تبليغاتX
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!!

 

هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده ی کوچک

آنهم از دست عزیزی

که تو دنیا را جز برای او

وجز با او نمی خواهی !

آری ! آری !

زندگی باید همین باشد ! ( اخوان ثالث)

دوستی چند روز پیش با من تماس گرفت ودرباره ی مشکلی که برایش پیش آمده بود برایم کمی حرف زد ودرد دل کرد.از اینکه ایشان مرا لایق دانستند ومشکلشان را با من در میان گذاشتند کمال تشکر را دارم.من با اجازه ی ایشان احساس و راه حل خودم را درباره ی  این مشکل ،که احساس شکستی مربوط به حیطه ی عاطفه وعشق آدمی ست را بر روی وبلاگم قرار خواهم داد.د

وست عزیزم . . . در جواب سوالی که پرسیده بودی،گفتم که نظرم را بر روی وبلاگ قرار خواهم داد،حال

"الوعده وفا"

امیدوارم که احساست را به خوبی درک کرده باشم ودر تحمل این مشکل بتوانم به شما کمک کنم وآنرا به خوبی به عرصه قلم درآورم.

راستش به محض ابراز احساست آنچه که در ذهن من خطور کرد ، جمله ای از هگل بود که دوست دارم نوشته ام را با آن جمله شروع کنم :

" هر پدیده ای در سیر تکاملی ودیالکتیکی خود 2 بارظهور وبازنمایی پیدا خواهد کرد ، البته بار اول به صورت تراژیک وبار دوم به صورت کمدیک ".

دوست گرامی ، عشق همچون پدیده ای جهانشمول وانسانی دقیقا از این قاعده پیروی میکند.بار اول که عاشق می شویم،یک احساس غنی وپرمایه ،یک احساس پاک وسراسر انسانی وجودمان را فرا میگیرد.احساس ناب منحصربه فرد بودن به سراغمان می آید و خود را خوشبخت ترین انسان روی زمین حس میکنیم.بار اول که عاشق می شویم ، شروع به ساختن بنایی می کنیم به نام بنای عشق که ملاط ومصالح آنرا احساس وعاطفه ما تشکیل خواهد داد.باراول عاشق شدن، عشق جلوه ای فرا انسانی ، پاک وتراژیک به خود دارد.ما احساسمان را بسیار جدی میگیریم وسعی خواهیم کرد با صرف مصالح احساسی بیشتر بنایمان را زودتر از موعد مقرر به پایان برسانیم.لحظه های عاشق شدن وعاشق بودن به راستی لحظه هایی پاک وسرشار از وجود آدمی ست.

هر لحظه که از خواب برمی خیزی ،غذا می خوری ،می خوابی ،هر کاری که انجام می دهی ،جلوه ای از مخاطب عشقی ات در برابرت نمایان خواهد شد.هر لحظه که از دنیای روزمرگی ات خارج میشوی ،لحظات با او بودن تمام وجودت را به اشتیاق خواهد آورد.همیشه احساس غرور وخوشحالی میکنی وسرت را به نشانه افتخار بالا نگه می داری.از این رابطه آنقدر به خود می بالی که می خواهی همه بدانند که تو چه رابطه واحساس زیبایی داری. رنگها وفضای اطرافمان زیباتر خواهند شدوهمه چیز رنگ وبوی زیباتر و دیگرگونه تری به خود خواهد گرفت.

اما همینکه پایان عشق ات را احساس میکنی ،همین که فکر میکنی رابطه ات پایان کسالت باری خواهد داشت، آن لحظه است که تمام موجودیت خویش را در خطر می بینی ، آن لحظه است که همه چیز رنگ وبوی تشویش وناراحتی به خود خواهد گرفت.جانت پرگریه وروحت بیقرار خواهد شد.آن لحظه است که احساس میکنی بنایت میخواهد فرو بریزد.

بنایت فرو می ریزد واز مخاطب عشقی ات جدا می شوی ،همه چیز سرد وهمه ی پدیده های اطرافمان بی روح میشوند.احساس میکنی که دلت میخواهد که زار زار گریه کنی وگریه ات نمی گیرد.اینجا بنای نیمه ساخته ات فرو می ریزد.یادمان باشد که بنای عشق ،بنایی تمام ناشدنی ست وبنای ما نیز ناتمام  فرو می ریزد.عاطفه واحساست که سنگ بنای عشق را پایه ریزی کرده به کلوخه سنگهایی تبدیل خواهند شد که دیگر نمی توانی آنرا برای کس دیگری به کار بگیری .اینجا نبود عاطفه وعشق در وجودمان کاری میکند که از همه گریزان شویم ودنیای منفک از دیگران ،دنیایی راحت برای ما باشد. دیگر عشق به مانند چند روز پیش برایت مهم نیست وعشق برایت به صورت پدیده ای غیر مهم جلوه میکند که بود یا نبودش دیگر چندان برایت مهم نیست.در روزهای آغازین فشار روحی ناشی از این مشکل،غیر قابل تحمل است اما داروی زمان کاری میکند که این درد آرام آرام کمتر شود،هر چند که گذشت میلیون ها سال  نمی تواند این زخم   رابرای خود وافراد پیرامونت به فراموشی بسپارد .

زمان واقعیتی از زندگی وصبر بخش بزرگی از وجودمان است که بسیاری از اوقات آنرا نادیده میگیریم.

پس از شکست به اندازه ی التیام وآرام شدن دردت از عشق گریزان میشوی واحساس شکست خورده ات کاری میکند که از هر احساسی روی برتابانی.

اما  قائله به اینجا ختم نمی شود،بعد از گذشت مدت زمانی که احساس سرخوردگی وشکست ات کم میشود،سیستم عصبی مغز که در این دوره بیشترین فشار را متحمل شده خود را بازیابی می کند اما جای زخم عمیق احساست همچنان خود می نمایاند.مدتی که می گذرد احساس میکنی جای چیزی در وجودت خالی ست.احساس تنهایی به شدت آزاردهنده میشود ودستان یکی دیگر را در زندگیت کم می بینی.از گذشته ومخاطب ات گریزانی اما همچنان در خاطرات خوش گذشته غوطه وری.مادامی که می خواهی به مخاطب ات فکر کنی یا اینکه وسوسه ی رابطه ای دیگر به سراغت می آید ،سیستم عصبی مغزکه قبلا متحمل دردها ومصائب گوناگونی به دلیل درگیری احساسی وعشقی شده، به تو هشداری میدهد که جرات وجسارت رابطه ای دوباره را از تو باز می ستاند ، چراکه مغز بازسازی شده ، از تکرار تلخ شکست به شدت گریزان است وعشق را همچون اخطاری برای تکرار این تجربه ی ناگوار شناسایی کرده است.نمی توانی کسی دیگر را دوست بداری ،چرا که مغز عشق را مایه ی آزار و اذیت گذشته بازشناسی کرده ومادام به تو هشدار میدهد که این رابطه هم ،همچون رابطه قبلی شکست خواهد خورد و تو را برای رابطه ای دیگر مردد میکند.

حال چه باید کرد ؟

دوست عزیزم ، اینکه بگویم چه کاری انجام دهی یا نه ؟ ویا چه چیز در روابط مابین انسانها درست است یا غلط برایم بسیار دشوار است. چرا که هرکس نوع فکر واحساسی متفاوت را دارد که باید با شناخت درست از آن آیتم ها به او کمک کنی که تصمیم اش را بگیرد. خوب ، بد ،درست ،یا غلط در دنیا وجود ندارد ، تفکر ونوع ذهنیت ما از واقعیات است که از چیزی خوب واز چیزی بد میسازد.شاید خوب من بد دیگری ویا درست من ،از دیدگاه دیگری اشتباه باشد. اما هرکس به نوبه ی خویش باید جسارت کند وراهی دیگر برای زندگی اش انتخاب کند.زیاد به خودت سخت نگیر هرچند این لحظاتت بسیار سخت وطاقت فرساست.باور کن گاهی اوقات بیشتر از اینکه زندگی بر ما سخت بگیرد ،ما بر زندگی سخت خواهیم گرفت وبا احساس ناشی از شکست ،زندگی را برای خود ناگوار خواهیم کرد.

