|
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!!
|
|
|
|
||||
|
کاش می توانستم برای لحظاتی از دیگران خالی شوم ،صداها را نشنوم وبه نجواها واکنشی نشان ندهم ، تنها به خود بیندیشم و به آرزوهایی که دیگرتصاویرشان سخت تر از هر روز درخاطراتم تداعی می شوند،کاش می توانستم به جای کسانی باشم که دیگر سالهاست نیستند ، به آنچه که دیگر نمی خواهم باشم،به جای تمامی خاطراتی که می خواستم نباشند! کاش می توانستم به دیگری فکر کنم که احتمالا یا من ،یا او ویا هر دو دچار دیگر فراموشی شده ایم ! کاش می توانستم به همان خیابان عشقی فکر کنم که دیرگاهی طولانی ست که هیچ رهگذ ری از آن عبور نکرده است. کاش می توانستم به همان مسجد قدیمی بروم که ندای الله واکبر بانگ های رو به قبله ی دل به عربده ی ظلم و زور بدل شده است.کا ش می توانستم به لحظات مستی دوران دبیرستان با همان رفیق قدیمی برگردم که تمام هم وغم ما به دست آوردن معشوقه ای بود که ما را تنها گذاشت. کاش به کودکی هایی برمی گشتم که می خواستم زودتر بزرگ شوم ولذت مرد بودن ، عاشق بودن ودرد ورنج وعصبانی شدن را با تمام وجودم حس کنم وحال از آن تصمیم کودکانه ام اندوهگین وپشیمانم. کاش می توانستم به لحظاتی برگردم که به خاطر ندانستن کم حرف بودم نه به خاطر رنج از دانستنی هایی که نمی توانی به زبان برانیش ! کاش جسارت سلامی دوباره وتکرار دوست داشتن با عزیزان ازیاد رفته مان را داشتیم! کاش می توانستم باز دستان کوچکم را در دستان بزرگ پدرم بگذارم و یا در پیاده روها به دنبالش می دویدم و او را با همان احساس کودکانه ام دوست می داشتم ! کاش می توانستم به آن دوران برگردم که درسهایم را ظهرها به این خاطر می خواندم وشاگرد زرنگ بودم که غروب شود تا در سر همان کوچه ی قدیمی معشوقه ی فراموش شده ام راببینم! کاش می توانستم باز لحظات خالی زندگیم را با خیال پردازی به همان آینده ی خیالی پرکنم نه با دردها ورنج هایی که در آن همه ی لحظات زیبایم در زیر واقعیت هایی پر درد مدفون می شوند ! کاش باز می توانستم به کوه ها برگردم ، به آنجایی که احساس می کنم به آنجا تعلق دارم ،به "شاهو" به "پالنگان" به همان دره های فراموش شده ی کوردستان وبه قول کریشنا مورتی قوه ی لمس انسان بودن واحساس های جاودانگی نوجوانی را به قلب بی حس ام باز می گرداندم. کاش همچون گذ شته با یاد کسی خفته وبا بیداری ، همان کس رادرنقش سقف خانه مان باز می دیدم. به هر آنکس که می دیدیم لبخندی پرز التهاب می بخشیدیم.با دیدن اش جانماز خانه مان را می بوسیدم وبا یاد تمام آن خاطرات دلگشا ، می خندیدم ،می خندیدم ،می خندیدم !
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:42 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1- )" نامه ی عاشقانه از عاشقی سینه چاک " دوستت دارم ! چون نمی توانم شدت تیک تیک ساعتت را تخمین بزنم چون نمی دانم صبح ها سرِ کار یا هرجای دیگری که می روی کفش های ورزشی می پوشی یا شِبرو نمی دانم روزی چند وعده غذا می خوری و توی قهوه ات شیر می ریزی، یا سَم) و اصلاً قهوه می خوری؟) چون نمی دانم توی سینه ات زخم چند چاقوی لعنتی ست و حالا روی تختِ کدام بیمارستان مرده ای یا متولد شده ای ! چون نمی شناسمت ، اصلاً ندیده امت (یا دیده امت و به جا نیاورده مت) دوستت دارم به دلیل خیلی از چیزهای دیگر که ضرورتی برای گفتن شان نمی بینم ! نه... ضروری نیست، هیچ چیز ضروری نیست ضروری نیست بگویم: دیروقت است، فردا صبح زود کلاس دارم ضروری نیست بگویم: دوستت دارم ضروری نیست بگویم: ضروری نیست ها؟... نه، چیزیم نیست فقط خسته ام کمی باید بگیرم بخوابم حالا تو هم مثل همیشه لطف کن و به خوابم نیا؛ عاشقت هستم به خدا !!"
2-) " توyou " صدایت را نمی شنوم، اما چند سایه ی سبک با انرژی کودکانه ای از این سو به آن سوی اتاق می پرند که خیلی ها می گویند: توئی! حالم که بهتر شد به سایه ها خواهم گفت که من تو را می شناخته ام ! و خوب می دانسته ام تو کی هستی ! آن ها از این که صدایم را نمی شنوند بلند بلند می خندند؟! من هم می خندم و فکر می کنم آ نها خوب می دانسته اند که من هنوز نمی دانم تو کی هستی!
3-) "بیرون سرد است، بفرمایید: ضدِیخ!!" من در کشوری زندگی می کنم که همیشه ی خدا سرد است و صبح ها به جای چای و قهوه، باید ضد یخ نوشید، اما در آن جا مکان گرمی هم هست مکانی برای لم دادن، تکثیر معانی داغ و نوازشِ روح. و آن مکان هرجایی می تواند باشد هر جایی بیرون از شعرِ من !!
4-) " یاد هیچ کس " شب ها گاهی از یاد تو خوابم نمی گیرد و شب ها گاهی به یاد تو می خوابم در این میان لحظاتی هست که بیدار می مانم لحظاتی که در یاد هیچ کس می خوابم.
5-) "بعدِ اون روز، بعدِ رفتنِت" بعدِ اون روز، بعدِ رفتنِت پنجره های اتاق خوابمو وا کرد م اجازه داد م یه تعدادگنجیشک و دوسه قناری و چن تاکفتر بیان تو که دیدم یه سگ و هفت تا گربه و پنج شیش تا سموراَم ریختن تو بعد، د ه بیست تا شیر و پلنگ و چل تا مار و یه ردیف خرچسونک دنبالشون خلاصه نمی دونی چه باغ وحشی شد ولی هنوز نفهمیدم که چرا عکست رو تاقچه بازم فکر می کرد که این اتاق واسه خواب دید نای ما دوتا کوچیکه!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:2 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پدرم مرا در چهل سالگی آرزو کرده بود ودعای مادرم در سی سالگی شروع شد ! من اما ، با فاصله ی پنج سال از خواهش آنان زاده شدم. ودوتایی شکر گفتند !
پدرم چشمانم را آبی خواسته بود ومادرم سیاه وخدا قهوه ای داد وآنان شکر گفتند.
زن همسایه آرزو کرده بود مادرخوانده ام شود، ومادرم بیشتر از اینکه برای ما وقت بگذارد بیشتر وقتش را با گاو وگوسفند ومرغان خانگی می گذراند ومن آغوش خواهربزرگم را خوب به یاد دارم.
عمویم یک بار گفته بود : " دخترم را به تو خواهم داد " وآیتی نو بر سرنوشتم رقم خورد وعموزاده ام از آن پس از دیدن من شرمگین می شد.
