقلاب عبارتند از بدعت در مذهب،مالیاتها،نقض قوانین وعادات،حذف امتیازات،بیدادگری عمومی،ترقی مردم نالایق وبالاخره هرچه مردم ناراضی تر باشند واین امر مشترک آنها را متحدتر کند".او همجنین راه خوب را برای اجتناب از انقلاب ها تقسیم عادلانه ی ثروت می داند."ثروت به منزله ی کود برای زمین است ،یعنی زمانی می تواند مفید باشد که یکجا جمع نشود" ولی معنی این حرف حکومت اشتراکی یا حتی دموکراسی نیست بلکه او می خواهدکه نخست از مالکین قشون داوطلبی تشکیل شده وبعد برای اداره ی حکومت روش حکومت اشرافی با پادشاهی ورهبری یک فیلسوف برقرار گردد.اودر پایان با دچار شدن به تب نامنظمی که در تمام عمر بدان دچار بود نتوانست با مرض مبارزه کند ودر 9 آوریل 1626 در سن 65 سالگی در گذشت.بیکن در وصت نامه اش این سخنان غرورآفرین را نوشت : "من روح خود را به خدا ،جسم را به گور،نام خود را به قرنهای بعد واقوام جهان تقدیم می کنم.اقوام جهان واعصار بعد از من این هدیه را بپذیرند".

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:14 توسط فرزاد کمانگر |

 

" از ارسطو تا رنساس"

 

بعد از مرگ سقراط ،شاگردان وی به 2 گروه تقسیم شدند ، گروه اول افرادی که تفکر لا قیدی را و گروه دوم افرادی که تفکر اپیکوری (لذت محوری) را ترویج می دادند.

با ضعف یونانیان وغارت آنها توسط رومیان ،رومیات تفکر لا قیدی آتنیان را به شهرها وروستاهای آن بردند تا اینکه ما به دوره ی مسیحیت خواهیم رسید،دوره ای که فضایی تنگ وخفه کننده از قوانین پاپها وسلا طین اروپا را تسخیر می کند. در این دوره منظره ی تاریخ عوض خواهد شد.در رم انحطاط زراعت ودگردیسی ثروت به فقر را شاهد خواهیم بود.تشکیلات قدرت  رومی از هم پاشیده می شود وقدرت رو به ضعف می نهد وغرور وافتخار رومی به بی حسی ولاقیدی تبدیل خواهد شد.

خانواده های کوچک وتربیت یافته ی رومی به عشیره های بزرگ وخشن جاهل ژرمنی بدل گشتند،فرهنگ دوره ی بت پرستی در برابر آداب وسنتع شرقی تسلیم شده وبه طور نامریی تمام امپراتوری به دست پاپها می افتد.

کلیسا که در قرون نخستین از طرف امپراتوران حمایت می شد،بتدریج قدرت را از دست آنها می گیرد وتعداد کلیساها وقدرت وثروت ونفوذ شان به شدت بالا می گیرد ولی همچنانکه خود کلیسا می دانست این وحدت ونفوذ در اروپا مستلزم  ایمان مشترکی بود که از قوای مافوق الطبیعه نیرو گرفته از گردش روزگار وتغیرات الجتماعی در امان باشد.در نتیجه اصول لایتغیر وقاطع وصریحی را مانند سرپوشی بر روی فکر اروپای جوان گذاشته بود.اما دیریا زود می بایست این تار درهم تنیده به دور انداخته شود.

پس از هزار سال فضای اختناق آمیز وبسته ی کلیساها وسلطه ی پاپها با قدرت مطلقه شان بالاخره رو به افول نهادند.در چهارسوی تجارت شهرهایی به وجود آمدند که در آن علوم نشر ونمو می شدند .ملاحان دلیر در دریاها وضع زمین را که بر بشر مجهول بود روشن ساختند.

راصدان شکیباکه به دوربین نجومی مجهز بودند از دایره ی اصول پا بیرون گذاشته وجهل بشر را درباره ی آسمان ها از بین بردند .در دانشگاه ها وصومعه ها مباحثات ومحفل های عزلت نشین دور انداخته شدند وبه کاوش های علمی پرداختند.بیداری  و روشنگری در این دوره از راجر بیکن آغاز وبا لئو ناردو داوینچی که دریایی بود،در نجوم با کوپرنیک وبا گالیله به حد نهایت خود رسید .

به همان اندازه که علوم رشد می کرد،ترس از میان می رفت وکسی دیگر مجهولات را نمی پرستید،بلکه سعی می کرد که بر آن فائق آید .اطمینان روح جدیدی در مردم دمیدو سدهای فکری که توسط کلیساها درست شده بود ،یک در یک درهم شکست.

این عصر ،عصر امید وعمل بود که در هر میدانی ،اقدامات وفعالیت های جدید به عمل می آمد و دنیا منتتظر آواز روح جدیدی در کالبد خود بود.این روح جدید از فرانسیس بیکن آغاز گشت "تواناترین مغز قرون جدید".

 

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:13 توسط فرزاد کمانگر |

 

 

پوپر در پاورقی یکی از صفحات کتاب جامعه ی باز ودشمنان آن تبار تاریخ شناسانه ی فلسفه را به 2 دسته تقسیم می کند:

 

1) فلسفه ی کائوس : مکتب کائوس ،معتقد به سیالیت هستی  وجهانی بدون پیکره وبدون قالب بودند ،آنها هستی وجهان را امری غیر قابل تجسد وفرم پذیر می دانستند طوری که هستی را در سیری دیالکتیکی وتکاملی می دانستند.هایدگرتاریخچه ی  فلسفه کائوس را به ایام قبل از سقراط میداند.