تنها داروی شکست عشق ،صبوری کردن وگذر زمان است.سعی نکنیم با حرکتی عجولانه ، خود را به شکستی دیگر واداریم.بگذاریم آنقدر زمان بگذرد که  زخم شکست چون گذشته چندان ما را مشوش نکند وآنرا همچون خاطره ای در گذشته بپذیریم. با پذیرش این واقعیت وعدم تکرار این رابطه ی شکست خورده که نتیجه ای جز شکست نداشت، به دنبال دلایل  شکست رابطه  باشیم ودر این راه از کتاب ،خاطرات ،تجارب دیگران ، همه وهمه بهره گیریم وبا واکاوی دلایلی که  هر کس خود بنا به نوع فکر،تجارب وخواسته هایش تشخیص میدهد ، سعی کنیم که در رابطه ی بعدیمان ،رابطه ای مستحکم تر را برای پر کردن خلاهای وجودیمان آغاز کنیم.

این بار با عقل وتدبر بیشتری وبا آگاهی کاملتری مخاطب مناسب تری را برای رابطه مان انتخاب کنیم. اگر از من بپرسی زندگی چیزی جز انتخابهای بسیار نیست.انتخابهایی که هر چه پیش می روی وتجربه می اندوزی ، راه انتخاب کردن را بهتر یاد میگیری.

..... گرامی  یادت باشد که بهترین سیاست دنیا صداقت با افراد است.کافی ست که صادق باشیم وکمی با فکر تر از گذشته گام برداریم، تا ببینیم که انتخابهایمان چقدر بامعناتر ودقیق تر خواهند شد.

هرچند که رابطه مان مثل رابطه ی اول پر از غنا وآرزو واحساسی متعالی نمیشود اما شاید تداعی کننده ی روزهای خوش زندگیمان باشد. زمان وراستی همراه با چاشنی تدبر راهی ست که به فرجام می انجامد.

میدانم که احتمال گریستن ات بسیار است وروحت آزرده است وخسته ، اما صبوری کن دوست گرامی ام !

جرات وجسارت رابطه وآشنا شدنی دیگر را داشته باش ودنیا را از روزنه ی کوچک وتاریک گذشته نگاه نکن ،تمام انسانها را با یک پیمانه وزن نکن . بگذار تجربه تلخ گذشته  امکان مقایسه ما بین 2شخص را برایت مقدور کند نه  آن تجربه به مانعی برای  بازگشت به زندگی  تبدیل شود. .... گرامی هیچوقت روزهای زیبا وخوش آینده را که می توانی داشته باشی به لحظات تلخ مدفون شده در گذشته مفروش. به قول دوستی قدیمی :

زندگی جاریست حتی اگر ما جاری بودن را از زندگیمان باز بستانیم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 18:59  توسط فرزاد کمانگر  | 


عمو نوروز! نیا این جا... که این خونه عزاداره!
پدر خرجِ یه سال قبلِ شبِ عیدُ بدهکاره!
چشای مادر از سرخی مثِ ماهیِ هفت سینن،
که از بس تر شدن دائم، دیگه کم کم نمی بینن.
برادر گم شده پُشتِ سُرنگای فراموشی.
تن خواهر شده پر پر تو بازارِ هم آغوشی...

توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست!

عمو نوروز! نیا این جا! بهار از یادِ ما رفته!
توی سفره نه هفت سینه، نه نونه، نه پولِ نفته!
عمو نوروز! تو این خونه تمامِ سال زمستونه.
گُلُ بلبل یه افسانه س. فقط جغده که می خونه.
بهارُ شادیِ عیدُ یکی از این جا دزدیده.
یکی خاکسترِ ماتم رو تقویمِ ما پاشیده...

توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:20  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

جوابیه ای به دوست متعصب ولی صمیمی ام ...

احساسهای شدید اعتقادی بسیار خطرناک اند چرا که این احساس ها می توانند ما را به متعصبانی هیستریک تبدیل کنند که مداوم به خودمان تلقین می کنیم که به چیزی یقین داریم واین یقین چیزی جز فرار از بی اعتقادی هایمان نیست واین نگاه بدون نگاه ، پایان دیالکتیک تفکر وسیر تکاملی اندیشه است.اینجا به راستی همان جمله ی مشهور کارل پوپر به ذهنم می رسد که باید چنان مواظب باشیم که با گرگها همصدا نشویم!

آنزمان که عاشق اندیشه ای می شویم ،آنزمان که یک نوع متد وخط مشی خاص روح وروانمان را تسخیر می کند،آنزمان که آگاهانه یا کورکورانه قالب فکری خاصی را برای درک واقعیت اطرافمان برمی گزینیم وهمه چیز وهمه کس را با پیمانه آن اندیشه وزن می کنیم ، زمان چشم بستن بر حقیقت وزمان مرگ تکامل وجود وتفکرآدمی فرا می رسد. بسیار ساده است ، هنگامی که از چشم الکترونیکی آپارتمان کوچکتان به خارج آن آپارتمان می نگرید، تنها کسی را که روبروی آن آپارتمان ایستاده می بینید.افسوس ! که درختان زیبای کنار جاده، شیطنت وبازی بچه ها ی کوچک ، قطرات باران وآسمان آبی بالای سر وبسیاری از زیبایی های بیرون را نمی توان دید. ما حتی نمی توانیم فردی که بیرون در ایستاده را درست ببینیم، ما فرد بیرون در را یا بزرگتر یا کوچکتر از مقیاس واقعی اش می بینیم وآنچه که پوشش داده شده ودیده نشده ماهیت واقعی وبه قول کانت ماهیت نومنال وذاتی سوژه ی روبروییمان است. در این نوع نوع دیدن ما دچار دیدی آگنوستیکی از پدیده ها می شویم طوری که هیچ وقت نمی توانیم پدیده ای را ، چنان که هست و وجود دارد مشاهده کنیم.چیزی در ما وجود دارد که نمی گذارد یک واقعیت را چنان که هست ببینیم وما باید از همان چیز که تعصب و کوته فکری ست خود را برحذر بداریم.

قطعی نگریستن و نگاه جزم اندیشانه به مسایل ما را به تالاب نادانی رهنمون می کند، روزنه ها راه را چنان بر ما می بندند وفضا را چنان بر ما تنگ می کنند که بسیاری از واقعیت های پیرامونمان را نمی بینیم ویا دوست نداریم ببینیم وماهیت ذاتی هر پدیده از دروازه ی کوچک بی فکری نگریسته می شود.

این نوع نگاه خاص به مسایل و کوته نگری را در مواردی همچون عشق ،عقاید فلسفی وعقاید سیاسی وعقاید مذهبی . . . به وفور می توانیم ببینیم.

نگاه متعصبانه وجزم اندیشانه چنان ذهنیتی را در ما ایجاد می کند که همه اشتباه می کنند جز من! که همه نمی فهمند جز من! که همه راهشان اشتباه است جز من! واین ماییم که تنها درست می گوییم. این نوع تفکر دقیقا به اندازه ی احساس درست بودنش اشتباه است. سعی کنیم که همیشه در زندگی ، عقایدمان را چنان آزاد به محک آزمایش وامتحان بگذاریم وچنان آزادوارانه فکر کنیم که با شنیدن وخواند ن ودیدن اخبار ،کتابها وحادثه ها ، نگاه ،تفکر وحتی چشم اندازهایمان را UPDATE کنیم. اینجاست که احساس می کنیم گامی به جلو برداشته ایم واحساس ناب مفید بودن به سراغمان می آید.