راستی چرا از او سوال نکردم :چرا ؟
روزهایمان چه عجولانه گدشتند :
پدرم در بیست وهفت سالگی ام درگذشت ومن این بارمادرم را تنها گذاشتم تا بیشتر با گاو وگوسفندها باشد وزن همسایه مان که آرزویش بر دل مانده بود تمام عمرش را در راه مرقد گذراند !
وخواهرم پس از سیزده سال 2 پسر زایید ومن به دامادم گفتم : نکند او را دست کم بگیرد !
ودختر عمویم ، راستی از تو چه پنهان محبوب من : دختر عمویم دلگیر است چرا که من تو را آیتی کردم برای زندگی ! رنگ چشمانم ، اما عینا خودش : قهوه ای ، قهوه ای مثل اینکه همیشه آنجا بوده ای چون مردمک !
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:32 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
میشل فوکو یکی از بزرگترین فیلسوف های عصر حاضردر کتاب مراقبت وتنبیه به مفهومی به نام جامعه ی انضباطی می پردازد.جامعه ای که همه ی نهادها ودستگاه هایش در راستای منضبط کردن انسان در چهارچوبهای مشخصی تحت عنوان قانون فعالیت دارند. فوکو اینگونه جامعه ی انضباطی را تشریح می کند :در جامعه ی انضباطی بورژوازی ، سلطه ی اجتماعی اش را از طریق شبکه ای از آرایه ها یا دستگاه هایی اعمال می کند که آداب ،عادات ونرم هایش را تحت هر شرایطی می خواهدبازتولید ورفتارهای اجتماعی را تحت تاثیر این نرم ها تنظیم کند. تحقق جامعه ی انضباطی وتضمین اطاعت افراد در آن ،از طریق نهادهای اجتماعی همچون مدرسه ،دانشگاه ،کارخانه ،آسایشگاه ،زندان ونهادهای مشابه اش امکان پذیر می شوند.فوکو ظهور جامعه ی انضباطی را بسیار باریک بینانه توصیف می کند.فوکو معتقد است که در جوامع انضباطی ،سازماندهی ومدیریت کردن از طریق فضای گسترده ی تحریم ها میسر است.شخص در جامعه ی انضباطی مدام از فضایی بسته به فضای بسته ی دیگری گذر میکند.تنها وجه تمایز این محیط های بسته قوانین نهادینه شده ی آنهاست.فوکو ابتدا از خانواده شروع میکند ،آنجایی که تربیت ،عادات واگر به اصطلاح روانکاوی بگوییم ،قوانین پدر تا بدانجا به افراد دیکته می شود که فرزند تبدیل به ابزاری برای پذیرش قوانین پدر میشود.مدرسه دومین نهاد جامعه ی انضباطی ست که دیگر خانه نیست اما باز قوانین خاص خود را برای سازماندهی افراد دارد.سپس کارخانه ها برای خرید وبه استثمار در آوردن نیروی کار کارگر تا غایتی که فوکو سناریوش را از امر نمادین به امر واقعی تبدیل میکند. زندان ! زندان محیط حریم بندی شده ای ست که برای منضبط کردن افرادی استفاده میشوند که یکی از قوانین نهادها را نفی خواهند کرد. زندان نمادی بارز وواقعی از تمثیل فوکو ست. اما همانطور که فوکو پیش بینی میکند ،انضباط ها در قرن 20 دچار بحران میشوند ومکانیسم های جدیدی تدریجا شکل میگیرند. جوامع انضباطی همان جوامعی ست که ما در آن نبودیم ونمی توانیم در آن باشیم. جامعه ی کنترلی سنتز دیالکتیکی کشمکش جامعه ی انضباطی ست.برخلاف جامعه ی انضباطی ،سازوکارهای سلطه در جوامع کنترلی بسیار دمکراتیک تر ودرخود تر است.در جامعه ی کنترلی ، مکانیسم های این جامعه در ذهن وروان شهروندان نهادینه میشوند.ساختار کنترلی را فوکو در منتها الیه مدرنیته ودر پسا مدرنیته جاسازی میکند. در نظام کنترلی قرار است که تمام اجزا همواره در حالت روانی متعادل باشند.اگر از کارخانه آغاز کنیم ،در جامعه ی انضباطی ، اصل حاکم همانطور که آدام اسمیت بیان میکند : "پایین ترین سطح دستمزد وبالاترین حد ممکن برای تولید توسط کارگران است" اما در نظام کنترلی طبقه ی کارگر همان سیطره ی اصول سلطه را در زندگی خود خواهد داشت اما تصاویر رنگارنگ ابزا رها ورسانه های تحت مدیریت سرمایه داری چیز دیگری را به نمایش میگذارد.(به مقایسه ی فیلم های کمپانی های هالیوود وبالییود وشبکه های فایشن و سریال های تلویزیونی با زندگی عادی مردم مراجعه شود). در نظام کنترلی ، شرکت ها جانشین کارخانه ها می شوند.شرکت به طرزی عمیق تر ،نظام تعدیل حقوق افراد را در موقعیت ناپایداری نگه می دارد واین ناپایداری( اخراج های وسیع ،کاهش دستمزد و...) را به دیگری بزرگ (بازار ،رقبا ،مشتریان و ...) مربوط میداند واینچنین موقعیت های ناپایدار رابه عنوان بخشی از زندگی کاری افرا د تعبیه میکند. در جوامع انضباطی فرد اهمیشه از اول آغاز میکند: از مدرسه به سربازخانه ، از سربازخانه به کارخانه واز ... . در جوامع انضباطی هر آغازی پایانی نیز خواهد داشت اما در جامعه ی کنترلی آغاز وفرجامی وجود نخواهد داشت.در جامعه ی کنترلی ، کنترل همیشه ودر همه حال وجود خواهد داشت.در جوامع انضباطی همه چیز به صورت عدد وامضایی ست که به موقعیت توده در میان خودش دلالت میکند اما در جوامع کنترلی این امضا واعداد نیستند که اهمیت دارد ، اینجا مهم کد است ،کد یک رمز عبور یا اگر بهتر بگوییم یک رمز نظارتی ست. بارزترین تمایز این 2 جامعه به نوع پول وماهیت مبادله ای آن اشاره دارد. انضباط در اقتصاد به پول ضرب شده ای اشاره دارد که طلا ،معیار قابل شمارش آن به حساب می آید ،در حالی که کنترل به نرخهای شناور ارزی ومبادذه ی مجازی اشاره دارد. سرمایه داری از قزن 19 و20 تا به امروز تکامل تکنولوژیک یا اگر بهتر بگوییم ،جهشی تکنولوژیک را داشته است.سرمایه داری قرن 19 مبتنی بر تمرکزبرتولید ومالکیت بود.سرمایه داری،کارخانه را به فضای حریم بندی شده ای تبدیل کرده بودکه حول تولید ومالکیت چرخش داشت.سرمایه دارمالک ابزار تولید بود وروز به روز هم مالک فضاهای دیگری هم می شد( خانه ،خانواده ،کارخانه های دیگر وزندگی ومعاش کارگران کارخانه اش).اما سرمایه داری جامعه ی کنترلی دیگر به تولید نمی پردازد.سرمایه داری جامعه ی کنترلی (کشورهای پیشرفته) تولید را به آخرین جوامع انضباطی (جهان سوم)تبعید کرده است وخود به مبادله ی سهام وارز می پردازد.این دیگر سرمایه داری تولید نیست ،سرمایه داری محصولی ست که قابلیت فروش وداد وستد دارد. خانواده ،مدرسه ، ارتش وکارخانه دیگر فضاها یا محیط های متمایزی نیستند که در جهت منافع یک مالک (چه دولت وچه شخص)بپردازند.آنها پیکره هایی رمزگذاری شده اند که متعلق به شرکتی ودر دست سهامداران است. عملکرد بازار این بار نتیجه اش کنترلی اجتماعی می شود که با روحی مجازی ، سایه ی سلطه اش را به روی ما بسیط تر میکند.انسان در جامعه ی کنترلی ، نه محصور بلکه مقروض ابدی ست.سرمایه داری به طور همیشگی ، منجر به تداوم فقر شدید انسانها شده است، بسیاری به دلیل قرض و وام و ... وتعداد بیشماری هم از طریق کنترلی که با فرسایش مرزها در ارتباط اند.این دنیای سایبر وکامپیوتری ست که موقعیت وجایگاه هر شخص را به صورت "مجاز می باشد"یا "نمی باشد" ردیابی کردهوبه تعدیل جهانشمولی صحه می گذارد/. قلاده ی الکترونیکی بر آن است که بورژوازی را عینیت علمی زندگانی مردم معرفی کند.نظامی را تعریف کند که به قول ژیل دلوز متفکر معاصر "نظام زندان است".