2)فلسفه ی کاسموس : مکتب کاسموس ،معتقد به فرم دادن به هستی  و قالب دادن فلسفی ،فکری  و جهت دهی دنیا براساس پیکره بودند وبه عقیده ی هایدگر از سقراط آغاز می شود ،آنها هستی وجهان را امری قابل تجسد وفرم پذیر می دانستند.

  

ما در پست های متوالی ومنظم سعی بر آن داریم که به تشریح وبسط  سیرتاریخی فلسفه بپردازیم،امید است که شرح وبسط تحولات دیالکتیک وارانه ی تاریخ فلسفه در تعمق ما در چگونگی نظم توده وشکل گیری سیستم های فکری –فلسفی در طول تاریخ(البته با توجه به فلسفه ی کاسموس)کمک کرده، ما را به تعمق بیشتر وارزیابی عمیق تردرباره ی زمان نایستار وبدون تاریخ وابدارد.

 

 

 

از سقراط تا ارسطو :

 

اندکی در سیر تاریخی قبل از سقراط :

 

در جنوب یونان ودر جزیره ی  بزرگ کرت نخستین مبانی تمدن کاسموس بیرون کشیده شد،در شرق ودر ساحل دریای اژه ،آسیای صغیر واقع است که هر چند اکنون ساکن وبی تحرک است اما در روزگار قبل از افلاطون  زندگی پرجنب وخروشی داشت و زمانی در صنعت وتجارت حائز  اهمیت بود.در مغرب،در ساحل دریای ایونی ایتالیا همان برجک خمیده بر روی دریاها دیده می شود وپس از آن جزیره ی سیسیل واقع است  و در نواحی غربتر آن اسپانیا دیده می شود که در هریک از آنها مهاجرهای مترقی یونانی سکونت داشتند.در شمال یونان نواحی دور افتاده ای با مردم نیمه وحشی قرار داشت که در آن عصر تسالی ،اپیروس ومقدونیه نام داشت که همچنانکه خواهیم دید در زمان ارسطوی فیلسوف شاهد جنگ های خونین بین فیلیپ واسکند پادیشاهان مقدونیه با همسایگان دیگر این نواحی وبه ویژه آتنیان خواهیم بود.

ما در این دوران شاهد جنگ های بزرگی میان قوای متحده ی اسپارت وآتن در برابر هجوم  قوای ایرانیان درزمان پادشاهی داریوش وخشایار شاه خواهیم بود که می خواستند یونان را مستعمره ی آسیا سازند.پس از جنگ اسپارت ها قوای خود را خلع سلاح کرده ودچار بحران اقتصادی که نتیجه ی ضروری عملیاتی اینگونه بود گردید ، در حالی که آتن نیروی دریایی خود را به کشتی های بازرگانی مبدل ساخت ویکی از بزرگترین شهرهای تجارتی دنیای قدیم گردید.شاید بازرگانان نخستین دسته ی شکاکان بودند که در سایه ی آنها علم بتدریج توانست پیشرفت کند و ریاضیات در نتیجه ی مبادلات پیچیده ی کالاها توسعه یافت.نجوم در اثر بی باکی وتهور دریانوردان ترقی کرد.

نخستین فلاسفه ی یونان از منجمین بودند. مردم دلیرانه در این دوره به تفسیر طبیعی حوادثی پرداختند که پیش ازآن آنها را به علل وقوای فوق طبیعی می دانستند،جادوگری واعمال مذهبی بتدریج جای خود را به علم وتحقیق داد وفلسفه به وجود آمد.

این فلسفه در آغاز فلسفه ی طبیعی ومنحصر به جهان مادی بود ولی مشخص ترین وعمیق ترین پیشرفت فلسفه یونان با سوفسطاییان شروع گردید، سوفسطاییان حکمای دوره گردی بودند که به خود فرو رفته ودقتشان بیشتراز آنچه به جهان اشیامعطوف باشد به تفکر وطبیعت خودشان معطوف بود.همه ی آنها مردمی با استعداد بودند(مانند گورگیاس وهیپیاس)ومحرمات سیاسی ومذهبی آنها را نمی ترساند و دلیرانه هر گونه عقیده وایدئولوژی را به محکمه ی عقل می کشیدند.

در روزگارسقراط آتن دارای حکومت اولیگارشی(حکومت خانواده های مقتدر وثروتمند)بود که دموکراسی را ناشایست وناصالح می دانستند،آنها از عده ی قلیلی از افراد منتخب والبته آزاد از لحاظ حقوقی(برده نبودند)بودند  که در مجمعی عمومی حاضر شده ودر این مجمع سیاست وتصمیم گیری های مهم مورد بحث قرار می گرفت.

 

سقراط :

 

اگر بتوانیم درباره ی سقراط از روی مجسمه ی نیم تنه ای که از خرابه های آثار حجاری دنیای قدیم به دست آمده باید بگوییم که او به قدری زشت بوده است که تاکنون یک فیلسوف بدان زشتی مشاهده نشده است.معلومات درباره ی وی اندک است اما ما از ماورای 2300 سال پیش می بینیم که او با وضع آشفته ولباس فرسوده در میان میدان عموی شهر می گردد وبه شکار خود را در وقت مناسب گیر می آورد،جوانان ومتفکران را گرد خویش جمع می آورد و آنان را به زیر سایه ی رواق معابد می کشاند تا او را در ایجاد فلسفه ی اروپایی یاری کنند.

در میان آنان جوانانی ثروتمند به مانند افلاطون و آلکیبیادس دیده می شدند ،سوسیالیستهایی به مانند آنتیستنس که فقر بی اعتنای استاد را می ستودند،حتی آنارشیست هایی نیز در آن جمع بودند که آرزوی دنیایی را داشتند که در آن بنده ومولا،رئیس ومرئوس نباشد وهمه همچون سقراط آزاد باشند.هر مکتب فلسفی –اجتماعی در جمه یاران وشاگردان سقراط نماینده ای داشت وشاید بتوان گفت که اصل وریشه ی این مکاتب ،جمع آنان بود.