آنزمان که عاشق تفکری شدیم وهمه را کوچک نگریستیم، احساس کردیم فقط ما درست می گوییم ودر حین مکالمه با دیگران تنها به سخنان خودمان فکر کردیم ، آن لحظه که در حین سخن گفتن دیگران بدون آنالیز سخنان آنها به سخنان خود فکر کردیم وچوب پنبه ای مجازی اجازه ی شنیدن را از ما ستاند آن لحظه باید ترسید ! چرا که صدای درونمان با گرگها همصداست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:17  توسط فرزاد کمانگر  | 


اگر آن عاشق ديرينه باشي
هنوزت مي پرستم با دل و جان
ترا ميخواهم اما چون گذشته
سراپا آتش و پابند پيمان
********

بپايت نقد جان ميريزم ايدوست
اگر چشمان گويايت بخواهد
بروي سينه ات ميميرم از شوق
اگر عشق و تمنايت بخواهد
*********

اگر چشم دلت باشد بسويم
چه غم ، گر ديده بر رويم ندوزي
بر اين آتش مزن دامن چو طفلان
مبادا آشيانم را بسوزي
*********

مرا از كف مده آسان كه هرگز
نيابي در دلي ، شور و شرارم
لب من بوس و از پيمانه بگذر
چو غير از نام تو بر لب ندارم
*********

مرا در خشكي محنت ميانداز
براي گفته هاي پوچ مردم
منم آن ماهي افتاده در دام
چو لغزيدم به دريا مي شوم گم
*********

اگر در بند داري مرغ طوفان
دلش را با محبتها نگهدار
وگر رام تو شد اين مرغ وحشي
پرش مشكن دل و جانش ميازار
*********

مشو غافل كه اين عمر گريزان
اميد جان من جز يك نفس نيست
بپاي مرغ وحشي ، بند دل بند
و گرنه پايبند او قفس نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:30  توسط فرزاد کمانگر  | 


گاهی اوقات نمی توان کسی را دوست نداشت!

وقتی از کسی متنفری،ازبخشی از وجود خودت متنفری،چیزی که ازوجود خودمان نباشد نمی تواند افکار ما را مغشوش کند!

در این چند روز ذهنم را چیزهای زیادی به خود مشغول کرده است،آیاها وسوالات ومبهماتی که بیش از پیش ذهنم را درگیر خود کرده است. سوالات بسیاری همچون تبلیغات تلویزیونی در ذهنم به سرعت عبور می کنند : در زندگی جدیدم در نیروگاه درگیردیدی آگنوستیک درباره ی اینکه آیا در اینجا زنده ام یا نه ؟شده ام . اینکه آیا می توانم به این نوع زندگی عادت کنم وآنرا بخشی از زندگی ام بدانم ویا آیا می توانم با انسانهای اینجا دوستانه زندگی کنم؟آیا می توانم فرمولی برای روابط مضحک نیروگاهی پیدا کنم وهزارآیایی که همه وهمه به رابطه ی من با نفس وحقیقت زندگی در اینجا مربوط می شود.

آنچه را که در این چند روز زندگی کردن  در اینجا درک کرده ام این است که در این فضای بسته ی بدون درز نمی توانی از کسی کینه به دل راه دهی،اینجا اتوماتیک یاد میگیری همه را دوست بداری با هر عقیده ومرام وتفکری که دارند ،انگار به اندازه ی تمام افکار واحساسات مختلف در من ظرفیت درک همگانی افراد پیدا شده است ،شاید اینجا همان بستر مناسب برای تمرین دموکراسی وآزادی اندیشه در خودم است،آنجا که جامعه  تاب وتوان آزمایش وامتحان اش را ندارد. انگارآزادی عقاید، ودوست داشتن انسانها فارغ ار جنسیت ،نژاد،قومیت ومذهب به اینجا تبعید شده است.

اینجا دنیایی ست که تو تنهای تنهایی .اینجا عالمی ست که همه بی کس وبی یاوراند ومجموعه ی بی یاوران ،یار ویاور هم خواهند شد.اینجا همه چیز چون اخبار تلویزیون است ،تو اتفاقات ، تلخی ها وحوادث وحرفهای غیردلخواه ات را می شنوی اما هیچکدام را به خاطر نمی سپاری. اینجا دنیای فراموشی هاست ،بعد از مدتی که از اسکانت در اینجا می گذرد ،انگار به این مکان تعلق داری و روزمرگی وعادت در این محیط ، دنیای اطرافت را برایت بیگانه خواهد کرد.زندگی به قول اخوان ثالث به خواب وخور ولذت بدون آغوشی تبدیل می شود واحساسات وعواطفت آرام آرام به غلیان درخواهند آمد.

اینجا مجبوری با همه صمیمی شوی،با همه بخندی!بیایی وبروی!حرفهای بی سروته کارگران وبی سروته تر وچاپلوسانه  ی مهندسان درجه به دوش را بشنوی وباحیرت تمام سرت را به نشانه ی تصدیق حرکات ولبهایت را به نشانه رضایت بازکنی!اینجای دنیا ، دنیای بی اهمیتی وبی خیالی ست،اینجا از حرف وحدیث این و آن ،رفتارهای نادرست افرادتا عمر بر باد رفته ی جلو چشمانت دیگر مثل چند روز پیش مهم نیستند! آرام آرام دنیای زمخت وخشن سیمان وبتن وایکس لگ به رفتار واخلاق وروحیه ات تجاوز می کند.اینجا دیگر هیچ چیز مهم نیست،به جز آشپزخانه ودستشویی وحمام.

تو به هرآنچه فکرش را نمی کنی تقلیل پیدا می کنی ،انگار کفه ی ترازوی پول واسکناس وخریدن  بسیار سنگین تر ازکفه بسیاری چیزهاست،اما دیگر مثل چند وقت پیش برایت مهم نیست یا نمی خواهی باشد، اینجا به میزان سخت گرفتن ها ، فضای اطرافت برتو سخت خواهد گرفت.

کمپ ومهمانسراهای اینجا همان فضایی ست که حقیقت دوست داشتن ، رابطه ی صمیمانه ،ساده گفتن وساده بودن ،ازته دل خندیدن وشاد بودن را بدون آموزش به تو می آموزاند.بدون آنکه فکر کنی به انسانی تبدیل می شوی که برای همین چند وقت پیش ات بیگانه است.انسانی که هم بهتر از گذشته است وهم بدتر. انسانی که بهتر از دیروزهای نزدیک است، چون می خندد در جایی که همه چیز صدای یکنواختی وگریه می دهد ،باز می خواهد دوست بدارد وباشد جایی که همه چیز سخت وبی رمق است وهمه کس اخمووعبوس . چون ساده زیستن را بدون فرمان وکلاس وآموزش می آموزی وهمزمان انسانی که بدتراز دیروزهای نزدیک  است چون زندگی را آگاهانه وبا قیمت پایین در این مکان قربانی میکند،چون با دنیای اطراف وبا ارتباطاتت وگذشته وآینده بیگانه می شوی وحال که یعنی تکرار زندگی راکه دیگر نه رنگی دارد ونه بویی، نه حسی دارد ونه لذتی تجربه می کنی.

اینجا من از ظاهر هیچگونه ی اطرافم به باطن بسیاری ازنهان های وجودم رسیده ام.سختی های اینجا ،همان کلاس درس حقیقی ست که همیشه به آن نیاز داشته ام تا مرا آموزش دهد وفضای لمپنانه جامعه و سوسولانه ی خانواده ام آنرا از من دریغ کرده بود.اینجا فضای خوبی ست که کتابهای آیین دوست یابی ها ودوست داشتن هایی را که خوانده ام به صورت عملی ودر کلاسی واقعی تمرین کنم.  سعی خواهم کرد سربلند وفهیم تر از این دوره ی آموزشی انسان دوستی وخنده،شادی وفراموشی بیرون بیایم چرا که فهمیدن بسیار بهتراز دانستن است !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 7:59  توسط فرزاد کمانگر  | 


بچه که بودم پدرم از 2 آرزوی رنگین اش همواره روزی 2 بار سخن می گفت: 

-اینکه 2 پسر داشته باشد که یکی دکتر شود ودیگری مهندس !

دکتر ومهندس بودن پسران نزد پدر، پرکردن تمام خلاهایی بود که در وجود پدر سنگینی می کرد.پدرم می خواست نداشته هایش را در 2 کودک به دنیا آمده اش بازیابی کند و کودکانش به پلی برای احیای آرزوهای بربادرفته ی او تبدیل شوند.

پدر صاحب 2 پسر شد،آن یکی که خواسته بود دکتر شود مهندس شد وآن یکی که مهندس ، بیکار.