در خانه ،محکوم شدن به در خانه ماندن وفرسایش رفتن وکارکردن وخوردن وخوابیدن وکار کردن. در نظام مدرسه : اشکال مستمر کنترل وتغییر در مدارسی که به آموزش دایمی مشغول اند ،حذف تمام تحقیقات آکادمیک وعینی و وارد ساختن "شرکت" در همه ی سطوح تعلیم وتربیت. در نظام بیمارستان : پزشکی جدید ی که به دکتر و مریضی نیاز ندارد.انگار برای سلطه بر اذهان انسانها باید حضورشان را حذف کرد و در نظام شرکت : شیوه های نوین نقل وانتقال پول ، سود وانسانهایی که دیگر به شکل انضباطی محور نیستند. در نظام کنترلی ،انسانها برای همیشه باید صورت حسابی را بچردازند که از آن خودشان نیست ،آنها مقروض ابدی این نظام اند.در این نظام انسانها هر چه بیشتر سرگردان می شوند اما در فضایی به مساحت4*3 . در این نظام انسان ندانسته یاد میگیرد که به همه چیز وهمه کس سروسامان دهد به جز زندگی .در این نظام ها انسان ها کار می کنند وبابت نیروی کارشان دستمزد دریافت میکنند اما نه برای رفاه ، نه برای زندگی بهتر،برای پس دادن قرض و وامها برای امرار معاش وجای دادن دستمزدهای نپرداخته ی توده در جیب صاحبان زندگی.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:32 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگر کودک مادر را نگاید ، به ناچار باید پدر بزاید.سرآغاز وفرجام پدر بودن مصرف نکردن است. پدر _وضع موجود تکرار طرد ابژه ی مصرف _مادر ،قربانی گری امیال خویش است.کژاندیشی عامیانه ای که بورژوازی آنرا قناعت می خواند. ادیپ مصرف وادیپ میل هر دو ناشی از اینهمانی سرکوب میل به مصرف کالا _ مادر است.میل به مثابه ی کالا ،درست زمانی که می خواهد مصرف شود سرکوب می شود.ما بیشتر از اینکه مصرف کنیم به تخریب خو می گیریم.عادت به اختگی همان عادت به وضع موجود است. میل به مصرف میل _کالا درست در بزنگاه پدر سرکوب می شود.آری پدر در لحظه ی مصرف فرا می رسد. جامعه ی طبقاتی با وارونگی تصاویر رنگارنگ وغیرواقعی اش ، اخته شدن کودک توده را می خواهد چنان توجیه می کند که تسلط مادر _کالا توسط پدر _بورژواری ، مادری دیگرگونه را سالهای بعد به کودک هدیه کند،درست آنزمان که کودک مادر را ضمنی فراموش کرده است. جامعه ی طبقاتی به کودک اخته شده هدیه ای می دهد چرا که هیولی مادر برای تکرار سلطه به پدر نیازمند است.کودک قربانی جامعه ی طبقاتی ست. کودک _ میل اخته شده به پدر_سلطه ، بدل می شود چرا که مادر_مصرف را نگاییده است. فاصله ی اخته شدن تا بازتولید پدر _وضع موجود 1 چیز را رسمیت می بخشد: پدر وقوانین نانوشته اش.پدر بودن تنها وظیفه ایست برای بازیابی قدرت و گردش این قدرت، وظیفه ای که تنها در قانون واقعیت تعریف شده اش شکل می پذیرد. پدر به مثابه ی قانون نانوشته ، این بار قانونش را نهادینه می کند : پدر - میل - اختگی –ادیپ-طرد کودک وباز پدر وپدرو پدر . واقعیت موجود ،اقتدار پدر است وحقیقت غایت ،کشتن پدر!!!! مارکس با بازشناسی سرکوب ابژه ی مصرف وپنهان کردن سرمایه _ میل از پدر به پدر خواهد رسید وبه طرزی اسطوره ای مرگ پدر را در تخاصم پدران پیش بینی می کند. مارکس به تعبیر فروید : " پسر بودن غایت اش پدر بودن است ، پدر بودن غایت اش سلطه گری " . باز تکرار می کنم : واقعیت موجود اقتدار _ بورژوازی ست وحقیقت غایت کشتن پدر _ بورژوازی!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 0:34 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
افراد ، آنگاه که می خواهند با شخصی رابطه ای عاطفی یا عشقی برقرار کنند واو را جذب خود کنند ، او را به یک بازی وامی دارند ، بازی تحریک احساسات ،بازی جلب توجه ، یک بازی دوست داشتنی ،بازی که شیفتگی ودوست داشتن را در شخص ایجاد کند.من این را بازی ورود می نامم. ودقیقا زمانی که می خواهند از وی جدا شوند ،وی را در بازی دیگری دخیل می کنند ،بازی افسوس وار جدایی ،بازی تحریک دیگری به عصبی شدن و وادارکردن وی به انجام حرکتی برای ارضای تمایلات درونی وسرکوب وجدان پس از جدا شدن.من این را بازی جدا شدن می نامم. بازی ورود انتخابی ست اما بازی جدایی اجباری ست ،بازی جدایی همچون گیر کردن در یک باتلاق است ،هرچه بیشتر دست وپا می زنیم ،بیشتر فرو خواهیم رفت./ سعی نکنیم که ناخواسته وندانسته به این 2 بازی تن در دهیم ،چرا که این 2 بازی را همیشه می بازیم.به تجربه برایم ثابت شده است که در این باتلاق باید کمتر دست وپا زد، تجویز من سکوت وبی تحرکی در برابر ابزارکیف وارضای دیگری قرار گرفتن است. سکوت به مثابه ی ابزاری مناسب برای واداشتن دیگری به فکر کردن وجای گرفتن در جایگاه قضاوت است.سکوت فرجه ای ست که ما به دیگری می دهیم تا دوست داشتن ونداشتن ،خواستن ونخواستن اش را به ما ثابت کند.این را من بازی تدافعی سکوت می نامم.بازی مقاومت در برابر حملات هیستریک وپراکنده وممتد دیگری. شما با بازی تدافعی سکوتتان دیگری را به فکر ،خلسه وبازگشت به درون ارجاع می دهید تا به درک درستی از خود ،سوژه ونوع خواسته ومطالباتش در روابط نائل آید. همان رخداد مسیحایی ،همان فرصتی که ما باید به او وخودمان برای اثبات ودرکی درست بدهیم واین ماییم که دانسته وخواسته دستش را گرفته ایم ،این ماییم که به یاری شتافته ایم.این ماییم که به هر دویمان کمک کرده ایم. شخص در بازی جدایی ، بازی روان پریشانه وسردر گمی را طراحی می کند تا شما را برای تحریک ورفتاری نامناسب آماده می کند تا در لحظه ی آخر ضربه ی نهایی را به شما وارد کرده وآنگاه همواره به خاطر کاری که کرده اید شما را در ناخودآگاهش محکوم می کند و نمی بخشد،چقدر ساده ،به اندازه ی آب خوردن لازم است تا شما بازی را ببازید.این جدایی بی دلیل روی دیگر دوست داشتن بی دلیل است.دوست داشتنی که نه بنا به ماهیت درونی ونیازی روانی وجسمانی بلکه برای فرار از دنیای تنهاییهایمان به ما تحمیل می شود. در این وضعیت نباید با احساسات مقطعی این فرصت را از شخص مخاطبتان بگیرید ، باید هر دو بیشتر بیندیشید ،باید هر دو به نوعی خود آگاهی برسید.خودآگاهی را من این چنین تعریف می کنم : خود آگاهی همان نحوه ی واکنش به میل ماست ، خود آگاهی هویت یابی خواهش های ناموجود یا گم گشته ی وجودیمان است.ما در زندگی چیزی را می خواهیم که در واقع هیچ میلی بدان نداریم ، آری میل واقعی را باید به جایگاه اصلی بازگرداند ،اگر مخاطب عاطفی تان بازگشت ،همان رخداد مسیحایی زندگانی به انجام می رسد وما هر دویمان به خود آگاهی خواهیم رسید،خود آگاهی راه برون رفت از یک بن بست ذهنی وایجادراهی بی پایان وافقی ناخاموش .بازگشت به درون دیگری بزرگ ودرک پدیده ای تراژیک به نام عشق در درونمان ، از میل به دیگری در عین تمام فشارهای روزمرگی . در اینجا او ماهیت وجودی شما را دریافته است وتا ابد از آن هم خواهید بود. واگر بازنگشت ،از اول شما مال هم نبوده اید ،شما هر دو چیزی را طلب می کردید که میلی به آن نداشته اید پس زور بی خود نزنید.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 17:14 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نامه ی یک پسر بچه ی سیاه پوست به همکلاس دختر سفیدپوستش که به او توهینی نژادپرستانه می کند !!