چیزی که بلاشک باعث تمایل شاگردان وجوانان به سوی او بود،فروتنی او در عقل وحکمت بود.او معتقد بود که فلسفه زمانی آغاز خواهد شد که راه شک را فراگیریم وآن اینکه ما در آرا ومعتقدات ومسلمات خویش شک کنیم."چه کسی می داند که چگونه این معتقدات گرامی ویقینی در ما مبدل به اطمینان می شود وکدام میل نهانی  آنها را با مهارت در ما راسخ می سازندولباس تفکر واستدلال را بر آنها می پوشاند؟ "

او درباره ی روح انسانی تحقیق می نمود ،فرضیات را کشف ودرباره ی یقینیات همواره شک وتردید می نمود.اوبیشتر از اینکه جواب دهد همواره سوال می پرسید.او برای خود دین خاصی داشت ومعتقد به خدای یگانه بود  وبا فروتنی معتقد بود که بعد از مرگ خداوندش او را از میان نخواهد برد.او جوانانی عاصی وسرکش تربیت می کند که نمام خدایان اولمپ را به سخره می گیرند وبه صراحت زبان انتقاد شان راحتی متوجه  حکومت کردند.

بالاخره زمان انقلاب فرارسید،عده ای به طرفداری برخاستند  و گروهی قیام کردند وبه شدت مبارزه ای را آغاز کردند.پیروزی دموکراسی سرنوشت سقراط را رقم می زد .او پیشوای فکری جبهه ی انقلابی بود ، او فاسد کننده ی جوانانی انقلابی بود که از مباحثات ومشاجرات سرمست بودند.بعد ازسرکوب انقلابیون آنوتوس و ملتوس تصمیم گرفتند که سقراط باید بمیرد ودر مجمعی توده ای توده رای بر آن دادند که او باید بمیرد .سقراط به نوشیدن زهر شوکران محکوم شد وبه زندان افتاد.

دوستان وی به زندان آمدند وبرای فرار سقراط راه ساده ای را پیشنهاد دادند زیرا به تمام مامورین آن دوره رشوت داده بودند اما او همانند طلب عفو از عامه ای که او را به مرگ محکوم کردند از فرار سرباز زد وبا نوشیدن زهر در زندان وبا حضور کریتوو افلاطون وسایر یاران  جان باخت   وبه عنوان نخستین شهید راه فلسفه خود را در تاریخ جاودانه کرد.

 

 

افلاطون :

 

افلاطون از اشراف زادگان یونان بود ،او جوانی پر زورو زیبا بود وتحت شاگردی سقراط(خرمگس پیر نامی که سقراط بر خود گذاشته بود) به تجزیه وتحلیل دقیق ومباحثات عمیق رسید. او پس از سقراط ، دمکراسی را درفرآیندی ادیپی که از مرگ پدر(سقراط)داشت نفرین کردوحکومت خرد مندترین وبهترین مردمان را جایگزین دمکراسی می دانست.افلاطون بیشتر صفاتی را که دیگران را از داشتن آن بر حذر می داشت،دارا بود همچون شاعری و واعظی.

امرسون در باره ی افلاطون می گوید :"افلاطون مساوی ست با فلسفه وفلسفه مساوی ست با افلاطون".همچنین افلاطون درباره ی اخلاقیات نیز نظراتی را دارد که بی شک بر گرفته از نظرات استادش سقراط است  " کسانی که ازظلم وستم می ترسند برای این است که از تحمل آن وحشت دارند ،نه اینکه از ارتکاب آن می ترسند  ".

او برای راه حل مسئله ی سیاست ،یوتوپیایی را ترسیم می کند که به شدت به دموکراسی حمله ور خواهد شد که باز می توان تاثیر مرگ استاد را این متد نیز شاهد بود.

افلاطون از این حیث دموکراسی را مورد نقد قرار می داد که می گفت : مبنای اصلی دموکراسی عبارت است از اینکه همه در احراز مناصب دولتی وتشکیلات مملکت دخیل و مساوی باشند،این تفکر از دیدگاه اول  بسیار عالی می نماید ولی عاقبتی شوم ووخیم را به دنبال خواهد داشت،چرا که مردم برای انتخاب اصلح ترین وبهترین حکمرانان اطلاعات کافی ندارند،عمدتا تصمیم آنها بر مبنای کلام عامه که تحت تاثیر کلام اشراف وطبقات حاکمه است شکل می گیرد.

افلاطون هرچه بیشتر فکر می کند بیستر به حیرت می افتد که چگونه انتخاب حکام وزعمای سیاسی را به دست مشتی مردم هوس باز ساده دل می سپارند که در تاریکی وپشت پرده ی دموکراسی تماما سیاست های حاکمان اولیگارشی را به حرکت در می آورند بنابراین او یوتوپیایی را ترسیم می کند که در آن اصلح ترین وبهترین مردمان برتوده حکوت کنند.

او نسخه اش را با تربیت عمومی کودکان تحت یک تربیت واحد معرفی می کند تا رفتار واحد از تکرار رفتار پدر ومادر والقای آن به کودک جلوگیری شود.همچنین اومعتقد است که جمهوری مطلوبش باید دارای تربیت جسمی  وتربیت واحد انسانی باشند.او در دوره ی دیگر نظم روحی وفکری را لازمه ی افراد جامعه می داند که حاکمیت بایستی از طریق ابزاری همچون موسیقی در تشکیل آن بکوشد.افلاطون معتقد است که بازه ی 10 تا 16 سالگی باید به تمرین روح لطیف با استفاده از موسیقی پرداخت چراکه موسیقی روح انسان را نظم خاصی می بخشد.