آرزوهای پدرم  بار دیگریکی وارونه ودیگری غلط از آب درآمدند.

آرزوهای پدرم همچون شناخت من از اطرافیانم است.شناخت من از اطرافیان مشابه تصاویر وارونه ی آرزوهای پدرم است.نمی دانم چرا؟ اما هرچه بیشتر دیگران را می شناسیم ، می فهمیم یا اشتباه کرده ایم ویا وارونه آنها را شناخته ایم.

تصاویر وارونه ی آرزوهای پدر و آرزوهای برباد رفته ی پدر تنها به برهه ای از زمان تعلق نداشت.این برباد رفتگی تمام آرزوهای پدر را در بر می گرفت.

هرچه بزرگتر می شوم ، هرچه بیشتر می فهمم ، می دانم که آرزوهای پدرم تصاویر خیالی وارونه ی زندگی وی ورویاهایش چقدر پوشالی در آمدند.هرچه می گذرد شفاف تر خواهم دید که همراه با شکسته شدن بلور خیالی رویاهای پدرم ، او هر روز شکسته تر می شود.

می بینم که هرچه زمان می گذرد ،دردها چقدر قطورتر وسختی ها چقدر عادی می شوند.هرچه زمان می گذرد ،چه برای من وچه برای پدرم آرزوهای رنگین اش رنگ بدون رنگ بی رنگی را به خود خواهند گرفت!

اما من سعی خواهم کرد از رویاهای سوخته ی  پدرانمان ، از خواسته ها ومطالبات بربادرفته شان دنیایی دیگر را برای خود ترسیم کنم. دنیایی که مبنایش را به جای جهل وخیال بافی وبی منطقی ونفرت ، امید وتفکر ودوست داشتن را جایگزین کنم . یاد بگیرم که تنها از سختی های زندگی تحمل را نیاموزم ، شکست دادن و قدم برداشتن وفهمیدن در زندگی را بر آموخته هایم اضافه کنم. به جای زیستن زندگی ،زندگی را زندگی کنم. به قول شاملو دوست داشته باشم ،دست بسایم وبه اندازه ی درونم برای دوست داشتن وکمک به دیگران وقت بگذارم. زندگی ام را فراتر از خواب وخور ولذت آغوش معنا کنم وبه آینده همیشه امید داشته باشم . 

مطمئنم کم کم پدرم را خواهم فهمید!


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 7:22  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

خاطرات نیروگاه 1

نمی دانم آیا تا به حال به مرگ فکر کرده اید؟ به شهری ، کشوری یا دنیایی که شما را از زندگی تفکیک خواهد کرد،به جایی که دیگر در آنجا جوانی ،پیری ،زود ،دیر،گریه ،ساعت ودقایق بی معنا خواهد بود.

زندگی کردن در مکانی که مرگ را در ذهن شما تداعی می کند ، چه احساسی را به شما منتقل خواهد کرد؟این زندگی بعد از زندگی ،نام اش همان مرگ ماست وشهری که زندگی دیگری را در آن آغاز می کنیم: 

"شهر مردگان"

مدتی ست که برای امرار معاش وفرار از بسیاری از واقعیت های زمخت زندگی ام  وندیدن دیدنی های تکراری زندگی ام،پس از گذراندن 4 سال دانشگاه برای کار به نیروگاهی آمده ام ،به مکانی که مثل محشر روز قیامت هر روز دیوارها وستونها وایکس لگ هایش علم می شوند.ساعات کار ما از 7صبح تا 6بعدازظهر است.بهترین ساعات عمر وجوانی من در کاری اجباری دارد سپری می شود اما اینها هیچکدام چندان برایم مهم نیستند،مهم احساس جدیدی ست که در زندگی جدیدم از آن رنج می برم.اینجا کار یعنی اجبار;باید انجام دادهرچه را که از تو می خواهند وتو نیز برده وار هر آنچه را که می خواهند بدون چون وچرا باید بپذیری وانجام دهی. اینجا تو باید فرمان بردار باشی ودرجه ی فرمان برداری شما همچون پادگانهای سربازی ست،با این تفاوت که درجه ی نظامی ها بر دوششان سوار است ودرجه تو در زونکن کمد بایگانی رییس ات.

اینجا زیاد نباید خندید،چرا که به تو می فهمانند که کار را انسانهای اخمو درست انجام می دهند; اینجا نباید دوست داشت،چرا که جنس همه چیز وهمه کس یا از سنگ است یا از بتن. اینجا نباید از عالم بیرون خبردار شد چرا که پس از برگشت از آن عالم ، جیب هایت را مسئول حراست تخلیه میکند وفکرت را هم شاید .....   .

اینجا نباید با کسی صمیمی شد،چرا که موش ها گوش دارند وگوش ها نیز خبرچین.اینجا نباید با انسانها زیاد از خودت بگویی ،چرا که هاله ی دور آنها به تو هشدار می دهد: "میدان مین ".

اینجا باید خبردار باشی ودستانت را به نشانه ی احترام به مافوق ات  بر روی باسن ات سوار کنی.اینجا باید کسی یا کسانی دیگر باشی ، طوری که شبها به مهمانسرایت روانه می شوی ،نقابهای روزانه ی تزویر بر صورت اندیشه ات سنگینی خواهد کرد،اینجا از عمر تو تا شخصیت ات به فاکتورهای امور مالی شرکت انتقال داده می شود تا با قیمتی که رییس تعین می کند همچون کالای مغازه اتیکت زده شوی.

اینجا دقیقه ها بی ارزش اند ، تنها زمان مهم ساعت 7 صبح و۶ بعد از ظهر است،  ساعاتی که تو باید فرار کنی ،از خواب شیرین صبحگاهی واز کار اجباری روزانه. اینجا باید هر مافوقی را که می بینی در مدح اش چه شعرها بسرایی ،متاسفانه ما مردگان این دیار استعدادمان را همره با ورود به این عالم از دست داده ایم وگرنه هرکدام برای خود سعدی و سنایی و رودکی می شدیم.

شهر جدید من تجسم مجازی عالم برزخ است; تو در جهانی که بین مرگ وزندگی معلق هستی نفس می کشی، از خانواده ،دوستان ،شهر واطراف ات بی خبری وهمچنان پشت سرهم داری نفس ات را حرام می کنی .اینجا همه چیز حلال وحرام با تزویر و ریا ، با دروغ و اسکناس به حلال حلال تبدیل می شوند.

اینجا شاید اردوگاه کار اجباری کشور من باشد. اینجا اردوگاه مردگان متحرک دیار من است، پس به  شهر مردگان خوش آمدم./

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:33  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

کاش می توانستم برای لحظاتی از دیگران خالی شوم ،صداها را نشنوم وبه نجواها واکنشی نشان ندهم ، تنها به خود بیندیشم و به آرزوهایی که دیگرتصاویرشان سخت تر از هر روز درخاطراتم تداعی می شوند،کاش می توانستم به جای کسانی باشم که دیگر سالهاست  نیستند ، به آنچه که دیگر نمی خواهم باشم،به جای تمامی خاطراتی که می خواستم نباشند!

کاش می توانستم به دیگری فکر کنم که احتمالا یا من  ،یا او ویا هر دو دچار دیگر فراموشی شده ایم ! کاش می توانستم به همان خیابان عشقی فکر کنم که دیرگاهی طولانی ست که هیچ رهگذ ری  از آن عبور نکرده است.

کاش می توانستم به همان مسجد قدیمی بروم که ندای الله واکبر بانگ های رو به قبله ی دل به عربده ی ظلم و زور بدل شده است.کا ش می توانستم به لحظات مستی دوران دبیرستان با همان رفیق قدیمی برگردم که تمام هم وغم  ما به دست آوردن معشوقه ای بود که ما را تنها گذاشت.

کاش به کودکی هایی برمی گشتم که می خواستم زودتر بزرگ شوم ولذت مرد بودن ، عاشق بودن ودرد ورنج وعصبانی شدن را با تمام وجودم حس کنم وحال از آن تصمیم کودکانه ام اندوهگین وپشیمانم.