وقتی به دنیا آمدم ، سیاه بودم وقتی بزرگتر شدم ، باز هم سیاه بودم وقتی جلو آفتاب میرم ، باز هم سیاهم وقتی میترسم ،هم سیاهم وقتی سردمه سیاهم وقتی مریضم باز هم سیاهم وقتی هم که بمیرم ، باز سیاه خواهم بود !
تو ای دوست سفید من ! وقتی به دنیا آمدی ، صورتی بودی وقتی بزرگتر شدی ، سفید شدی وقتی جلو آفتاب میری ، قرمز میشی وقتی میترسی ، زرد میشی وقتی مریضی ، سبز میشی وقتی هم که بمیری خاکستری میشی ! وتو
به من میگی رنگین پوست
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:43 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برخورد هواپیماها با مرکز تجارت جهانی در 11 سپتامبر حد اعلای فیلمی اکشن بود ، علاقه ای که هنر قرن بیستم به بازسازی امر واقعی در ساختاری رسانه ای ، مجازی وهمه بین دارد. خود تروریست ها هم این انتحار را نه به خاطر ایجاد خسارت مالی بلکه به خاطر جلوه ی تماشایی وخیره کننده ی آن انجام دادند واینجا تازه پروسه ای از هنر ترکیبی رسانه ای آغاز می شود.تصاویر هواپیمایی که در 11 سپتامبر به یکی از برج های دوقلو ی آمریکا می خورد،نگاه خیره کننده ی رسانه ها وباتبع بینندگانشان را به خود معطوف یا بهتر بگویم میخکوب میکند،همه ی ما وادار به تماشای تئاتری مضحک می شویم.این تصاویر چنان بارها وبارها تکرار می شوند که خشنودی مرموزی از دیدن آن به ما دست می دهد. بازسازی مجازی واقعیت انتقام از ابرقدرت های سرمایه داری حافظ نظم نوین جهانی از سلطه ، استثمار وسرکوب روزانه ی مردم دنیا. اینجاست که تصویر های مجازی زمخت وخشن بر روی تصویر تلویزیون یکباره همچون کابوسی وارد صحنه ی سیاسی و زندگی توده می شوند و واقعیت مجازی به امر واقعی زندگی مردم تبدیل می شود. سوالاتی که بعد از دیدن چند ین باره ی این صحنه ها و رخدادهای بعدی به ما دست می دهد ،این است که چراتروریسم به شکل انتحار آغاز می شود؟ اصلا علت اصلی بروزتروریسم چه بوده وهست ؟ مفاهیمی چون نبرد رودر رو وغیرت ملی و . . . چرا در حال احتظاظ اند ؟ تروریسم این امر جهان گیر وخطرناک در دنیا می خواهد به کجا بینجامد؟ و چه رابطه ی میان جهانی شدن ،جنگ وتروریسم مشاهده خواهیم کرد؟ ترور درلغت انگلیسی اش به معنای رعب و وحشت است و در اصطلاح سیاسی اش به تعارض ونبردی نابرابرومستاصل ونه از روبرو به منظور حذف پدیده یا انسانی گفته می شود. در کشتن از پشت ، سوژه ( ترور کننده) هیچ جایگاه وحق کلامی برای خود قائل نمی بیند یا بهتر بگویم به او هیچ حق کلام وبیانی داده نمی شود . سوژه در کلیت گفتمان جامعه (وحدت قدرت وزبان) هیچ منزلتی ندارد. فرهنگ انسان کشی عمدتا محصول خرده فرهنگ هایی ست که گفتمان مسلط وابژه ی مسلط گفتمان هیچ نوع حیاتی را برای او قائل نمی بیند ودقیقا ترور محصول همین محدودیت جهانی گفتمان وکارکرد گفتمان می باشد.نظم جهانی گفتمان با تعریف خود به مثابه ی ابژه ی قدرت خواهان نوعی همگونی ویکسان نمودن است تا با حل فرهنگ های جزیی ، فرهنگی انضمامی را تعریف کرده ومنطقی سلطه گر جهانی والبته مجازی را طراحی کند. از این رو خرده فرهنگ ها که دچار نوعی روان پریشی شده ونمی توانند برای خود راهی برای رهایی یابند ، ذات وجودی خود را در نبود می یابد ودست به هر اقدامی برای بود واحیای دوباره ی خود می زنند. نظم نوین جهانی با طراحی حصارهای تودرتو ،تنها امکان رهایی را در نابودی قرار می دهد واز اینجاست که فرهنگ مرگبار نابودی را در نومنال خرده فرهنگ ها قرار می دهد.خرده فرهنگ های مرده با مرگی ناباور ،سعی بر این دارند که مردن خود را با زندگی وانمود کنند ویا برای چند لحظه در جهان رسانه باور وپارادایم باورش احیا شوند ،آری تروریسم در معنای امروزیش همان دنده ی چپ ناتوان محدودیت جهانی بدون درزی ست که برای انتقام از دهان بند مصنوعی وایزوله اش دست به انفجار خواهد زد تا گوش رسانه ها را برای چند لحظه به صدای خود بیازارد.این زنده ی مرده که علی الظاهر زنده است اما در همین حین مرگ خود را حس می کند ،سعی دارد مرگ ناخواسته ی خود را که بسیار زود می پندارد با انتقام گرفتن از تمام پدیده های زنده بازسازی کند.تروریسم محصول فضای نا امن وبدون درز جامعه ی جهانی ست که در این فضا می توانند او را بهانه ای قرار دهند تا با طراحی وتغذیه ی به موقع، ارزش مازاد ابرقدرت های یکه تاز را در فروش کالاهایشان(همچون اسلحه وتسلیحات نظامی) به دنبال داشته باشد، نوعی دستاویز برای ساختن بازاربرای فروش بنجل هایشان در جهانی تحت تسلط گفتمان وباتبع بازارخود . این رشد ناموزون مبادلات وهدف قرار دادن ارزش مازاد برای ابر قدرت ها باید با نوعی دیگری به قول ژیژک لولو همراه باشد تا آنها بتوانند آن رشد ناموزون را با لشکرکشی های متداول وبا بهانه ی مبارزه با پدیده ای بازتولید کنند.