سپس او معتقد است که اگر قوای روحی با این آزادی رشد یابد وقوای جسمی با ورزش تقویت شود،حکومت مطلوب ما دارای چنان پایه ی روحی وجسمی خواهد بود که آنرا برای هرگونه توسعه وبهبود یاری خواهد نمود.ولی علاوه بر این یک پایه ی اخلاقی لازم است:

افراد باید بدانند که اعضای یکدگرند وباید با هم مهربان باشند ودر برابر هم مسئولیت دارند ولی انسانها چون ذاتا حریص وحسود وشهوت پرستند،چگونه می توان اطمینان حاصل کرد که آنان به نحو احسنبا هم رفتار خواهند کرد؟یا باید قوای نظامی و پلیسی همه جا حاکم شوند که خشن ،پرخرج وتحریک آمیز است ویا باید برای تضمین مقتضیات اخلاقی جامعه باید از نیروی یک قدرت ماورای الطبیعه استفاده کرد،باید  " مذهب " ایجاد کنیم.در اینصورت تنها وسیله ی توضیح این مسئله که تقسیم افراد به طبقات مختلف ، به فرمان الهی نسبت داده شده وقابل نقض نیست واشک وناله ی افراد در فرمان الهی چیزی را تغییر نخواهد داد.

او بعد از این مسئله برای افراد اصلح انتخاب شده برای راس حکومت ، نسخه می پیچد و می گوید که ما باید به آنها فلسفه بیاموزیم ، آنها باید به روشنی فکر وتعقل کنند وسپس فن سیاست را بیاموزند.او تقسیم مشاغل ومناصب دولتی را براساس لیاقت وشایتگی افراد می داند  نه  پارادایم های جنسیت و یا طبقه و .... ی افراد.او در جواب کسانی که وصول یوتوپیا(مدینه ی فاضله ) اورا امری غیر ممکن وخیالی می دانستند می گفت : "آرزوها وآمال ما بی ارزش نیستند ،اهمیت آنها در این است که بتوانند دنیای بهتری را برای ما متصور کنند.انسان حیوانی خیال پرور است،ما به پس وپیش خود نگاه می کنیم و بر آنچه در دسترس ما نیستند اندوه می خوریم،این امر بیهوده نیست چه بسا رویاهای ما از این ناتوانی ویاس سرچشمه گیرند " .

سرانجام پادشاه سیسیل از افلاطون خواست تا کشورش را به مدینه ی فاضله تبدیل کند وافلاطون چون تصور می کرد که تربیت یک نفر از یک قوم آسانتر است،این دعوت را پذیرفت.ولی حاکم سیسیل بعد از مدتی دریافت که مطابق طرح افلاطون یا خود باید فیلسوف شود ویا باید از حکومت کناره گیری کند ودر نتیجه کشمکش تلخی بین وی وافلاطون در گرفت وافلاطون را به بردگی فروختند وبعد از مدتی شاگردانش متوج شدند وافلاطون را از بردگی رهانیدند.

او در اواخر عمر به خوشی وخرمی زندگی می کرد ،شاگردان وی همه جا پراکنده شدند و موفقیت وی همه جا شهرت یافت.او آکادمی فلسفه را تاسیس ودر آنجا فلسفه تدریس می کرد ودر آخر در جشن عروسی یکی از شاگردان اش در سن 80 سالگی به خواب ابد رفت.

 

 

ارسطو وعلم یونانی :

 

ارسطودر شهر استاگیرا از شهرهای مقدونیه به دنیا آمد.ارسطو از شاگردان افلاطون بود.او بسیار بی نظم ،هوس باز و ولخرج بود.نفوذ عقاید افلاطون در تمام نظریات ارسطو حتی آنها که به شدت ضد افلاطونی بودند دیده می شود.او در مقطعی از زمان به دعوت فیلیپ پادشاه مقدونیه برای آموزش اسکندر پسر وی رهسپار می شود ،او از بنیان گذاران فن منطق بود.او منطق را هنر می دانست چرا که ذهن انسان را بدون توجه به تمام امور تنها به درست اندیشیدن می پردازد،همچنان که یک پیانیست بدون رنج وزحمت با حرکت انگشتان از پیانو صدای دلنواز بیرون می آورد.

در منطق، ارسطوبرای تعریف یک شی یا اصطلاح این طور عنوان می کند : "هر تعریف خوبی از 2 بخش تشکیل شده است:نخست ، صفات مشترکی را که شئ مذکور با یک گروه یا دسته ی معنی دارد بیان کنیم مثلا انسان در درجه ی اول یک حیوان است،جز دوم انسان در فلسفه ی ارسطو ،موارد تمایز وتفکیک شی مذکور را از سایر پدیده ها بیان کنیم-بدین ترتیب ،انسان در فلسفه ی ارسطو ، "حیوان عاقل" است.فصل تمایز شئ مذکور با سایر افراد دیگردر این گروه عاقل بودن است.بعد از مسئله ی تعریف منطق ارسطو به مسئله ی مهم دیگری می رسیم که جنگ بزرگ میان ارسطو وافلاطون توسط ارسطو برپا شده است وآن مسئله ی " کلیات" است .ارسطو کل را یک ویژگی عامه می داند که قابلیت انطباق با اجزا،طبقه و گره های دیگر را داراست ولی این تصورات صرفا خاصیت سوبژکتیو دارند وصرفا ذهنی اند ،آنها" اسما "می باشند نه "اشیا" در حالی که اطراف ما جهانی ست که اشیای مشخص وجزیی ، نه امور کلی وذهنی.

او معتقد بود که افلاطون کلیات را دارای وجودی خارجی  و عینی می داند که سابقه ی کلیات را بیشتر از جزییات می داند.ارسطو یک رئالیست(واقعیت گرا) به تمام معنا بود چرا که فقط با شئ خارجی سروکار دارد در حالی که افلاطون در امور ذهنی مستقبل فرو رفته است.در نظر ارسطو افلاطون چنان شیفته ی کلیات است که در نظر ش جزییات به وسیله ی کلیات محقق می شوند.او نیز مانند افلاطون بیشتر رفتارهای مذموم را دارا بود.