کاش می توانستم به لحظاتی برگردم که به خاطر ندانستن کم حرف بودم نه به خاطر رنج از دانستنی هایی که نمی توانی به زبان برانیش !

کاش جسارت سلامی دوباره وتکرار دوست داشتن با عزیزان ازیاد رفته مان را داشتیم! 

کاش می توانستم باز دستان کوچکم را در دستان بزرگ پدرم بگذارم و یا در پیاده روها به دنبالش می دویدم و او را با همان احساس کودکانه ام دوست می داشتم !

کاش می توانستم به آن دوران برگردم  که درسهایم را ظهرها به این خاطر می خواندم وشاگرد زرنگ بودم که غروب شود تا در سر همان کوچه ی قدیمی معشوقه ی فراموش شده ام راببینم!

کاش می توانستم باز لحظات خالی زندگیم را با خیال پردازی به همان آینده ی خیالی پرکنم نه با دردها ورنج هایی که در آن همه ی لحظات زیبایم در زیر واقعیت هایی پر درد مدفون می شوند ! کاش باز می توانستم به کوه ها برگردم ، به آنجایی که احساس می کنم به آنجا تعلق دارم ،به "شاهو" به "پالنگان" به همان دره های فراموش شده ی کوردستان  وبه قول کریشنا مورتی قوه ی لمس انسان بودن واحساس های جاودانگی نوجوانی را به قلب بی حس ام باز می گرداندم. 

کاش همچون گذ شته با یاد کسی خفته وبا بیداری ، همان کس رادرنقش سقف خانه مان باز می دیدم. به هر آنکس که می دیدیم لبخندی پرز التهاب می بخشیدیم.با دیدن اش  جانماز خانه مان را می بوسیدم وبا یاد تمام آن خاطرات دلگشا ، می خندیدم ،می خندیدم ،می خندیدم !

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:42  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

1- )" نامه ی عاشقانه از عاشقی سینه چاک "

دوستت دارم !

چون نمی توانم شدت تیک تیک ساعتت را تخمین بزنم

چون نمی دانم صبح ها سرِ کار یا هرجای دیگری که می روی

کفش های ورزشی می پوشی یا شِبرو

نمی دانم روزی چند وعده غذا می خوری

و توی قهوه ات شیر می ریزی، یا سَم) و اصلاً قهوه می خوری؟)

چون نمی دانم توی سینه ات زخم چند چاقوی لعنتی ست

و حالا روی تختِ کدام بیمارستان مرده ای یا متولد شده ای !

چون نمی شناسمت ، اصلاً ندیده امت (یا دیده امت و به جا نیاورده مت)

دوستت دارم به دلیل خیلی از چیزهای دیگر

که ضرورتی برای گفتن شان نمی بینم !

نه... ضروری نیست، هیچ چیز ضروری نیست

ضروری نیست بگویم: دیروقت است، فردا صبح زود کلاس دارم

ضروری نیست بگویم: دوستت دارم

ضروری نیست بگویم: ضروری نیست

ها؟...  نه، چیزیم  نیست

فقط خسته ام کمی

باید بگیرم بخوابم

حالا تو هم مثل همیشه لطف کن و به خوابم نیا؛

عاشقت هستم به خدا !!"

 

2-) " توyou "

صدایت را نمی شنوم،

اما چند سایه ی سبک

با انرژی کودکانه ای

از این سو به آن سوی اتاق می پرند

که

خیلی ها می گویند: توئی!

حالم که بهتر شد

به سایه ها خواهم گفت که من تو را می شناخته ام !

و خوب می دانسته ام تو کی هستی !

آن ها از این که صدایم را نمی شنوند

بلند

بلند

می خندند؟!

من هم

می خندم

و فکر می کنم آ نها خوب می دانسته اند

که من هنوز نمی دانم تو کی هستی!

 

3-) "بیرون سرد است، بفرمایید: ضدِیخ!!"

من در کشوری زندگی می کنم

که همیشه ی خدا سرد است

و صبح ها به جای چای و قهوه، باید ضد یخ نوشید،

اما در آن جا مکان گرمی هم هست

مکانی برای لم دادن،

تکثیر معانی داغ

و نوازشِ روح.

و آن مکان هرجایی می تواند باشد

هر جایی

بیرون از شعرِ من !!

 

4-)  " یاد هیچ کس "

شب ها گاهی از یاد تو خوابم نمی گیرد

و شب ها گاهی به یاد تو می خوابم

در این میان لحظاتی هست که بیدار می مانم

لحظاتی

که در یاد هیچ کس می خوابم.

 

5-) "بعدِ اون روز، بعدِ رفتنِت"

بعدِ اون روز، بعدِ رفتنِت

پنجره های اتاق خوابمو وا کرد م

اجازه داد م

یه تعدادگنجیشک و دوسه قناری و چن تاکفتر بیان تو

که دیدم یه سگ و هفت تا گربه و پنج شیش تا سموراَم ریختن تو

بعد، د ه بیست تا شیر و پلنگ و چل تا مار و یه ردیف خرچسونک

دنبالشون

خلاصه نمی دونی چه باغ وحشی شد

ولی هنوز نفهمیدم که چرا عکست رو تاقچه بازم فکر می کرد

که این اتاق

واسه خواب دید نای ما دوتا کوچیکه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:2  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

پدرم مرا در چهل سالگی آرزو کرده بود

ودعای مادرم در سی سالگی شروع شد !

من اما ،

با فاصله ی پنج سال  از خواهش آنان زاده شدم.

ودوتایی شکر گفتند !

 

پدرم چشمانم را آبی خواسته بود

ومادرم سیاه

وخدا قهوه ای داد

وآنان شکر گفتند.

 

زن همسایه آرزو کرده بود

مادرخوانده  ام شود،

ومادرم بیشتر از اینکه برای ما وقت بگذارد

بیشتر وقتش را

با گاو وگوسفند ومرغان خانگی می گذراند

ومن آغوش خواهربزرگم را خوب به یاد دارم.

 

عمویم یک بار گفته بود :

" دخترم را به تو خواهم داد "

وآیتی نو بر سرنوشتم رقم خورد

وعموزاده  ام از آن پس از دیدن من شرمگین می شد.

 

راستی چرا از او سوال نکردم :چرا ؟

 

روزهایمان چه عجولانه گدشتند :

 

پدرم در بیست وهفت سالگی ام درگذشت

ومن  این بارمادرم را تنها گذاشتم

تا بیشتر با گاو وگوسفندها باشد

وزن همسایه مان

که آرزویش بر دل مانده بود

تمام عمرش را در راه مرقد گذراند !

 

وخواهرم پس از سیزده سال

2 پسر زایید

ومن به دامادم گفتم :

نکند او را دست کم بگیرد !

 

ودختر عمویم ،

راستی از تو چه پنهان محبوب من :

دختر عمویم دلگیر است

چرا که من تو را آیتی کردم برای زندگی !

رنگ چشمانم ، اما

عینا خودش :

قهوه ای ، قهوه ای

مثل اینکه همیشه

آنجا بوده ای

چون مردمک !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:32  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

 

میشل فوکو یکی از بزرگترین فیلسوف های عصر حاضردر کتاب مراقبت وتنبیه به مفهومی به نام جامعه ی انضباطی می پردازد.جامعه ای که همه ی نهادها ودستگاه هایش  در راستای منضبط کردن انسان در چهارچوبهای مشخصی تحت عنوان قانون فعالیت دارند.

فوکو اینگونه  جامعه ی انضباطی را تشریح می کند :در جامعه ی انضباطی بورژوازی ، سلطه ی اجتماعی اش را از طریق شبکه ای از آرایه ها یا دستگاه هایی اعمال می کند که آداب  ،عادات ونرم هایش را تحت هر شرایطی می خواهدبازتولید ورفتارهای اجتماعی را تحت تاثیر این نرم ها تنظیم کند.