همین تروریسم خود ساخته سرمایه داری را برای مدت های مدید بیمه خواهد کرد تا بازار فروش اسلحه وکالاهای نظامی شان حفظ وبسط پیدا کند. اینجاست که تروریزم باید تقویت وتداوم یابد تا بازیگران عرصه ی نمایش اراده ی به مبادلات در برخورد مداوم منافع اقتصادی بتوانند از یکدیگر پیشی گرفته ودنیا را عرصه ی تاخت وتازهمه نوع جریانی به شرط تحت مدیریت بودنش تبدیل کنند. بدین ترتیب تروریسم به تدریج پس از فروپاشی بلوک شرق وپس از یک دهه سرگردانی ابرقدرت ها درنبود دشمنی مجازی وموهوم به آلترناتیو مارکسیسم همان دشمن قسم خورده ی غرب تبدیل شد ومبارزه با این دشمن پنهانی ایدئولوژیک که منشا تمام شرهای اجتماعی را به او نسبت می دهند به اولویت اول غرب تبدیل می شود. اما چیزی که امروزه پیداست در سیاست غرب وابژه های مسلط گفتمان وقدرت در دنیا ، پس از فروپاشی مارکسیسم شرقی دشمن ژوئیسانس و لذت ها وامور خیر؟دشمن غرب به تروریزم تبدیل می شود وآنها سیاست سلطه گری وکسب منافع سیاسی واقتصادی شان را باز تحت مکانیسم دشمن موهوم ایدئولوژیک وخطرناک در دنیابازمی یابند . اما امروزه جنگ بخش اکثریت خواهان سلطه در ساحت مقدس قدرت ! علیه بخش اقلیت مرتد ، نبرد هیچ انسان انساندوست وصلح طلبی نیست ،نبردی ست برای از بین بردن سرکشی بخشی از نیروهای عاصی در درون همان ساحت آلوده وپاکسازی همان ساحت از عناصرخائن به گفتمان قدرت! گول نخوریم واجازه ندهیم تصاویررنگارنگ وپر زرق وبرق غرب با تجسد انواع لذت های توخالی فریبمان دهد. این جنگ ما نیست،ما انسانهای آزاد صلح طلب.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:52 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پرومته خدای آتش ،آتش را از خدایان دیگر می دزدد تا گرما را به هستی زمستان زده ی انسان هدیه دهد. شیطان همان نیم خدای انسانی ، همان امر نمادین شده ی مذکر ،انسان را از باغ عدن همان زندگی یکسان ویکنواخت می رهاند تا انسان را به دنیایی بهتر ودیگرگون تر رهنمون کند. انسان خود را می خواهد از بندهایش رها کند تا جامعه وآمال و آرزوهایش را به بهای خود مزین کند. ژانوس شاه افسانه ای لاسیوم ،خدای بینایی رانده شده از آسمانها را پذیرا می شود ،خداوندگار رانده شده به ژانوس توانایی دیدن گذشته وآینده را می دهد ،چرا که سفره ی انسان حتی خدایان را نیز به صور نشسته است. نیچه ، دیونوسیوس همان خدای شرب وعیش وشهوت همان خدای تملک گرای خودخواه را خط می زند تا آپولون صلح همان فرزند آرامش فلسفی ،همان خدای پیکر تراش حماسی از راه هنر ظهور یابد.اما به زودی در می یابد که انسان زمینی همان رسالت برترش از هر 2 خداوندگار فراتر وبا قدرت تر است. اروس همان اسطوره ی شهوت پرستی عالم گیر ، همان خداوند بدون پدر ، پدر را چنان می زاید که با گاییدن امور اجتماعی مان ، ادیپ سرکوب را تولید و امیال انسانی را در خدمت پدران اخته می کند. و اما مارکس از سرکوب منافع طبقاتی پرولتاریا سخن می گوید ، از واژگونگی ، از ذبح کردن ابژه ی مصرف انسانی در خدمت کاپیتالیسم. تسلط وتسخیر امر اجتماعی توسط سرکوب قدرت ،زندگی را سلاخی می کند ،به امیال توده چوبه ی دار می بندد ،مصرف را قربانی مسلک می کند وآزادی را مصلوب که
مبادا آب وبرق ومطالبات زیستی توده به یک زندگی انسانی بینجامد.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18:28 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تاریکی فقط شبهاست و روشنی فقط روزها اما بنده به فرمان ایستادن همیشه. ساحل های آرام فقط هنگام کرختی تابستان اند و امواج سرکش،هنگام گریه ی بهار. اما زن به زیر پا له شدن تمام فصول. کار در کارخانه های بی رمق نان 7:30 صبح تا 4 بعدازظهر، و دست های پینه زده ی پدرم تا بوق سگ. اما کار نکرده ی ما را هیچ پایانی نیست.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:2 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عمو یادگار،خوابی یا بیدار؟ از 61 تا هشتاد وچهار زمستون بود ونبود از ما کار! از هشتاد وچهار یا یه کم زودتر یه عده رفیق داد زدن خبر! تا کی زمستون ؟ تا کی یخ بندون؟ ما می خوایم بهار!ما می خوایم بهار! خاله خرسیا همه پا شدن یادشون اومد داشتن یه رویا رویاشون نبود، مال خودشون با این وجود تصمیم گرفتن بمونن تو غار. عابد توانچه ،بهروز عزیز،امین هگلی یا ویکی عیار اومدن گفتن : بیاین بیرون، بیاین بیرون خاله خرسیا همه خزیدن تو غاراشون می دونی چطور؟ عینهو یه مار. رفیقای ما اومدن امروز با برابری با آزادی اینابودن دشمن همون دیو یخی ،اینا بودن نار. دیو یخا می دونست که اینا سرکشن نمی خزن مث خرس زمستونی ، توی غارشون گفت :اینا رو یکی به یکی بزنید به دار. خاله خرسیا از ترس اینکه نشن پار پار شروع کردن پشت سرگفتن از سرکشا، بوق زدن، بوق جار زدن، جار. جار رسوایی ،جار نامردی ،جار هیچی خودخودشون دادن به همون رضا مقدم ، همون کلاغی که می کرد قارقار. نکنه دیوه بخورتمون،نکنه دیوه مث همیشه بکنتمون ما سرکش نیستیم ،ما یاغی نیستیم،کی خواسته بهار؟ تف به همتون،که از عقب و که از جلو ،فقط بلدید خودی بزنید، پیمان وبهروزبا بیژن عاشق ، همه انسان مخلص و آزاد آخرین دفاع: نه به چوب دار، هاوار هاوار : آهای دنیا ما می خوایم بهار ، ما می خوایم بهار، هزار مرتبه اعدامم بشیم ما می خوایم بهار.