همچنین ارسطو نظراتی جالی نسبت به مابعد الطبیعه دارد ،ارسطو شی را در عالم پدیده ای می داند که برای استکمال خویش در حرکت است.در میان علل فراوانی که حادثه ای را به وجود می آورند ،علت غایی از همه مهم تر است.ارسطو معتقد است که کیفیت ساختمان وامر باطنی غایت یک پیده را تعیین می کند.او همچنین امر حرکت را امری دارای آغازوغیر ازلی می داند اگر چه ماده ی ازلی را قبول دارد، ارسطو معتقد است که حرکت اساسا مبدایی لامکان،بدون جنس،عواطف واحساسات ولا تغیر  وابدی می داند .

او بر طبق فلسفه ی اسکولاستیک ،خداوند را  " فعل محض " می داند.او برای تمام موجودات یک نفس مبدا قائل است ومعتقد است که نفس مبدا حرکت تمام موجودات می باشد.ارسطو می گوید :

" خدا موجودی خود آگاه وفعل آگاه محض است که هیچ فعلی از وی سر نمی زند.او چون کمال مطلق است نمی تواند به چیزی میل کند وچون نمی تواند به چیزی میل کند ،پس هیچ کاری نمی کند.او تنها وتنها به مشاهده ی جوهره ی خویش که جوهره ی تشکیل دهنده ی اشیا است می پردازد.بیچاره خدای ارسطو مانند خداوندی  که همه چیزش را به عمال خود می سپارد،خداوند ارسطو همان امر نمادین شده ای ست که شبیه به شخصیت خود ارسطو می باشد،پادشاهی ست که سلطنت می کند نه حکومت،آرام ،بی حرکت  ومشاهده کننده،خداوند وی دقیقا انعکاسی از شخصیت خود ارسطو می باشد"

همچنین ارسطو در مبحث اخلاقیاتش هدف وغایت زندگی را سعادت وخوشبختی انسان می داند و می گوید : "ما سعادت را تنها برای سعادت می جوییم در حالی که لذت ،شرافت وعلم را برای رسیدن به سعادت می خواهیم ".ارسطو نیروی تفکر انسان را بزرگ ترین فضیلت انسان  نسبت به سایر حیوان ها می داند.او در آخر شرط اساسی سعادت را زندگی عقلانی معرفی خواهد کرد که قدرت وافتخار خاص انسانی ست .همچنین ارسطوهمواره حد اعتدال را می ستود، نیچه این پارادایم فلاسفه ی یونان باستان را اینگونه مورد نقد قرار می دهد : جمله های ارسطو ،سقراط وعقلای سبعه ی یونان بر معبد آپولون بدین دلیل بوده  که یونانیان را از حرارت وتندی که مخصوص آنها بوده است بازدارد.

در مقوله ی سیاست،ارسطو به شدت عاشق محافظه کاری بود واین به علت مصایب ومشکلاتی  بود که دمکراسی یونانی در بطن خود داشت.طبیعی ست که چنین اخلاقی که بر اصول نجابت واشرافیت باشد ،یک فلسفه ی سیاسی آریستوکراسی خواهد بود.

ارسطو با نظریه ی آرمانشهر افلا طون مخالف بود،او به این امر که در یک جامعه همه با هم برادر وبرابر باشند  اهمیت نمی داد ومی گفت :اگر همه با هم برادر وبرابر باشند دیگر هیچ برادری وجود نخواهد داشت.اینجاست که دیگر سفسطه ها ی منفعت محورارسطو رو شده وخواننده در می یابد که هر جا منبع در آمد باشد فلسفه ی ارسطو نیز آنجاست.

ارسطو همچنین نسبت زن را به مرد ،همانند نسبت غلام به مولا ،بدن به روح ونسبت اقوام وحشی به اقوام یونانی می داند.در واقع ارسطو زن را مرد ناقصی می داند که در مرحله ی پایین تری رشدو نمو می یابد.به حسب طبیعت ارسطو جنس نرذ را مافوق جنس ماده می داند.نر حاکم  وماده محکوم است وارسطو این قانون را شامل تمام افراد بشر می داند.او با رد تربیت مشترک مرد وزن معتقد است که در تربیت افراد بایستی که اختلاف زن ومرد را در تربیت زن ومرد در نظر گرفت نه تشابه آنها را .

ارسطو در نظریه ی حکومت عامه با هومر هم عقیده ایت : "حکومت عده ی کثیر خوب نیست،بگذار یک نفرحکومت کند" اما از جهتی دیگر این امر را نیزبه لحاظ تجمع قدرت زیاد در یک محل مورد نقد قرار می دهد.او بهترین طرز عملی حکومت را زعامت عده ای افراد با کفایت ،خبیر وش ریف در یک جا می داند.

ارسطو در پایان عمر وبا بالا گرفتن تشنج در آتن توسط یونانیان طرفدار اسکندر مقدونی از آتن گریخت وبا این فلسفه که نمی خواست که یونانیان جنایت دیگری علیه فلسفه مرتکب شوند و چون تمام افراد را مخالف خود میدید ، با خوردن زهر شوکران به زندگی خود پایان داد./  

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:23 توسط فرزاد کمانگر |

 

ما حاصل فریب نیستیم زمان نایستار بدون تاریخ ودوار  ماست که مداوما فریب خورده است ،فریبی از لابی گری هایی که در طول تاریخ ،توده ی واکنشی زمانه را به بازی گرفته اند.