تحقق جامعه ی انضباطی وتضمین اطاعت افراد در آن ،از طریق نهادهای اجتماعی همچون مدرسه ،دانشگاه ،کارخانه ،آسایشگاه ،زندان ونهادهای مشابه اش امکان پذیر می شوند.فوکو ظهور جامعه ی انضباطی را بسیار باریک بینانه توصیف می کند.فوکو معتقد است که در جوامع انضباطی  ،سازماندهی ومدیریت کردن از طریق فضای گسترده ی تحریم ها میسر است.شخص در جامعه ی انضباطی مدام از فضایی بسته به فضای بسته ی دیگری گذر میکند.تنها وجه تمایز این محیط های بسته قوانین نهادینه شده ی آنهاست.فوکو ابتدا از خانواده شروع میکند ،آنجایی که تربیت ،عادات واگر به اصطلاح روانکاوی بگوییم ،قوانین پدر تا بدانجا به افراد دیکته می شود که فرزند تبدیل به ابزاری برای پذیرش  قوانین پدر میشود.مدرسه دومین نهاد جامعه ی انضباطی ست که دیگر خانه نیست اما باز قوانین خاص خود را برای سازماندهی افراد دارد.سپس کارخانه ها برای خرید وبه استثمار در آوردن نیروی کار کارگر تا غایتی که فوکو سناریوش را از امر نمادین به امر واقعی تبدیل میکند. زندان !  زندان محیط حریم بندی شده ای ست که برای منضبط کردن افرادی استفاده میشوند که یکی از قوانین نهادها را نفی خواهند کرد. زندان نمادی بارز وواقعی از تمثیل فوکو ست. اما همانطور که فوکو پیش بینی میکند ،انضباط ها در قرن 20 دچار بحران میشوند ومکانیسم های جدیدی تدریجا شکل میگیرند. جوامع انضباطی همان جوامعی ست که ما در آن نبودیم ونمی توانیم در آن باشیم. جامعه ی کنترلی سنتز دیالکتیکی کشمکش جامعه ی انضباطی ست.برخلاف جامعه ی انضباطی ،سازوکارهای سلطه در جوامع کنترلی بسیار دمکراتیک تر ودرخود تر است.در جامعه ی کنترلی ، مکانیسم های این جامعه در ذهن وروان شهروندان نهادینه میشوند.ساختار کنترلی را فوکو در منتها الیه مدرنیته ودر پسا مدرنیته جاسازی میکند.

در نظام کنترلی قرار است که تمام اجزا همواره در حالت روانی متعادل باشند.اگر از کارخانه آغاز کنیم ،در جامعه ی انضباطی ، اصل حاکم همانطور که آدام اسمیت بیان میکند : "پایین ترین سطح دستمزد  وبالاترین حد ممکن برای تولید توسط کارگران است" اما در نظام کنترلی طبقه ی کارگر همان سیطره ی  اصول سلطه را در زندگی خود خواهد داشت اما تصاویر رنگارنگ ابزا رها ورسانه های تحت  مدیریت سرمایه داری چیز دیگری را به نمایش میگذارد.(به مقایسه ی فیلم های کمپانی های هالیوود وبالییود وشبکه های فایشن و سریال های تلویزیونی با زندگی عادی مردم مراجعه شود).

در نظام کنترلی  ، شرکت ها جانشین کارخانه ها می شوند.شرکت به طرزی عمیق تر ،نظام تعدیل حقوق افراد را در موقعیت ناپایداری نگه می دارد واین ناپایداری( اخراج های وسیع ،کاهش دستمزد و...) را به دیگری بزرگ (بازار ،رقبا ،مشتریان و ...) مربوط میداند واینچنین موقعیت های ناپایدار رابه عنوان بخشی از زندگی کاری افرا د تعبیه میکند.

در جوامع انضباطی فرد اهمیشه از اول آغاز میکند: از مدرسه به سربازخانه ، از سربازخانه به کارخانه واز ... . در جوامع انضباطی  هر آغازی پایانی نیز خواهد داشت اما در جامعه ی کنترلی آغاز وفرجامی وجود نخواهد داشت.در جامعه ی کنترلی ، کنترل همیشه ودر همه حال وجود خواهد داشت.در جوامع انضباطی همه چیز به صورت عدد وامضایی ست که به موقعیت توده در میان خودش دلالت میکند اما در جوامع کنترلی این امضا واعداد نیستند که اهمیت دارد ، اینجا مهم کد است ،کد یک رمز عبور یا اگر بهتر بگوییم یک رمز نظارتی ست. بارزترین تمایز این 2 جامعه به نوع پول وماهیت مبادله ای آن اشاره دارد. انضباط در اقتصاد به پول ضرب شده ای اشاره دارد که طلا ،معیار قابل شمارش آن به حساب می آید ،در حالی که کنترل به نرخهای شناور ارزی ومبادذه ی مجازی اشاره دارد.

سرمایه داری از قزن 19 و20 تا به امروز تکامل تکنولوژیک یا اگر بهتر بگوییم ،جهشی تکنولوژیک را داشته است.سرمایه داری قرن 19 مبتنی بر تمرکزبرتولید ومالکیت بود.سرمایه داری،کارخانه را به فضای حریم بندی شده ای تبدیل کرده بودکه حول تولید ومالکیت چرخش داشت.سرمایه دارمالک ابزار تولید بود وروز به روز هم مالک فضاهای دیگری هم می شد( خانه ،خانواده ،کارخانه های دیگر  وزندگی ومعاش کارگران کارخانه اش).اما سرمایه داری جامعه ی کنترلی  دیگر به تولید نمی پردازد.سرمایه داری جامعه ی کنترلی (کشورهای پیشرفته) تولید را به آخرین جوامع انضباطی (جهان سوم)تبعید کرده  است وخود به مبادله ی سهام وارز می  پردازد.این دیگر سرمایه داری تولید نیست ،سرمایه داری محصولی ست که قابلیت فروش وداد وستد دارد. خانواده ،مدرسه ، ارتش وکارخانه دیگر فضاها یا محیط های متمایزی نیستند که در جهت منافع یک مالک (چه دولت وچه شخص)بپردازند.آنها پیکره هایی رمزگذاری شده اند که متعلق به شرکتی ودر دست سهامداران است.

عملکرد بازار این بار نتیجه اش کنترلی اجتماعی می شود که با روحی مجازی ، سایه ی سلطه اش را به روی ما بسیط تر میکند.انسان در جامعه ی کنترلی ، نه محصور بلکه مقروض ابدی ست.سرمایه داری به طور همیشگی ، منجر به تداوم فقر شدید  انسانها شده است، بسیاری به دلیل قرض و وام و ... وتعداد بیشماری هم از طریق کنترلی که با فرسایش مرزها در ارتباط اند.این دنیای سایبر وکامپیوتری ست  که موقعیت وجایگاه هر شخص را به صورت "مجاز می باشد"یا "نمی باشد" ردیابی کردهوبه تعدیل جهانشمولی صحه می گذارد/.

قلاده ی الکترونیکی  بر آن است که بورژوازی را عینیت علمی زندگانی مردم معرفی کند.نظامی را تعریف کند که به قول ژیل دلوز متفکر معاصر "نظام زندان است".در خانه ،محکوم شدن به در خانه ماندن وفرسایش رفتن وکارکردن وخوردن وخوابیدن وکار کردن.

در نظام مدرسه : اشکال مستمر کنترل وتغییر در مدارسی که به آموزش دایمی مشغول اند ،حذف تمام تحقیقات آکادمیک وعینی و وارد ساختن "شرکت" در همه ی سطوح تعلیم وتربیت.

در نظام بیمارستان : پزشکی جدید ی که به دکتر و مریضی نیاز ندارد.انگار برای سلطه بر اذهان انسانها باید حضورشان را حذف کرد و در نظام شرکت : شیوه های نوین نقل وانتقال پول ، سود وانسانهایی که دیگر به شکل انضباطی محور نیستند. در نظام کنترلی ،انسانها برای همیشه باید صورت حسابی را بچردازند که از آن خودشان نیست ،آنها مقروض ابدی این نظام اند.در این نظام انسانها هر چه بیشتر سرگردان می شوند  اما در فضایی به مساحت4*3 .