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:3 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اندکی کوتاه از بنیاد فلسفه ی هگل الف) ایده آلیسم یونانی وهگل هگل مدعی ست که فلسفه ی وی زبده ی تمام نظرات فیلسوفان قبل از خود بوده که فلسفه ی وی آنها را در خود هضم کرده است.اما بیش از عوامل دیگرتاثیر 2 فاکتور فلسفی بسیار مهم را در آثار وی می توان دید :1)فلسفه ی ایده آلیسم یونانی 2)فلسفه ی انتقادی کانت به طوریکه می توان بنیاد فلسفه ی هگل را بنیاد تاریخی این 2 فلسفه نامید. به قول یکی از بزرگان : "آنچه که هگل در پی آوردنش است،آیینی نو یا توصیفی جدید نیست ،بلکه همان فلسفه ی کلی ست که از یک عصر به عصر دیگر رسیده است ودر سیر تاریخی ودر بطن خود به آموخته های افلاطون وارسطو می بالد". اما ما گفتارمان را نه از ارسطو وافلاطون بلکه از ایلییان آغاز می کنیم،زیرا در این مکتب می توان اصول اساسی فلسفه ی کلی را در پشت کاوش های کسانی چون پارمنید یا زنون دید. ایلییان کسانی بودند که معتقد به این بودند که هستی تنها حقیقت است.فقط هستی ست که به راستی هست.آنها منگر هر نوع گردیدن وچندگانگی(کثرت)بودند.آنها گردیدن را نفی می کردند وهستی را یگانه می دانستند.آنها معتقد بودند که این عالم مادی تنها به طریق لامسه وحس به دانش ما در می آیند.آنها هستی را امری لاتغیر می دانستند.این عقیده که هستی خارج از زمان ومکان است وبه حس در نمی آید،اساس تعلیم ایلییان بود. فرق دیگر اساسی فلاسفه ی ایده آلیست یونان ،آشکار کردن تفاوت میان خرد واحساس وباور داشتن به اینکه تنها خرد است که می تواند حقیقت را در یابد ونه احساس.این جزیی از همان فلسفه ی کل است.این نظر را همانقدر می توان به هگل منسوب دانست که به ایلییان. این نتایج را می توان در 2 نظرخلاصه کرد :نخست آنکه "وجود حقیقی نیست" و دوما "آنچه حقیقی ست وجود ندارد ". نظریه ی اول : "آنچه موجود است حقیقی نیست"،هرکس که از عقیده ی بوداییان آگاهی داشته باشد(بوداییان مایا یا جهان موجود را امری وهمی می پندارند) با این رای آشناست واز این رو این رای تا اندازه ای تحمل پذیر است. واما نظریه ی دوم : "آنچه حقیقی ست وجود ندارد".اینجا را هگل بازی با کلمات فیلسوفان می داند که از سفسطه های ابدی یونانی ست.اینکه این 2 نظریه ها را شرح دادم به این دلیل بود که هر 2 نظریه جزیی از فلسفه ی "کل" را تشکیل داده وبرای فهم نظریه های افلاطون ،ارسطو و هگل ضرورت دارد. ب)افلاطون وتاثیر فلسفه ی وی بر هگل در ادراک ایلییان ،آنها میان احساس ودانش رابطه ای مستقیم می پنداشتند.آنها معتقد به این بودند که دانش تنها از راه احساس به دست می آید.افلاطون برای باطل کردن این نظر،در پی تحلیل احساس برآمد.وی نشان داد که احساس خالص ،هیچ دانشن به ما نمی رساندو سرچشمه ی هیچ گونه آگاهی و وجدان نیست.او دانش را امری می دانست که درباره ی هرچیز عبارت بود از مفاهیمی که بر آن اطلاق می شد."گفته ی ما درباره ی هرچیز به این دلیل است که مفهوم خاصی را برآن تحمیل کرده ایم وبه احساس ما بستگی ندارد". افلاطون "کلیات " را امری حقیقی وعینی می دانست ولی سرچشمه ی دانش ما را درباره ی کلیات ،نه احساس بلکه خرد می داند.او معتقد بود که احساس نمی تواند ما را به مفاهیم رهنمون کند.مفاهیم پدید آورنده ی اعتبار واستدلال اند.از این رو خرد سرچشمه ی صواب واحساس زاینده ی خطاست.بدین گونه فلسفه ی افلاطون چنین می آموزد: " کلیات حقیقی اند ولی حقیقت وجود ندارد.هستی از حقیقت بر می خیزد وبه نحوی که "کل" آن هستی مطلق است که بنیاد همه ی چیزهاست که جهان را از بطن خویش برون آورده است.او سراسر کائنات را نمودی می دانست،نمودی ساخته ی دست کل،کلی که تنها حقیقت(هستی مستقل) است. اعتقاد به مجاز بودن کائنات افلاطون دقیقا در طراحی آرمانشهر این فیلسوف بروزیافته ودر سراسر تاریخ ادیان می توان آنرا دید. افلاطون معتقد بود که کلیات ،وجودی جداگانه وبدون تعریف وزمان ومکان دارندوجود حقیقی وجودش را در جهانی دیگر بازمی یابد.افلاطون معتقد بود که وجود حقیقی در این جهان وجودی ندارد .وجود حقیقی در جهان خاص خود وجود خواهد داشت./ ج) ارسطو وتاثیر فلسفه ی وی بر هگل به عقیده ی ارسطو ،"چیزها" از ماده وصورت فراهم آمده اند.ماده ی ارسطویی همان ماده ی افلاطونی یعنی همان "آن" گوهر نامعین چیزهاست.صورت در فلسفه ی ارسطو برابربا مثال در عقاید افلاطون است،صورت همان کل است.ولی ارسطو وجود صوریا کلیات را در جهانی جداگانه منکر بود ومی گفت که اینها فقط در پدیده های وجودی جهان وجود دارند.اینها صفاتی بیش نیستند.مثال انسان همان صفت انسان بودن است وکل صرفا صفتی ست مشترک میان همه ی افرادیا مفهوم کل سفید را وی صفتی می دانست که میان همه ی چیزهای مشترک موجود است. بدینگونه ارسطو به آیین فلسفه ی کل بازمی گرددکه وجود یعنی وجود منفرد.او کل یا حقیقی را فاقد وجودی جداگانه می دانست ومعتقد بود که کلیات نیز از هستی برخوردارند یعنی آنها به تنهایی نمی توانند وجود داشته باشند یا وجودی جداگانه ندارند.اگر بخواهیم که واژه ی وجود را درباره ی کلیات به کار بریم،می توان گفت که کلیات در چیزهاوجود دارند./ او فلسفه ی کل را چنین بازتعریف می کند که موجودات منفرد دارای هستی وابسته اند وفقط کل ،هستی مستقل دارد وچیزهای منفرد وجود خود را به "کل" وابسته اند. ارسطو کل را سرچشمه ی درونی همه ی چیزها می دانست.آن اصل نخستین که جهان از برخاسته و "پیش از همه ی کائنات است".اما هگل برای این گفتهحکم تازه تر وعقلانی تری می داند که مبدا آن را می توان در همین تصور ارسطو از تقدم عقلی کل یافت : این در تفکر هگل به طور بارزتری بروز می یابد که از آموزه های ارسطو بسیار پخته تر است. هگل کل را چنین تعریف می کند: " کل سرچشمه ی سراسر وجود است.ولی وابستگی جهان به کل،وابستگی عقلی ست نه علی یا زمانی.به عبارت دیگر جهان از کل بیرون می تراود ،نه آنچنان که معلول از حیث زمانی از علت بر می خیزد،بل بدانگونه که نتیجه از صغری وکبری به دست می دهد". با توجه به ایت تعریف از نگاه هگل می توان گفت که کل در نظر وی سرچشمه ی جهان است ،نه به این معنی که پیش از هستی وجود داشته،بلکه یعنی دلیل وعلت جهان است.