کوچک نگریستن تاریخ  به عنصر انسان وحذف توده و تمکین به عنصر جبر قدرت ، به دلیل فربه شدن ناعادلانه ی دیگران وتمکین به زور ، تکرار خاطرات جنگ ،استثمار و لابی گری های قدرت واقتصاد است که توده را تا حد توده ی بخور و نمیر بودن تنزل داده است.

بازی فلسفی ما نیز نامتدیک ودر همه حال اخته بوده است،بازی که نتوانسته درون مایه ی فلسفی اش راتبدیل به بازی هزینه به فایده برای توده کند وهمیشه سوبژکتیوـ توصیفی واخته شده مانده است.توده در بازی شرکت خواهد کرد که عمدتا منفعت اقتصادی وطبقاتی اش را در آن ببیند چرا که توده در طول تاریخ توده ی واکنشی بوده است وفقط در برابر آن چیز که به او فایده می رساند حالت تدافعی وایستا به خود می گیرد.

ما نتوانسته ایم توده را در دیالکتیک تکاملی انسانی به بازی وابداریم که  خودآگاهی طبقاتی توده را به دنبال داشته باشد،خودآگاهی به معنای درک توده از موقعییت مکانی تاریخی خود وایجاد سوژه ی واکنشی تاثیر گذار در معادلا ت فدرت وسرمایه،آری ما نتوانسته ایم میل توده را برانگیزانیم،برانگیختن  ابژه ی خواهش او به بازی منفعت ،هزینه.

این جا دیگرنقص فلسفه ی اخته شده ی متدیک ونارس ماست ،چرا که در تکرار توصیفات مان در همه حال فقط ماهیت های انتزاعی  را بارها وبارها تعریف کرده ایم، در حالی که تجویزی برای رهایی و کنش مند بودن توده وانگیزش توده برای متاثر کردن تاریخ دوار را نداشته ایم!! 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:52 توسط فرزاد کمانگر |

 

امین قضایی در هیچ اتفاق با نقد پست مدرنیسم وتمام روابط وهم انگیز ودروغین اش از توصیف جهان،آغاز می کند.او پست مدرنیسم وروابط دروغین اش با تمام تصورات انسان افلاطونی را مورد نقدقرار خواهد داد.امین نقد وارونه ی مفاهیم را بسیار ماهرانه انجام می دهد،او دیالکتیک منفی وتمام روابطی که همواره سعی دارند بین سوژه وابژه تعاملی دلخواه را برقرار کنند را مورد نقد قرار خواهد داد،تمام وانمودها را ، توهم ها را وتمام تعامل های ملکینی وشبیه سازی واقعیت ها را در بسترهای خصوصی.

او در آخر به رهایی می اندیشد؟ اما کدام رهایی ؟ رهایی از چه ؟ ورهایی به کجا؟

"هیچ اتفاق" از اتفاقی صحبت می کند که کنش تاریخی هزاران اتفاق است،از یک اتفاق بزرگ در بطن بی اتفاقی.

"توده ها روز نامه ها را ورق نمی زنند که از واقعیت امر اجتماعی با خبر شوند ،بلکه به عکس سراغ رسانه ها می روند تا بتوانند امر اجتماعی را برای خود بسازند،دقیقا تحت مکانیسم دیالکتیک منفی وانمودی".

توده توسط یک دستگاه خبر/ رسانه / توده دست به مبارزه ی انعکاسی خواهد زد.توده با شنیدن خبر از رسانه وانعکاس واقعیت وبا گفتار مکرر آن در مدارهای روزانه ،خود واقعیت را پس زده وامر اجتماعی را در درون حوزه ی خصوصی خود شبیه سازی می کنند.این شبیه سازی همان وانمود است.وانمودی که تولید کننده اش توده ومولد تغذیه کننده ی آن رسانه است.او از مرگ آگاه واقعیت خبر می دهد ،از مرگ تولید،هراسی از دیالکتیک گریز ناپذیر تولید یعنی آگاهی وعمل.

اما آیا فقط رسانه هایند که مانع خودآگاهی توده (ایجاد مکان شناسی موقعیت تاریخی توده ودر نتیجه ایجاد سوژه ی تاریخی)وساختن مانعی برای برخورد توده با واقعیت های اجتماعی اند که اگر اینگونه بود ما می توانستیم با از میان بردن این واسطه ی دروغین،توده ها را با واقعیت اجتماعی شان روبرو کنیم.

آیا به راستی سلطه ها از دنیای رسانه بیرون می تراوند؟! که اگر اینگونه بود رهایی بسیار آسان می نمود وبا از میان بردن رسانه ، رهایی حاصل می شد؟اما چرا حتی دلایل آشکار شدن سلطه برای توده ،آنها را نه ملزم  ونه معتقد به عمل رهایی نمی کند.