در این نظام انسان ندانسته یاد میگیرد که به همه چیز وهمه  کس سروسامان دهد به جز زندگی .در این نظام ها انسان ها کار می کنند وبابت نیروی کارشان دستمزد دریافت میکنند اما نه برای رفاه ، نه برای زندگی بهتر،برای پس دادن قرض و وامها برای امرار معاش وجای دادن دستمزدهای نپرداخته ی توده در جیب صاحبان زندگی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:32  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

اگر کودک مادر را نگاید ، به ناچار باید پدر بزاید.سرآغاز وفرجام پدر بودن مصرف نکردن است.

پدر _وضع موجود تکرار طرد ابژه ی مصرف _مادر ،قربانی گری امیال خویش است.کژاندیشی عامیانه ای که بورژوازی آنرا قناعت می خواند.

ادیپ مصرف وادیپ میل هر دو ناشی از اینهمانی سرکوب میل به مصرف کالا _ مادر است.میل به مثابه ی کالا ،درست زمانی که می خواهد مصرف شود سرکوب می شود.ما بیشتر از اینکه مصرف کنیم به تخریب خو می گیریم.عادت به اختگی همان عادت به وضع موجود است. میل به مصرف میل _کالا درست در بزنگاه پدر سرکوب می شود.آری پدر در لحظه ی مصرف فرا می رسد. 

جامعه ی طبقاتی با وارونگی تصاویر رنگارنگ وغیرواقعی اش ، اخته شدن کودک توده را می خواهد چنان توجیه می کند که تسلط مادر _کالا  توسط پدر _بورژواری ، مادری دیگرگونه را سالهای بعد به کودک هدیه کند،درست آنزمان که کودک مادر را ضمنی فراموش کرده است.

جامعه ی طبقاتی به کودک اخته شده هدیه ای می دهد چرا که هیولی مادر برای تکرار سلطه به پدر نیازمند است.کودک قربانی جامعه ی طبقاتی ست. کودک _ میل اخته شده  به پدر_سلطه ، بدل می شود چرا که مادر_مصرف را نگاییده است.

فاصله ی اخته شدن تا بازتولید پدر _وضع موجود 1 چیز را رسمیت می بخشد: پدر وقوانین نانوشته اش.پدر بودن تنها وظیفه ایست برای بازیابی قدرت و گردش این قدرت، وظیفه ای که تنها در قانون واقعیت تعریف شده اش شکل می پذیرد.

پدر به مثابه ی قانون نانوشته ، این بار قانونش را نهادینه می کند : پدر - میل - اختگی –ادیپ-طرد کودک وباز پدر وپدرو پدر .

واقعیت موجود ،اقتدار پدر است وحقیقت غایت ،کشتن پدر!!!!

مارکس با بازشناسی سرکوب ابژه ی مصرف وپنهان کردن سرمایه _ میل از پدر به پدر خواهد رسید وبه طرزی اسطوره ای مرگ پدر را در تخاصم پدران پیش بینی می کند.

مارکس به تعبیر فروید : " پسر بودن غایت اش پدر بودن است ، پدر بودن غایت اش سلطه گری " .

باز تکرار می کنم :  

واقعیت موجود اقتدار _ بورژوازی ست وحقیقت غایت کشتن پدر _ بورژوازی!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:34  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

افراد  ، آنگاه که می خواهند با شخصی رابطه ای عاطفی یا عشقی برقرار کنند واو را جذب خود کنند ، او را به یک بازی وامی دارند ، بازی تحریک احساسات ،بازی جلب توجه ، یک بازی دوست داشتنی ،بازی که شیفتگی ودوست داشتن را در شخص ایجاد کند.من این را بازی ورود می نامم.

ودقیقا زمانی که می خواهند از وی جدا شوند ،وی را در بازی دیگری دخیل می کنند ،بازی افسوس وار جدایی ،بازی تحریک دیگری به عصبی شدن و وادارکردن وی به انجام حرکتی برای ارضای تمایلات درونی وسرکوب وجدان پس از جدا شدن.من این را بازی جدا شدن می نامم.

بازی ورود انتخابی ست اما بازی جدایی اجباری ست ،بازی جدایی همچون گیر کردن در یک باتلاق است ،هرچه بیشتر دست وپا می زنیم ،بیشتر فرو خواهیم رفت./

سعی نکنیم که ناخواسته وندانسته به این 2 بازی تن در دهیم ،چرا که این 2 بازی را همیشه می بازیم.به تجربه برایم ثابت شده است که در این باتلاق باید کمتر دست وپا زد، تجویز من سکوت وبی تحرکی در برابر ابزارکیف وارضای دیگری قرار گرفتن است.

سکوت به مثابه ی ابزاری مناسب برای واداشتن دیگری به فکر کردن وجای گرفتن در جایگاه قضاوت است.سکوت فرجه ای ست که ما به دیگری می دهیم تا دوست داشتن ونداشتن ،خواستن ونخواستن اش را به ما ثابت کند.این را من بازی تدافعی سکوت می نامم.بازی مقاومت در برابر حملات هیستریک وپراکنده وممتد دیگری. شما با بازی تدافعی سکوتتان دیگری را به فکر ،خلسه وبازگشت به درون ارجاع می دهید تا به درک درستی از خود ،سوژه ونوع خواسته ومطالباتش در روابط نائل آید.

همان رخداد مسیحایی ،همان فرصتی که ما باید به او وخودمان برای اثبات ودرکی درست بدهیم واین ماییم که دانسته وخواسته دستش را گرفته ایم ،این ماییم که به یاری شتافته ایم.این ماییم که به هر دویمان کمک کرده ایم.

شخص در بازی جدایی ، بازی روان پریشانه وسردر گمی را طراحی می کند تا شما را برای تحریک ورفتاری نامناسب آماده می کند تا در لحظه ی آخر ضربه ی نهایی را به شما وارد کرده وآنگاه همواره به خاطر کاری که کرده اید  شما را در ناخودآگاهش محکوم می کند و نمی بخشد،چقدر ساده ،به اندازه ی آب خوردن لازم است تا شما بازی را ببازید.این جدایی بی دلیل روی دیگر دوست داشتن بی دلیل است.دوست داشتنی که نه بنا به ماهیت درونی ونیازی روانی وجسمانی بلکه برای فرار از دنیای تنهاییهایمان به ما تحمیل می شود.

در این وضعیت نباید با احساسات مقطعی این فرصت را از شخص مخاطبتان بگیرید ، باید هر دو بیشتر بیندیشید ،باید هر دو به نوعی خود آگاهی برسید.خودآگاهی را من این چنین تعریف می کنم :

خود آگاهی همان نحوه ی واکنش به میل ماست ، خود آگاهی هویت یابی خواهش های ناموجود یا گم گشته ی وجودیمان است.ما در زندگی چیزی را می خواهیم که در واقع هیچ میلی بدان نداریم ، آری میل واقعی را باید به جایگاه اصلی بازگرداند ،اگر مخاطب عاطفی تان بازگشت ،همان رخداد مسیحایی زندگانی به انجام می رسد وما هر دویمان به خود آگاهی خواهیم رسید،خود آگاهی راه برون رفت از یک بن بست ذهنی وایجادراهی بی پایان وافقی ناخاموش .بازگشت به درون دیگری بزرگ ودرک پدیده ای تراژیک  به نام عشق در درونمان ، از میل به دیگری در عین تمام فشارهای روزمرگی . در اینجا او ماهیت وجودی شما را دریافته است وتا ابد از آن هم خواهید بود.

واگر بازنگشت ،از اول شما مال هم نبوده اید ،شما هر دو چیزی را طلب می کردید که میلی به آن نداشته اید

پس

زور بی خود نزنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 17:14  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

نامه ی یک پسر بچه ی سیاه پوست به همکلاس دختر سفیدپوستش که به او توهینی نژادپرستانه می کند !!

 

وقتی به دنیا آمدم ، سیاه بودم

وقتی بزرگتر شدم ، باز هم سیاه بودم

وقتی جلو آفتاب میرم ، باز هم سیاهم

وقتی میترسم ،هم سیاهم

وقتی سردمه سیاهم

وقتی مریضم باز هم سیاهم

وقتی هم که بمیرم ، باز سیاه خواهم بود !