علاوه بر این ،اثر نگاه ارسطو را در دیدگاه دیگرهگل را نیز می توان دید. یکی از آنها تفاوت میان بالقوه وبالفعل است.ماده ی ارسطویی توانایی این را داشت که به شکل هر چیز در آید،این امر وابسته به آن بود که به آن کدام کل داده شود وچه صورتی روی آن نگاشته شود.در ذهن خود مثلا به ماده کلیاتی داده شود که آنرا سفید وبیضی وسخت وخوردنی گرداند وخواهید دید که برایتان تخم مرغ متصور خواهد شد.بدینگونه ماده بالفعل هیچ است وبالقوه همه چیز.ماده ، قوه ی همه ی چیزهاست ولی هنگامی فعلیت می یابد که صورتی به خود گیرد.هگل صورت را همان فعلیت می داند.اما ارسطو بر آن بود که زمانی که ماده وصورت با هم درآمیزند،چیزی را به وجود می آورند.در این آمیزش یا صورت برماده مشرف می شود ویاماده بر صورت.اما هگل عقاید ارسطو یی را با تمام حواشی وحول وحوشش نقد می کند .او فرض حقیقی بودن ماده را نمی پذیرد ومعتقد است که گوهر چیزها امری اعتباری وهیچ وپوچ است وبدین ترتیب آنرا طرد می کند.منظور هگل از ماده ،ماده ی ارسطویی نیست.در اصطلاح ارسطو ،ماده ی محض بالقوه وصورت بالفعل است ولی هگل این امر را نمی پذیرد. واپسین آیینی که از تعالیم ارسطو بر هگل در خور یادآوری ست ،آیین مطلق گرایی یا خدانگری ست.در فلسفه وقتی می گوییم چیزی حقیقی ست ،منظورمان این است که آن چیز هستی بنیادینی ست که سرچشمه ی همه ی چیزها را در جهان برعهده دارد ومطلق است.فیلسوفان تا هگل نیز واژه ی مطلق را مکررا به جای خدا به کار می بردند زیرا در ادیان،خدا هستی بنیادینی ست که همه ی چیزها از آن به وجود می آیند وبدینگونه تاثیرات مستقیم ارسطو وفلسفه ی ایده آلیستی وی را در آثار هگل به وضوح می توان مشاهده کرد./
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:12 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
"آنکه دندان می دهد نان می دهد؟؟؟!!!" باید تصحیح شود: "آنکه دندان می دهد نان نمی دهد". تفاوت تنها در یک " نه" است ،نه ی تاریخی ،نه ی سلطه گر وبالانشین برای ندادن. او که نان نمی دهد پس برای چه دندان می دهد؟! اودندان رابه ما برای جویدن خر کاری های زیاد برای نان درآوردن وپرداخت فیش های آب وبرق های نوسانی ما و ساییدن دندانها ی خشم مان برای آب وبرق مجانی در جنوب عراق ولبنان به ما داده است وبرای خنده های مضحک هذیان های اینهمان گویانه ی توده.او در فرآیند ادیپی ندادن نه ی تحمیق را می زاید،آری اروس همان اسطوره ی شهوت پرستی بدون پدر ،پدر را چنان می زاید که با نه به تمام امور اجتماعی وحیاتی مان پدر را دیالکتیک وارانه تا پایان تاریخ طبقاتی به اشکال گوناگون برای سرکوب اشانتیون دندان(نان) بازتولید کند. اصلا آنکه نان نمی دهد چرا باید دندان دهد؟ این باردندانتان نیز در همان پروسه قدرت نمایی پدر به پدر_کرم هایی ، سپارده می شود تا فرآیند ادیپ ندادن گامی دیگر به سوی خوردن وندادن بردارد. اگر چنین کنید بندگی کرده اید وچون بره ای رام سر فرود می آورید، در غیر اینصورت مجبوربه گناه می شوید که پاسخ منفی اخلاق منحط را طی کرده اید،آری شما گناه کرده اید،ما باز به پدر محبت می کنیم چرا که پدر با بخشایش ما،همواره پدر میماند. ما این بندگان فرزندان اروس، باید پدرهای آسمانی مان را به زباله دان زمینی مان پرت کنیم.ما باید بخشایش را از پدرانمان دریغ کنیم.ما باید تمامیت پدران سرمست مان را نابود کنیم.می باید شورش کنیم.می باید با هم شورش کنیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 21:56 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
درباره ی فریدریش ویلهلم نیچه فریدریش ویلهلم نیچه به سال 1844 در شهر روکن واقع در پروس از مادر زاده شد.نیچه پدری کشیش داشت و اجداد پدر ومادر وی تا چند پشت کشیش بودند.او خود نیزتا آخر عمر مبلغ وواعظ آیین خود باقی ماند.او همواره به مسیحیت حمله می کرد چرا که ریشه ی اخلاق ورفتار او در مسیحیت بود. با مرگ زودرس پدر او در محیطی نرم وبا حساسیتی خاص زنانه پرورش یافت.در دوران نوجوانی رفتار وی به شدت مودبانه بود واکثرا انسانی منزوی بود، او از کودکان وخانوادگانی که فرهنگ بیرون وخانه شان به مانند هم بود متنفر بود طوری که همسالانش وی را کشیش کوچک می خواندند.او تمام وقت اش را صرف خواندن انجیل برای خود ودیگران می کرد. در 18 سالگی ایمانش را به خدای نیاکانش از دست داد وبقیه ی عمر را به جستجوی خدایی نو به سر برد،او معتقد بود که خدای نو را تنها در کالبد" انسان برتر" یافته است.با از دست دادن خدای نیاکان،آن امر اجتماعی که نیچه به شدت به آن وابسته بود(چنانکه در نوشته هایش مدام از آن می گریزد) خلا بزرگی در نیچه شکل می گیرد،طوری که زندگی برای وی مبارزه ای نومید وار خواهد بود.او مدتی به شرابخواری ومدتی دیگر را به همبستری با زنان مشغول شد اما پس از مدتی این گذشته را نفی می کند.در همین ایام یعنی در سال 1865 بر کتاب "جهان همچون اراده وتصور" شوپنهاور دست می یابد طوری که این کتاب بر وی تاثیری شگرف می گذارد،طوری که تفکر سیاه شوپنهاور تا ابد در اعماق وجود وی باقی می ماند. او مدتی به سربازی می رود اما بر اثر جراحات از سربازی باز آمده ودرست در نقطه ی مقابل آن یعنی زندگی با بحث ودرس می رود وبه جای آنکه دانشمندی جنگی شود،مردی زبانشناس می شود وبه استادی دانشگاه بال منسوب می گردد. سپس به شهر تریبیشن میرود که از بال آنچنان دور نبود ودر آنجا با آهنگسازی به نام ریچارد واگنر آشنا می شود که نیچه تحت تاثیر وی کتابش را می آغازد وبرای اینکه بتواند کتابش را در آرامش وجدا از غوغای مردم بنویسد به کوههای آلپ می رود.او در سال 1870 با شنیدن خبر جنگ فرانسه وآلمان به فرانکفورت برمی گردد ودر همان حال اندیشه وتصوری به ذهنش می رسد که تمام فلسفه ی وی را بر خود استوار می کند : "در اینجا بود که برای نخستین بار بود که فهمیدم اراده ی زندگی برتر ونیرومندتر ، در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست ،بلکه در اراده ی جنگ ،اراده ی قدرت .