به خوبی احساس می شود که در کشف روابط از پست مدرنیسم به اینطرف ما نتوانسته ایم به تغییر جهان وساختن جهانی دیگر، گام برداریم.تنها به این علت که تمام توصیف های ما معطوف به زمینه بوده در حالی که همه ی سلطه ها وسیطره ها در پس زمینه ها اتفاق افتاده اند.تمام فیلسوفان من جمله مارکس در اقتصاد سیاسی وپنهان سازی منافع طبقاتی ،فروید در سرکوب غرایز انسانی واخته شدن انسان در ضمیر نا خودآگاه و واژگون سازی ارزشها نزد آرمان های زاهدانه ی فرومایگان نیچه.پس زمینه همان بستر همانند سازی امر اجتماعی توده در چهارچوبی خصوصی وشکل دهی مدار های انرژی  است.پس زمینه ای که جلوی چشم ودر سطح است.سلطه در پس زمینه ای است که هرگزدیده نشده است.زمینه دقیقا همانند روپوشی در گذر زمان ،مانع برخورد توده ها با سلطه ها بوده اند. پس زمینه ای که مدار اصلی خلسه وسکون های متمادی وسریع می باشد ونیروی فروسوبژکتیویته ی درون آن با تبدیل هر چیز به بازی کنش –واکنش ،سلطه را به هیچ اتفاق ونه اتفاق سوق داده است.تبدیل هیچ اتفاق به نه اتفاق،یعنی همان تبدیل واقعیت امر اجتماعی به گزارش ها واطلاعات.او خانواده را دقیقا همان پس زمینه ی امر اجتماعی می داند.او فروسوبژکتیویته ی در بطن خانواده را در طول تاریخ،همان مفهوم سلطه ی پس زمینه می داند ونقش اطلاعات را دقیقا تولید همان امر انتزاعی نهادینه می داند که در گذشته با حفظ ومرور اطلاعات به صورت دانش پدری ونقش نمادین پدری،بازسازی وکارکرد داشته است.او معتقد است که شرط بقای این فروسوبژکتیویته ، برخورد با واقعیت همچون یک قانون پدری بوده ،اما امروزه  ،خانواده چنین مکانیزمی ندارد ،آنها فقط به اطلاعات فراوانی نیاز دارند تا بتوانند هیچ اتفاق را تولید کنند ،دقیقا همان مدار انرژی وتبدیل واقعیت به اخبار و گزارشات در بطن بستر خصوصی.

سپس اطلاعات را به مثابه ی حضوروقانون پدری در نقاب دانش واندرز پدری می داند که جای خود را به کهکشانی از اطلاعات بدون مولف سپرده که در انفجارهای لحظه ای اطلاعات به اجزای منفجر شده ای تبدیل می شوند وبه دگرجنس گراهای(خانواده) عاشقی که هر لحظه منفجر وتمام جهان را در بر می گیرد.

او سپس از فرار توده از همسانی با واقعیت صحبت می  کند ، از همان فرمول جاودانه ی  دگرجنس گرایانه : مرد عاشق زن می شود اما از زن بودن نفرت دارد،او عاشق چیزی ست که ازاینهمانی با آن نفرت دارد، بدین ترتیب عشق مبدل به مالکیت شده مرد با تبدیل زن به ابژه ی لذت می تواند آنرا مصرف کند،درست همانند فرآیندی که واقعیت به اطلاعات تبدیل شده ودر گفتارهای مضحک روزمره توسط توده مصرف ودور انداخته می شود ،زن نیز به ابژه ی لذت برای مصرف مرد تبدیل می شود.

یعنی به تعبیری ،سوژه ابژه را می شناسد اما از اینهمانی با آن نفرت خواهد داشت وتنها وتنها با تصرف آن در ذهن وبا فصله گذاری آن ابژه است که می تواند به شناخت ابژه دست یازد ،فرآیندی کاملا ادیپی که به دگردیسی زن و واقعیت به ابژه ی لذت وابژه ی اطلاعات منجر می شود.

دانش نیز همواره به ناچار تحت مکانیسم دگر جنس گرایانه قرار داشته است یعنی شخص با مالک شدن اطلاعات ،این مالکیت را به مثابه ی دانستن معرفی می کند،ما موجودت خود را باز با مالکیت وتمایز گذاری از ابژه به دست خواهیم آورد.سوژه ی مالک وآگاه ،همزمان که به ابژه میل دارد از همسانی با آن نفرت دارد،در واقع دانستن چیزی جز فرآیند مالکیت نیست که شخص در پروسه ی دریافت ،با اخذ اطلاعات از بطن واقعیت ، از خود واقعیت فاصله می گیرد.این مالکیت اطلاعات با مالکیتی مردانه موازی شده وماشین خانواده را شکل می دهد.مرد با زن رابطه ای برقرار می کند که در حیطه ی خصوصی خود با امر اجتماعی.

او خانواده را به مثابه ی یک پس زمینه با فرو سوبژکتیویته ی در کالبد می داندکه از واقعیت امر اجتماعی می خواهد انتقام می گیرد.این همان فرآیند دگرجنس گرایانه ای ست که افراد را قادر می گرداند تا مالک اطلاعات وابژه ی جنسی خود شوند.در حقیقت او خانواده را چیزی جز ترکیب این 2 ابژه نمی داند.مرد در خانواده فروسوبژکتیویته ای که با طرد اینهمانی از ملک خود،مالک آن می شود.

فروسوبژکتیویته ی درون خانواده با ارقام و اعداد ومالکیت آنها ،امر اجتماعی را در فرآیند وانمودی دگرجنس گرایی بازتولید می کند.مالکیت اطلاعات فقط زمانی ممکن است که واقعیت مطرود شده واز یک مفهوم کیفی به یک یک مفهوم کمی تبدیل شود ،یعنی به اطلاعات ،همان انرژی بازسازی توده تبدیل می شود.برای مثال یک فرد مذهبی را در نظر بگیرید که چگونه دانه های تسبیح اش را می شمارد وبه جلو می رود.او موتور شمارش است ،شمارش صواب !!شمارشی که واقعیت را مبدل به عدد می کند وبا این تفسیر کمی به شمارنده آرامش می بخشد.

این نوعی از نرینگی یا توهمی از پیشرفت وحرکت رو به جلوست که همه چیز را تا جایی ادامه دهد که گندش در بیاید.

خانواده همان اتمی ست که نمی توان آن را به اجزایش تجزیه کرد چرا که براساس 2 اصل دگرجنس گرایی استوار است:

در این رابطه طرفین  خود را قربانی رابطه ی دگرجنس گرایی می کنند وقربانی مناسباتی از پیش تعیین شده می گردند.آنچه آنها را جذب می کند تفاوت هایی ست که آندو میان همدیگر قائل می شوند.رابطه بر این اصل استوار است که :برای جذب 2 جنس مخالف ،باید آن 2 جنس از یکدیگرفاصله گیرند.فرمول بسیار ساده است : مرد عاشق زن می شود اما حتی برای لحظه ای از زنانگی ویا زن شدن نفرت دارد.سوژه به شناخت ابژه مشغول است واین شناخت خود منوط به فاصله گذاری وتمایز از ابژه است.مسئله ی نویسنده این نیست که عشق به زن یا رابطه ی بین دگرجنس گراها وجود ندارد بلکه مسئله این است که عشق به زن ، چگونه نفرت از زن را تببین می کند دقیقا مطابق با یک رابطه ی  مهرآکینی که لاکان از کودک تعریف می کند.