 

تو ای دوست سفید من !

وقتی به دنیا آمدی ، صورتی بودی

وقتی بزرگتر شدی ، سفید شدی

وقتی جلو آفتاب میری ، قرمز میشی

وقتی میترسی ، زرد میشی

وقتی مریضی ، سبز میشی

وقتی هم که بمیری خاکستری میشی !

وتو

 

به من میگی رنگین پوست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:43  توسط فرزاد کمانگر  | 

 

برخورد هواپیماها با مرکز تجارت جهانی در 11 سپتامبر حد اعلای فیلمی اکشن بود ، علاقه ای که هنر قرن بیستم به بازسازی امر واقعی در ساختاری رسانه ای ، مجازی وهمه بین دارد.

خود تروریست ها هم این انتحار را نه به خاطر ایجاد خسارت مالی بلکه به خاطر جلوه ی تماشایی وخیره کننده ی آن انجام دادند واینجا تازه پروسه ای از هنر ترکیبی رسانه ای آغاز می شود.تصاویر هواپیمایی که در 11 سپتامبر به یکی از برج های دوقلو ی آمریکا می خورد،نگاه خیره کننده ی رسانه ها وباتبع بینندگانشان را به خود معطوف یا بهتر بگویم میخکوب میکند،همه ی ما وادار به تماشای تئاتری مضحک می شویم.این تصاویر چنان بارها وبارها تکرار می شوند که خشنودی مرموزی از دیدن آن به ما دست می دهد.

بازسازی مجازی واقعیت انتقام از ابرقدرت های سرمایه داری حافظ نظم نوین جهانی از سلطه ، استثمار وسرکوب روزانه ی مردم دنیا. اینجاست که تصویر های مجازی زمخت وخشن بر روی تصویر تلویزیون یکباره همچون کابوسی وارد صحنه ی سیاسی و زندگی توده می شوند و واقعیت مجازی به امر واقعی زندگی مردم تبدیل می شود.

سوالاتی که بعد از دیدن چند ین باره ی این صحنه ها و رخدادهای بعدی به ما دست می دهد ،این است که چراتروریسم به شکل انتحار آغاز می شود؟ اصلا  علت اصلی بروزتروریسم چه بوده وهست ؟ مفاهیمی چون نبرد رودر رو وغیرت ملی و . . . چرا در حال احتظاظ اند ؟ تروریسم این امر جهان گیر وخطرناک در دنیا  می خواهد به کجا بینجامد؟ و چه رابطه ی میان جهانی شدن ،جنگ وتروریسم مشاهده خواهیم کرد؟

ترور درلغت انگلیسی اش به معنای رعب و وحشت است و در اصطلاح سیاسی اش به تعارض ونبردی نابرابرومستاصل ونه از روبرو به منظور حذف پدیده یا انسانی گفته می شود.

در کشتن از پشت ، سوژه ( ترور کننده) هیچ جایگاه وحق کلامی برای خود قائل نمی بیند یا بهتر بگویم به او هیچ حق کلام وبیانی داده نمی شود . سوژه در کلیت گفتمان جامعه (وحدت قدرت وزبان) هیچ منزلتی ندارد.

فرهنگ انسان کشی عمدتا محصول خرده فرهنگ هایی ست که گفتمان مسلط وابژه ی مسلط گفتمان هیچ نوع حیاتی را برای او قائل نمی بیند ودقیقا ترور محصول همین محدودیت جهانی گفتمان وکارکرد گفتمان می باشد.نظم جهانی گفتمان با تعریف خود به مثابه ی ابژه ی قدرت  خواهان نوعی همگونی ویکسان نمودن است تا با حل فرهنگ های جزیی ، فرهنگی انضمامی را تعریف کرده ومنطقی سلطه گر جهانی والبته مجازی را طراحی کند. از این رو خرده فرهنگ ها که دچار نوعی روان پریشی شده ونمی توانند برای خود راهی برای رهایی یابند ، ذات وجودی خود را در نبود می یابد ودست به هر اقدامی برای بود واحیای دوباره ی خود می زنند.

نظم نوین جهانی با طراحی حصارهای تودرتو ،تنها امکان رهایی را در نابودی قرار می دهد واز اینجاست که فرهنگ مرگبار نابودی را در نومنال خرده فرهنگ ها قرار می دهد.خرده فرهنگ های مرده با مرگی ناباور ،سعی بر این دارند که مردن خود را با زندگی وانمود کنند ویا برای چند لحظه در جهان رسانه باور وپارادایم باورش احیا شوند ،آری تروریسم در معنای امروزیش همان دنده ی چپ ناتوان محدودیت جهانی بدون درزی ست که برای انتقام از دهان بند مصنوعی وایزوله اش دست به انفجار خواهد زد تا گوش رسانه ها را برای چند لحظه به صدای خود بیازارد.این زنده ی مرده که علی الظاهر زنده است اما در همین حین مرگ خود را حس می کند ،سعی دارد مرگ ناخواسته ی خود را که بسیار زود می پندارد با انتقام گرفتن از تمام پدیده های زنده بازسازی کند.تروریسم محصول فضای نا امن وبدون درز جامعه ی جهانی ست که در این فضا می توانند او را بهانه ای قرار دهند تا با طراحی وتغذیه ی به موقع، ارزش مازاد ابرقدرت های یکه تاز را در فروش کالاهایشان(همچون اسلحه وتسلیحات نظامی) به دنبال داشته باشد، نوعی دستاویز برای ساختن بازاربرای فروش بنجل هایشان در جهانی تحت تسلط  گفتمان وباتبع بازارخود .

این رشد ناموزون مبادلات وهدف قرار دادن ارزش مازاد برای ابر قدرت ها باید با نوعی دیگری به قول ژیژک لولو همراه باشد تا آنها بتوانند آن رشد ناموزون را با لشکرکشی های متداول وبا بهانه ی مبارزه با پدیده ای بازتولید کنند.همین تروریسم خود ساخته سرمایه داری را برای مدت های مدید بیمه خواهد کرد تا بازار فروش اسلحه وکالاهای نظامی شان حفظ وبسط پیدا کند.

اینجاست که تروریزم باید تقویت وتداوم یابد تا بازیگران عرصه ی نمایش اراده ی به مبادلات در برخورد مداوم منافع اقتصادی بتوانند از یکدیگر پیشی گرفته ودنیا را عرصه ی تاخت وتازهمه نوع جریانی به شرط تحت مدیریت بودنش تبدیل کنند.

بدین ترتیب تروریسم به تدریج پس از فروپاشی بلوک شرق وپس از یک دهه سرگردانی ابرقدرت ها درنبود دشمنی مجازی وموهوم به آلترناتیو مارکسیسم همان دشمن قسم خورده ی غرب تبدیل شد ومبارزه با این دشمن پنهانی ایدئولوژیک که منشا تمام شرهای اجتماعی را به او نسبت می دهند به اولویت اول غرب تبدیل می شود.

اما چیزی که امروزه پیداست در سیاست غرب وابژه های مسلط گفتمان وقدرت در دنیا ، پس از فروپاشی مارکسیسم شرقی دشمن ژوئیسانس و لذت ها وامور خیر؟دشمن غرب به تروریزم تبدیل می شود وآنها سیاست سلطه گری وکسب منافع سیاسی واقتصادی شان را باز  تحت مکانیسم دشمن موهوم ایدئولوژیک وخطرناک در دنیابازمی یابند .

اما امروزه جنگ بخش اکثریت  خواهان سلطه در ساحت مقدس قدرت ! علیه بخش اقلیت مرتد ، نبرد هیچ انسان انساندوست وصلح طلبی نیست ،نبردی ست برای از بین بردن سرکشی بخشی از نیروهای عاصی در درون همان ساحت آلوده وپاکسازی همان ساحت از عناصرخائن به گفتمان قدرت! گول نخوریم واجازه ندهیم تصاویررنگارنگ وپر زرق وبرق غرب با تجسد انواع لذت های توخالی فریبمان دهد. این جنگ ما نیست،ما انسانهای آزاد صلح طلب.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:52  توسط فرزاد کمانگر  |