اراده ی مافوق قدرت است".او در آغاز سال 1872 نخستین کتابش را با نام "تولد تراژدی از روح موسیقی " منتشر ساخت.اساس این کتاب برگرفته از فهم باواسطه ی نیچه از اساطیر یونانی بود :نخست دیونوسیوس ،خدای شرب وعیش ونوش ولهو ولعب وآواز ودرام وخدای آپولون ،خدای صلح واستراحت وسیر عقلانی وآرامش فلسفی ست.ا و در این کتاب سعی می کند عمیق ترین نشانه ی درام نویسی یونانی را پیروزی دیونوسیوس بربدبینی می داند از راه هنر. او در این کتاب اصالت هنر یونانی را در اتحاد این 2 کمال مطلوب یعنی نیروی مردانه ی تزلزل ناپذیر ودیونوسیوس وزیبایی زنانه آرام آپولون می داند.او سپس در مقالات آینده اش به نهاد های آموزشی، به دولت وسوئ استفاده از تاریخ قلم بر کاغذ می راند.نیچه بیش از آنچه که می پنداشت روحی آپولونی داشت که متاثر از فضای تربیتی نیچه در کودکی بود.اوبه مانند اسپینوزا می خواست که عواطف واحساسات خویش را در راه آزمایش تسکین دهد.خود وی می گوید:"ما به شیمی عواطف واحساسات نیازمندیم".او در سال 1879 تا آستانه ی مرگ می رود .به طور قطع مریضی وی چنان سخت بود که او در این دوران آماده ی مرگ می شود ولی وی شفا یافت و مرگ این قهرمان به تاخیر افتاد.پس از این دوره او لفاف های تاریکی را از چشمانش بر می دارد وعاشق تندرستی وآفتاب ،خنده ورقص خواهد شد.پس از آن به عشق نیچه می رسیم،"لو سالومه" شاگرد کلاس فلسفه ی نیچه به نیچه جواب منفی میدهد واز این پس نیچه در مبارزه ای انعکاسی با لوسالومه کلمات قصاری بر ضد زنان می گوید.او به قول کامو همواره چون افلاطون رقت وترحم را رد می کرد تا خصلتی را که در وجودش بود در قلم نفی کند.پس از آن روح وی طغیان کرد ولبریز شد واندکی بعد بزرگترین کتابش یعنی "چنین گفت زرتشت " به وی الهام می شود.ب قول خود او " این کتاب یگانه است".این کتاب به مثابه ی انجیل نیچه بود زیرا کتب بعدی نیچه کاملا در شرح این کتاب اند.بعد از این قطعات قصارو پراکنده اش را جمع می کند و "نسب نامه ی اخلاق " را می نویسد،او در این کتاب همانند چنین گفت زرتشت سعی دارد که بنیان اخلاق کهن را براندازد وراهی برای اخلاق مرد برتر بازنماید.او اخلاق انسانی را به 2 دسته ی "اخلاق اشراف " یا مهتران ویا "اخلاق عوام الناس یا کهتران " تقسیم می کند. او اخلاق اشراف را به زمان باستان در میان مردم رم مرتبط می داند و اخلاق خواری وانقیاد را به آسیا ودر زمان یهود مربوط می داند.او در چنین گفت زرتشت پستی وانحطاط کهتران را در تبار شناسی به زمانی می داند که اخلاق کهتران به اخلاق مهتران جامعه سرایت می کند وآنان را همچون خزف وسفال پست وبی مقدار می کند .همچنین او در مقدمه ی چنین گفت زرتشت به ترحم وعشق می تازد چراکه این احساس را همان اخلاق مهترانه ی ضعیفانه می پندارد که شخص ضعیف با رجوع به آن فربه شدن ناعادلانه ی دیگران را برای خود توجیه می کند.او می خواهد سرانجام چنین بگوید،بالاترین چیز باارزش در انسان،قدرت اراده ونیرومندی واستمرار بر امیال وشهوات است.اوشخص بدون میل وقدرت را شخصی ضعیف وبدون شایسته ی زنده بودن می پندارد وحرص ورشک را برای ادامه ی پیکار بقا ضروری می داند:"او هدف را از هستی ،نه انسانیت بلکه انسان برتر می داند". او بشریت را امری انتزاعی ودر خود می یابد ومعتقد است که اصلاح بشریت امری کاملا گنگ وناملموس است.او در شاهکارش(چنین گفت زرتشت) انسان برتر را چنان مطرح می کند که مخاطب فکر می کند گویی منظور ایشان از انسان برتر خود نیچه است.اما او با گفته ی انسان برتر هنوز زاده نشده،این امر ذهنی خواننده را مخدوش می کند. در ادامه او "انسان برتر" را ماحصل تربیتی درست وفرهنگی ممتازمیداند ونه محصول یک تصادف یا اتفاق طبیعی. او در ادامه به طبیعت می تازد وبه این امر تاکید می کند که طبیعت پدیده ای دشمن انسان برتر است که همچون روح خشن اش دشمن بهترین موالیدش سخت بی رحم وطبیعت را به تبانی با ضعیفان محکوم می کند"طبیعت دائما کیف را فدای کم و بهتر را فدای بیشترمی کند". او تنها انتخاب انسان بهتروبرتروتهیه ی وسایل اصلاح نژاد انسانی وتربیت اشرافی را ضامن بقای انسان برتر می داند و اصلاح نژاد انسانی را از طریق ازدواج انسان بهتر با انسان بهتر می داند.او افتخار،قدرت وهوش وهماهنگی 3 پارادایم مذکور رازمینه ساز انسان برتر میداند.او زندگی برتر را زندگی می داند که برمبنای هدف انسان برتر بنا شده باشد"بگذار یا بزرگ شویم ویا خاک پای بزرگان شویم". او راه به سوی مرد برتر را حکوت مهتران واشراف ویا حکومت آریستوکراسی می داند.او در کتاب دجال به تمام امور من جمله عشق،ترحم ومسیحیت ویهودیت می تازد،چرا که این امور را موانعی می داند که مانع از شکوفایی بزرگان اند.او پیروزی مسیحیت را به مابه ی عروج دموکراسی وافول واز بین بردن انسان برتر می داند. او در آخر چنین می گوید:"من کسی را که بخواهد چیزی برتر را بیافریند،سپس نابود شود را دوست می دارم"چنین گفت زرتشت. بی شک فکر عاصی وطغیانی وی ،او را زودتر از خود پخته کرد وبسوخت،پیکار او با عصر خویش ،تعادل مغزش را به هم می زند ودر ژانویه ی 1889 در تورن دچار سکته ی قلبی می شود.سپس به هر زحمتی خود را به اطاق زیر شیروانی همان مونس شبهای عزلت اش می کشاند وشروع به نامه های جنون آمیز می کند.او با آرنجهایش پیانو را می شکند وبه گونه ای دیونوسیوسی فریاد می کشید.اوبه تیمارستان منتقل می شود.او از این زمان به بعد تا سال 1900 که از دنیا می رود در این وضعیت روان پریشانه زندگی می کندتا اینکه در سال1900 از دنیا خواهد رفت.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:35 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بچه ها !!! کاغذی بردارید بنویسید :کبوتر زیباست بنویسید : کلاغ بی نهایت زشت است بنویسید : که آذر خوب است بنویسید : که دارا ، فردا، قهرمان می زاید بنویسید : که دارا یک . . . دارد بنویسید که آذر بی عروسک هم، تا شب جمعه ی آینده مشق تان این باشد: که پدر دندان دارد اما نان ندارد بخورد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:34 توسط فرزاد کمانگر
|
|
|||||
|
|||||