با این تناقض ما کل جهان را  وجامعه را به خانواده هایی که براساس همین اصل تشکیل می شوند بازآرایی می کنیم .دگرجنس گرایی در یک مدار بسته واتمی ،ایجاد 2 فروسوبژکتیویته می کند :

1)فروسوبژکتیویته ی  مالک (مردانگی )

2) فروسوبژکتیویته ی ابژه یا لذت(زنانگی).

مرد بودن وزن بودن هر 2 فروسوبژکتیویته اند.نویسنده ایجاد سوبژکتیوهای رهایی بخش را در گرو رهایی از مردانگی وزنانگی می داند.این 2 فروسوبژکتیویته اند که در خانواده یک زندگی سرگیج آور را شکل می دهند.خانواده ،تجسد یک وضعیت بهشت گونه واسطوره ای وبی حرکت است. نویسنده برای مصداق حرفش از کارکرد سفره های ایرانی از شب نوروز تا شب یلدا مثال می زند.همه چیز با هم بستری وهم سفره گی معنا می یابد.

بدین ترتیب تمام واقعیت های اجتماعی بدین صورت تحت قالب تصاویر رسانه ای در محیطی کاملا بسته والبته خصوصی !! گزارش شده وبدین ترتیب از اغوا ومرگ واقعیت انتقام گرفته می شود.اگر مردان زنانی اختیار کنند،مالک لذت می شوند ،اگر کاری پیدا کنند مالک ثروت واگرمدرکی به دست آورند مالک دانش.

در هیچ اتفاق نویسنده به 3 نهاد خانواده ،بازار آزاد ونظام آموزش می تازد،چرا که این 3 نهاد را حافظ نظم جهان طبقاتی با منطق سرگیجه و چرخش می داند.او نظام آموزش را منطق داد وستد اطلاعات وتعویض مالکیت این اطلاعات از استاد به شاگرد،بازار آزاد با چرخه ی داد وستد بین کار وارزش افزوده ی مداوم میان کارگر وکارفرما ونظام خانواده را با داد وستد دگر جنس گرایی میان مرد وزن وقربانی شدن آن دو را توسط مکانیزم دگر جنس گرایی محکوم می کند.  

توده همواره از پرسش می هراسد،چرا که سوال یعنی "بازسازی موقعیت سوبژکتیو" یعنی همان رویارویی دیالکتیکی وتاریخی سوژه با واقعیت.این بلاهت دقیقا تحت تولید ماشین فروسوبژکتیویته است.دستگاهی که جنون خرافات را تحت نام های لذت ،مبارزه ،اکثریت ،جنگ ،خانواده و ... به توده می بخشد.

او در ادامه از واژگونگی طبیعت واز خودبیگانگی تمام تعاریف وتصاویر وارونه خبر می دهد.او هویت ،ملیت ،خانواده را تماما نهادهای وارونه ای می داند که در رفتارهای اجتماعی شان تحت مکانیسم سلطه،به هنجار واخته می شوند.این اصل را نویسنده ،اصل طبیعت قربانی گری می داند.سکس لذت بخش است اما به قربانی شدن زن ومرد منجر میشود.سکنی گزیدن، زیستن بشر است اما به قربانی شدن در جنگ های وطن پرستانه می انجامد.خانواده ،بازار آزاد ودانشگا ه 3 نهاد هرز برای قربانی کردن هویت انسانی اند.تمام روابط ، الگوها وجملات قصار در جامعه ی طبقاتی ،وارونگی معانی را برای ما روشن می کند.وارونگی که به قربانگاه اذهان توده تبدیل می شودچرا که ما ابر سوژه هایی نیستیم که میل به تعالی ما را به حقیقت بکشاند اما می توانیم بگوییم ما فروسوبژکتیویته هایی هستیم که می خواهیم رها شویم ، رهایش از 3 نهاد دانش ،لذت وثروت که تولید کننده های فروسوبژکتیویته اند. اما به راستی راه رهایی کجاست؟از کجا آغاز می شود و به کجا باید بینجامد؟

امین قضایی پرده برداری از نقاب های مفاهیم امروزی را خود رهایی وجواب تمام پرسش ها می داند،برخورد توده با واقعیتی تاریخی که همواره از دید توده پنهان بوده ،چیزی که در جامعه ی طبقاتی سابقه نداشته است.امین قضایی شاه کلید رهایی را ماتریالیسم تاریخی می داند ،همان امر فراموش شده ونقش پشت پرده وگریزان توده از خود،تصویری از جامعه بدون هیچ نقاب طبیعی.ما باید بدون بازگشت به پیش رو بیندیشیم،هیچ برگشتی نباید وجود داشته باشد.زمان باید دیالکتیک وارانه وبا تاریخ بگذرد.

او خواستار بازگشت تاریخ به زمان نایستار است.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:45 توسط فرزاد کمانگر |

 

 

 

 

"داستان زندگی"

 

الا یاران ، بود دردی به جانم

که دردی را که خود دارم ندانم!!!

چه این دردی ؟ که آرامم بریده ست

شبم ،روزم ،برون وهم نهانم !!!

 

 

که دردی نیزه وار در واپسین دم

برفته نیش آن تا استخوانم !

رفیقانم که رفتند وبه جا ماند

همه آن خاطرات بی زبانم !